<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>نمكيّات :: سپيداران :: احمد شيرزاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/gozide/atom.xml" />
   <id>tag:shirzad.ir,2009:/gozide//2</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2" title="نمكيّات :: سپيداران :: احمد شيرزاد" />
    <updated>2009-10-27T14:31:14Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>چه نمکی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2009/10/27/post_59/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=347" title="چه نمکی" />
    <id>tag:shirzad.ir,2009:/gozide//2.347</id>
    
    <published>2009-10-27T14:29:27Z</published>
    <updated>2009-10-27T14:31:14Z</updated>
    
    <summary>تا اطلاع ثانوی این ستون تعطیل است. مردیم از شوری....</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p><strong>تا اطلاع ثانوی این ستون تعطیل است.  مردیم از شوری.</strong></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>گوشت کوب</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2008/08/19/post_57/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=304" title="گوشت کوب" />
    <id>tag:shirzad.ir,2008:/gozide//2.304</id>
    
    <published>2008-08-19T13:38:37Z</published>
    <updated>2008-09-25T14:21:20Z</updated>
    
    <summary>احسان بچه شاداب و شوخ و شنگی است. جایی که او باشد مجلس گرم است. سال پیش با سارا ازدواج کرد. هنوز یک سال از زندگی مشترکشان نگذشته است. حسن این جوان این است که از هر چیزی اسباب شادی...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>احسان بچه شاداب و شوخ و شنگی است. جایی که او باشد مجلس گرم است. سال پیش با سارا ازدواج کرد. هنوز یک سال از زندگی مشترکشان نگذشته است. حسن این جوان این است که از هر چیزی اسباب شادی برای خودش و خانمش فراهم می کند. هفته پیش برای نخستین بار آبگوشت پخته بودند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>نخستین آبگوشت برای این زوج شاد، بهانه ای برای یک جشن هیجان انگیز دو نفری شده بود. احسان از مرحله به مرحله عملیات تهیه و پخت آبگوشت فیلم گرفته و با آب و تاب آن را گزارش کرده است. نقطه اوج فیلم زمانی است که در زودپز را باز می کنند تا محتویات آن را بکوبند. هر چه دنبال می گردند گوشت کوب نمی یابند. سارا تمام وسایل نو و دست نخورده جهیزیه اش را جست و جو می کند، اما همه چیز هست غیر از گوشت کوب.</p>

<p>شدت گرسنگی مجالشان نمی دهد که دنبال تهیه گوشت کوب بروند. احسان به خانه حاج خانم، صاحب خانه شان مراجعه می کند و ضمن عذر خواهی می گوید: "مادرزن من قالیچه ابریشمی برای جهیزیه دخترش تهیه کرده اما یادش رفته گوشت کوب برایش بگذارد، لطفاً گوشت کوبتان را یک ساعتی به ما قرض دهید!"<br />
درس اخلاقی برای همه مادر های محترمی که برای دختر دم بختشان جهیزیه تهیه می کنند همین است که گوشت کوب را در اولویت قرار دهند. مزه به یاد ماندنی اولین آبگوشت زندگی با گوشت کوب مادرزن یک چیز دیگر است. داشتن یک دستگاه گوشت کوب نا قابل حق مسلم هر زوج جوان ایرانی است.<br />
برای احسان و سارا و سایر زوج های جوان یک عمر آبگوشت خوری آرزومندم!<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>كشتي با خود</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2008/03/15/post_56/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=291" title="كشتي با خود" />
    <id>tag:shirzad.ir,2008:/gozide//2.291</id>
    
    <published>2008-03-15T10:39:45Z</published>
    <updated>2008-08-19T14:12:44Z</updated>
    
    <summary>اين جوك را شنيده ايد كه يك نفر با خودش كشتي گرفت دوم شد. حالا ظاهرا پيروزي جناح اصولگرا در مبارزه انتخاباتي با خودش خبر مهمي است كه خودشان هم نمي دانند چه طوري بابت آن جشن بگيرند....</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>اين جوك را شنيده ايد كه يك نفر با خودش كشتي گرفت دوم شد. حالا ظاهرا پيروزي جناح اصولگرا در مبارزه انتخاباتي با خودش خبر مهمي است كه خودشان هم نمي دانند چه طوري بابت آن جشن بگيرند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>به همين دليل در چند روز اخير به ميكروفن به دستهايي كه بهشان خبرنگار رسانه رسمي گفته مي شود دستور داده اند از مردم كوچه و بازار بپرسند: " به نظر شما برنده اين دوره از انتخابات كيه؟" تا اون بنده خداي از همه جا بي خبر كه از او سؤال شده هاج و واج به اشاره مصاحبه كننده جواب دهد: "همه مردم برنده اين انتخابات هستند". خب، انتخاباتي كه تكليف برنده و بازنده اش از قبل توسط شوراي نگهبان و وزارت كشور مهندسي شود معلوم است كه براي مردم سخت است جواب دهند كه برنده اش كيست. آنها بايد اول خبردار شوند كه اصلا كي با كي رقابت مي كرد. وقتي امكان اين كار نباشد، تنها پاسخ ممكن همين است كه گفته شود (با زدن مشت محكم بر دهان استكبار جهاني) همه مردم برنده انتخابات شده اند.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قطلر كجا راه مي ره؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2008/03/05/post_55/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=289" title="قطلر كجا راه مي ره؟" />
    <id>tag:shirzad.ir,2008:/gozide//2.289</id>
    
    <published>2008-03-05T10:44:21Z</published>
    <updated>2008-04-07T12:18:41Z</updated>
    
    <summary>چند شب پيش آقاي احمدي نژاد مصاحبه تلويزيوني داشت. به شدت خسته بودم و به سختي چشمهايم را باز نگه داشته بودم ببينم اين دفعه چه خبر خوشي ميدهد. جناب ايشان بحثهايي در باره بودجه كرد و گذاشت توي كار...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>چند شب پيش آقاي احمدي نژاد مصاحبه تلويزيوني داشت. به شدت خسته بودم و به سختي چشمهايم را باز نگه داشته بودم ببينم اين دفعه چه خبر خوشي ميدهد. جناب ايشان بحثهايي در باره بودجه كرد و گذاشت توي كار مجلس تا راي دهندگان حواسشان باشد براي آنكه گراني رخ ندهد يك مجلسي درست كنند مثل دسته گل دربست دراختيار ايشان! با اين قسمت از صحبتها كاري ندارم. خدا را شكر اين رئيس جمهور ما در همه چيز اوستاست. هر بحثي كه ميشه با ژستي كه همه با آن آشنا هستيد طوري حرف مي زند كه انگار هر چيز غير از آن گفته شود سفيهانه است. آن شب بحث رسيد به مسئله حمل و نقل شهري تا طبق معمول يك كوشه اي هم به رقيب در شهرداري تهران زده شود. با خودمان گفتيم خب اين يكي ظاهرا حوزه تخصصي ايشان است و حتما يك حرف حسابي و جديد خواهند زد.</p>]]>
        <![CDATA[<p>وقتي خوب توجه كردم ديدم ايشان دقايق متمادي توضيح دادند كه براي حمل و نقل ريلي در حوزه شهري "قطار يا بايد زير زمين حركت كند يا روي زمين يا بالاي سطح زمين"! شما تا به حال چنين تجزيه و تحليلي شنيده بوديد؟ "خيلي ساده است، من نمي دونم چرا بعضي ها نمي خواهند حقيقت را قبول كنند" با ژست مخصوص بخوانيد. "وقتي به اين سادگي معلوم ميشه كه راه حل ترافيك مونو ريله چرا بعضي ها بي جهت مخالفت مي كنن". باز هم با همان ژست. "آقا جان چرا هي پيچيده مي كنين كارها رو . بر مي دارن بودجه مي نويسن سه هزار صفحه، صدتا تبصره، هزارها رديف، اين چيزها رو نمي خواد. ما همه را حذف كرديم. اينه ها بودجه شد شصت صفه. به سعيدلو گفتم قطع جيبي چاپش كنه تا تو جيب هم جا بگيره. ها به همين راحتي. چيه هي پيچش ميدن تا بگن آقا ما يه كار مهم كرديم. مسئله خيلي ساده اس. صبر كنين ما به همه نشون ميديم با بودجه شصت صفه اي هم مملكت اداره ميشه. ما ميتونيم..."</p>

<p>فرداي آن شب يقه دوستانم در دانشكده عمران را گرفتم كه "خدا بگم چيكارتون كنه. چرا تا به حال هيچكوم از شما قضيه راه رفتن قطار را براي ما نگفته بودين؟ حتما بايد يكي ديگه رئيس جمهور بشه تا ما بفهميم قطار يا زير زمين راه ميره يا روي زمين يا اون بالا تو هوا؟"</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چشمم را مي بندم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2008/02/06/post_54/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=283" title="چشمم را مي بندم" />
    <id>tag:shirzad.ir,2008:/gozide//2.283</id>
    
    <published>2008-02-06T11:03:20Z</published>
    <updated>2008-03-12T15:36:16Z</updated>
    
    <summary>خيلي عذر مي خواهم. بسيار بسيار معذرت مي خواهم. ولي چاره اي ندارم تقاضا كنم خوانندگان عزيزي كه 18 سال تمام ندارند از خواندن ادامه اين مطلب صرف نظر كنند. من اهل حرف زدن در مورد نكاتي كه خارج از...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>خيلي عذر مي خواهم. بسيار بسيار معذرت مي خواهم. ولي چاره اي ندارم تقاضا كنم خوانندگان عزيزي كه 18 سال تمام ندارند از خواندن ادامه اين مطلب صرف نظر كنند. من اهل حرف زدن در مورد نكاتي كه خارج از محدوده قرار مي گيرند نيستم. اما در اين يك مورد چاره اي نيست و شايد با زبان ديگري نشود بيان كرد. بر من ببخشيد.</p>]]>
        <![CDATA[<p>داستان ردصلاحيتهاي اخير مرا ياد يك شوخي انداخت كه سالها پيش در هفته نامه توفيق ديده بودم. آن جريده مرحومه كاريكاتوري از دو رقاصه آنچناني كشيده بود كه يكي به ديگري مي گفت: جوني تو وقتي همه لباساتو روي صحنه در آوردي بعدش چكار مي كني. و طرف جواب مي داد: هيچي چشمام رو مي بندم.</p>

<p>حالا حكايت آقايان است كه دري به تخته خورده و قدرت نصيب آنها شده است.  مختار شده اند تا هر آنچه مي توانند بكنند. حيا را بوسيده اند و پرتاب كرده اند به طاقچه بالاي خانه، جايي كه ديگر دست خودشان هم نرسد. اما تفاوتي كه با حكايت فوق دارند آن است كه اينها از همان ابتدا چشمشان را بسته اند تا مبادا خداي ناكرده در كاري كه مي خواهند انجام دهند دچار خجالت و ترديد شوند. من نمي دانم برخي از دوستان كه هنوز دنبال لابي كردن هستند دلشان به چه چيزي خوش است. آدمهاي بي حيايي كه چشمشان را هم بسته باشند براي هر كاري آماده اند. سالم ترين كارشان همين رد صلاحيت است. كجاشو ديديد؟</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مال خودمان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2008/02/02/post_53/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=281" title="مال خودمان" />
    <id>tag:shirzad.ir,2008:/gozide//2.281</id>
    
    <published>2008-02-02T11:07:28Z</published>
    <updated>2008-03-05T11:42:37Z</updated>
    
    <summary>يادش به خير، چند سال پيش تلويزيون خودمان سريالي داشت به نام &quot;سلطان و شبان&quot;. الحق كه با نمك بود. گمانم به دلايلي اين سريال را تكرار نخواهند كرد. چون ممكن است به برخي از رويدادهاي اين زمان شباهت زيادي...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>يادش به خير، چند سال پيش تلويزيون خودمان سريالي داشت به نام "سلطان و شبان". الحق كه با نمك بود. گمانم به دلايلي اين سريال را تكرار نخواهند كرد. چون ممكن است به برخي از رويدادهاي اين زمان شباهت زيادي پيدا كند. يك صحنه اي داشت كه هر بار يادم مي افتد خنده ام مي گيرد. وصف حال برخي رخدادهاي فعلي است.</p>]]>
        <![CDATA[<p>يك جايي از اين فيلم، سلطان خودكامه و چپاولگر كه براي حفظ وجود مبارك و پرهيز از بلايي كه خوابگزاران پيش بيني كرده بودند ناچار شده بود در خرقه شباني در آيد به مرغداني هاي مردم مي زد و هر شب با خفه كردن و كباب كردن مرغها دلي از عزا در مي آورد. تا اينكه صداي اهل ده در آمد و فهميدند كار كار شبان (يعني همان سلطان تغيير شكل داده) است. بر سر او ريختند و كتك مفصلي نوش جانش كردند. در همان حين كه به او بد و بيراه مي گفتند كه آخه فلان فلان شده به چه حقي به مرغهاي مردم دست درازي مي كردي، با لفظ شاه منشانه خود جواب مي داد: "به شما چه مربوط، اگر خورديم مال خودمان را خورديم."! براي اهل ده روشن نبود كه اين بنده خدا روي چه حساب و كتابي مرغهاي مردم را متعلق به خودش مي داند.</p>

<p>حالا حكايت كشور داري برخي از آقايان است. يكي از دوستان با اشاره به داستان رد صلاحيت ها مي پرسيد: "آخر اين آقايان چه فكري مي كنند و اين طور با مملكت رفتار مي كنند؟" در پاسخ اين فراز از فيلم ياد شده را ياد آوري كردم وعرض كردم احساس آقايان احتمالا همين است كه "ميزهاي وزارت و صندلي هاي وكالت مال خودمان است. اگر گرفتيم، مال خودمانم را گرفتيم"!</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>كاكل زري</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/10/18/post_52/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=261" title="كاكل زري" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.261</id>
    
    <published>2007-10-18T14:12:50Z</published>
    <updated>2008-01-31T12:48:54Z</updated>
    
    <summary>قديم مثل حالا نبود كه مردم به مضرات افزايش عائله آگاه باشند ويا حداقل از ترس گراني و مخارج كمرشكن زندگي به يكي دو اولاد بسنده كنند. بخصوص پسر داشتن براي خانواده ها بسيار مهم بود. خانم هايي بودند كه...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>قديم مثل حالا نبود كه مردم به مضرات افزايش عائله آگاه باشند ويا حداقل از ترس گراني و مخارج كمرشكن زندگي به يكي دو اولاد بسنده كنند. بخصوص پسر داشتن براي خانواده ها بسيار مهم بود. خانم هايي بودند كه بعد از پنج شش شكم زايمان هنوز هم دست بردار نبودند و به اميد پسردار شدن باز هم تن به حاملگي مي دادند. آن وقتها حاملگي در سنين بالا هم منعي نداشت و گاه مي ديدي كه خانمي پا به پاي دخترش سال به سال حامله مي شد تا بلكه اين يكي پسر شود.</p>]]>
        <![CDATA[<p>حال تصور كنيد آرزوي يكي از اين خانواده ها برآورده مي شد و بعد از چند دختر قد و نيم قد خدا به اين خانواده يك پسر مي داد. بيا و ببين، چه ها كه نمي كردند. از بادي كه به غبغب مي انداختند و سورهايي كه مي دادند و كبر ونخوتي كه به دختر دارها مي فروختند. مثل اينكه خلق خدا به حاج خانم 48 ساله اي كه بعد از كلي دوا درمان و نذر و نياز و ورد و دعا موفق شده اند پسر بزايند بدهكار بودند. </p>

<p>اما بشنويد از بچه نحيف و زردنبويي كه با اين اوصاف قدم به دنيا گذاشته و هر از چند روزي با حكيم و دوا بايد به مداواي ضعف و بيحالي او بپردازند. آب از كنار دهانش جاري است و بعد از چند ماه هنوز گردن نگرفته و وقتي بغلش مي كنند مثل شير برنج وا مي رود. يك ريز گريه مي كند و از شدت نحسي نمي شود تحملش كرد. مدام بايد پستانك در حلقش چپاند تا از صداي گوش خراشش در امان ماند. </p>

<p>پدر و مادر هم شبانه روز كمر بسته در خدمت چنين بچه تو دل برويي هستند تا از حاصل سالها آرزوي پسر داشتن به خوبي مراقبت كنند. اما به دليل واضحي غير از خودشان كسي رغبت ديدن روي بچه را ندارد. در عوض خودشان چپ مي روند و راست مي آ يند با هر حركت طفلشان قربان صدقه تحفه اي كه به دنيا آورده اند مي روند  و احساسي را در ديگران بر مي انگيزند كه فكر كنم برايتان قابل درك باشد. </p>

<p>تصور كنيد مثلا جشن تولد يك سالگي چنين طفلي را كه هنوز به اندازه يك بچه هشت ماهه رشد نكرده اما پدر و مادر حسرتمند او فكر مي كنند مجسمه زيبايي است. مادرش كه گويي هنوز از رختخواب زايماني به اين مهمي رها نشده است و سنگين راه مي رود بچه زشت و بد تركيب را كه به زور روغن بادام چارتا شويد مو روي سرش سبز شده بالا و پايين مي اندازد و مي گويد: "پسر دارم كاكل زري...، پسر دارم شاه نداره..." و اين قبيل شعرها. </p>

<p>اين وسط برخي خانمها از حرص يواشكي صورتشان را كج مي كنند و برخي هم ناخوداگاه زير لب پوزخند ميزنند. تا بالاخره خاله بزرگه كه سني ازش رفته و از اين جور چيزها زياد ديده به صدا در آيد كه: "خيلي خب ديگه بسه، خدا زياد كنه، نوبرش رو آوردي، بذارش زمين تحفه رو، آبلمبو شد بسكه بغلش كردي. همچين بچه لوس وننري بار بياوري كه پشيمون بشي از زاييدن..." </p>

<p>نمي دانم احساس شما از چنين صحنه اي چيست. ولي من بعضي وقتها كه مي بينم كساني وقت و بي وقت برای هم پپسی باز می کنند، از همدیگر تجلیل می کنند، با جهت و بی جهت برای هم کلاس می گذارند که انگار در آسمان یکدفعه باز شده و تحفه ای پایین افتاده و خلاصه دم وساعت قربان صدقه کاکل زری شان كه گویی بعد از هفت دختر کور به دنیا آورده اند مي روند ناخوداگاه ياد اين صحنه هاي قديمي مي افتم. </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>حفظ شئونات</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/10/09/post_51/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=259" title="حفظ شئونات" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.259</id>
    
    <published>2007-10-09T07:56:43Z</published>
    <updated>2008-01-31T12:48:54Z</updated>
    
    <summary>اين ترم فيزيك پايه يك درس مي دهم. كلاسم شلوغ است. گوش تا گوش تالار بچه هاي سال اولي مي نشينند. كتاب درسي كه به اتفاق همكاران انتخاب كرده ايم ترجمه اي است از ويرايش پنجم &quot;فيزيك هاليدي&quot;. بنده خدا...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>اين ترم فيزيك پايه يك درس مي دهم. كلاسم شلوغ است. گوش تا گوش تالار بچه هاي سال اولي مي نشينند. كتاب درسي كه به اتفاق همكاران انتخاب كرده ايم ترجمه اي است از ويرايش پنجم "فيزيك هاليدي". بنده خدا ناشر بيچاره تلاش زيادي كرده تا كتاب پاستوريزه شود و مثلا عكس يا مطلب خلاف شئونات نداشته باشد.</p>]]>
        <![CDATA[<p>عكس هايي كه در آنها خانمي بوده يا سياه شده اند يا مورد مربوطه تغيير جنسيت داده و به مرد تبديل شده است. ديروز مثالي را از متن كتاب حل مي كردم كه در آن دو اسكيت باز آقا و خانم ضمن حركت روي دو خط موازي به هم نيرو وارد كرده و تغيير مسير مي دادند. مترجم اسم هاي فرنگي  اسكيت بازها را به فرهاد وشيرين تغيير داده بود و براي حفظ شئونات اخلاقي لباس اسكيت شيرين خانم را در شكلي كه كشيده شده بود به دامن بلند تا زانو تغيير داده بود كه چه بسا بدتر از اصل كار باشد.</p>

<p>صورت مسئله جرم فرهاد را 75 كيلوگرم و جرم شيرين را 55 كيلوگرم ذكر كرده بود. موقع خواندن نمك ريختم و گفتم: البته اين اول كار است، چند سال بعد فرهاد 95 كيلو گرم جرم خواهد داشت و حاضر نيست رژيم بگيرد، شيرين هم 75 كيلو گرمي خواهد شد و فكر مي كند كه رژيم گرفته است!</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>بچه مكبر تخس</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/09/15/post_50/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=250" title="بچه مكبر تخس" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.250</id>
    
    <published>2007-09-15T10:51:10Z</published>
    <updated>2007-10-17T09:27:24Z</updated>
    
    <summary>اگر در بچگي مكبر نماز جماعت شده باشيد يادتان مي آيد كه چه كيفي دارد وقتي مي بينيد به صداي تكبير يك بچه (كه شما باشيد) آن همه آدم بزرگ و حاج آقاي معتبر همه با هم سر از سجده...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>اگر در بچگي مكبر نماز جماعت شده باشيد يادتان مي آيد كه چه كيفي دارد وقتي مي بينيد به صداي تكبير يك بچه (كه شما باشيد) آن همه آدم بزرگ و حاج آقاي معتبر همه با هم سر از سجده بر مي دارند و دوباره به سجده مي روند. اين به آدم نوعي احساس غرور مي دهد كه اگر من نباشم اين همه آدم چه جوري مي فهمند كه چه زماني بايد سرشان را از روي مهر بر دارند!</p>]]>
        <![CDATA[<p>حالا فرض كنيد يك بچه تخس امر برش مشتبه شود كه هر جور دلش خواست تكبير بگويد، آنوقت چه افتضاح و بي نظمي رخ مي دهد. مومنين نماز گذار براي همان يك بار به حساب بچه شر خواهند رسيد كه بابا جان چرا خيالات برت داشت؛ تا وقتي همه ما با بانگ تكبير تو همراه هستيم كه كارت روي حساب و كتاب و برنامه هميشگي باشد.</p>

<p>باز هم حكايت اين رئيس جمهور ماست. ساعات كار ادارات را دولت تعيين مي كند، درست. اما اين قصه همين طور دلبخواهي نيست، كه هر طور دستور صادر شود به همان راحتي هم اجرا شود. تا وقتي مطابق دستور دولت و ساعتي كه تعيين كرده مردم سر كار مي روند كه حساب و كتاب در كار باشد و برنامه همه دستگاهها درست سنجيده شده باشد.  وگرنه اگر حتي يك بار به خاطر اينكه نشان دهند اين ماييم كه مي گوييم كي اداره ها كار كنند، از خودشان حكم حساب نشده بدهند، طوري كارها به هم مي ريزد كه حكايت همان بچه مكبر تخس مي شود.</p>

<p>يك بار پارسال آزمايش كردند و ديدند كه اگر خارج از روال معمول بخشنامه در بكنند كه مدرسه ها كي باز شوند ادارات كي و بانكها كي، اوضاع به هم مي ريزد و گندش در مي آيد. حال دوباره به مناسبت ماه مبارك رمضان همان ماجراجويي تكرار شده است. فكر كنم اگر يك خرده كار به كار مردم نداشته باشند خودشان بلدند مثل هر سال برنامه كار و عبادتشان را تنظيم كنند. فعلا اين طور كه پيداست به مناسبت ماه رمضان از كار خبري نيست، اما ادعاي اين كه ما در اين دولت منار را روي انگشت نگه مي داريم، تا به عرش بلند است! </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قبول باشه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/09/04/post_49/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=246" title="قبول باشه" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.246</id>
    
    <published>2007-09-04T08:59:16Z</published>
    <updated>2007-10-06T12:46:03Z</updated>
    
    <summary>خدا رحمت كند مرحوم منوچهر خان از بستگان نسبي ما كه همان طور كه راه مي رفت ازش نمك مي ريخت. يك بار تعريف مي كرد بچه كه بود مادرش آش نذري پخته بود و او به اصرار يك قاب...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>خدا رحمت كند مرحوم منوچهر خان از بستگان نسبي ما كه همان طور كه راه مي رفت ازش نمك مي ريخت. يك بار تعريف مي كرد بچه كه بود مادرش  آش نذري پخته بود و او به اصرار يك قاب قدح بزرگ با پياز داغ نعناع داغ سفارشي براي آقا معلم تهيه كرده بود و در خانه آنها برده بود... </p>]]>
        <![CDATA[<p>الغرض، مادر منوچهر خان (خدا بيامرزد هر دوشان را) بعد از دقايقي متوجه مي شود كه منوچهر شادي كنان به خانه بر گشته و بشگن زنان مي گويد: ننه ننه، مو (به لهجه اراكي يعني من) قوولم. بنده خدا منوچهر خان ظاهرا نگران امتحان تجديدي اش بوده. مادرش مي پرسد: مگه آقا معلم چي شي گفت؟ و او جواب مي دهد: آش را كه گرفت گفت ايشالا قوول باشه!</p>

<p>حالا حكايت اين رئيس جمهور ماست. بعد از دو سال گرد و خاك بي حاصل در قضيه هسته اي آخرش آمديم به آنها قول داده ايم كه ظرف سه ماه به همه سؤالها و ابهامهاي بيست و چند ساله آژانس جواب ميديم. كاري به اصل اين داستان ندارم كه مي شد چهار سال پيش هم اين كار را كرد و اين همه خسارت نداد (اگر واقعا قصد، دادن پاسخ هاي قانع كننده باشد). حالا البرادعي اين را در گزارشش آورده و مثبت تلقي كرده، اما هنوز نه به باره نه به داره. كو تا ماه دسامبر كه اين پاسخ ها داده شود و احتمالا هفته ها هم طول بكشد تا آژانسي ها بررسي كنند، و آن وقت كدام بخش آنرا بپذيرند و كدام بخش را نپذيرند و تازه روي آنها كه پذيرفته اند كه ما راستش را گفته ايم چه قضاوتي بكنند، اوووه اين قصه سر دراز داره! اونوقت رئيس جمهور خوش قلب ما مي فرمايند:  آقا تموم شد، تبرئه شديم، پرونده هسته اي مختومه شد، اين منم... يك چيزي شنيده و يك چيزي مي گويد.</p>

<p>اما خودمونيم، ز هر طرف كه شود كشته سود اين آقاست. ملوانهاي انگليسي را مي گيرند ايشان ژست ستيزه جويانه اش را مي گيرد، با آن وضع آزاد مي كنند ايشان ژست صلح جويانه اش را مي گيرد. سانتريفوژها به چرخش در مي آيد ايشان ژست "ما مي توانيم" اش را مي گيرد، يواشي از كار باز مي ايستد و به توافق با آژانسي ها مي رسند، باز هم ايشان ژست "اين ما بوديم كه پرونده را مختومه كرديم" مي گيرد. خلاصه بايد ديد در هر زمان و هر روز چه چيزي سوژه مناسب براي ژست گرفتن است.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مميز</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/07/25/post_48/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=237" title="مميز" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.237</id>
    
    <published>2007-07-25T16:37:03Z</published>
    <updated>2007-09-04T09:53:21Z</updated>
    
    <summary>يكي از دوستان اصفهاني كه در جريان المپياد فيزيك امسال خدمتشان بوديم داشت شماره موبايلش را به من مي داد. عرق از سر و روي هر دويمان داشت مي ريخت و فشار كار امان نمي داد. جمعي هم دور ما...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>يكي از دوستان اصفهاني كه در جريان المپياد فيزيك امسال خدمتشان بوديم داشت شماره موبايلش را به من مي داد. عرق از سر و روي هر دويمان داشت مي ريخت و فشار كار امان نمي داد. جمعي هم دور ما بودند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>شماره ها را كه تا آخر يكي يكي گفت اضافه كرد: "مميز". منظورش اسم فاميلش بود. من با تعجب پرسيدم: " مگه شماره موبايل اعشاري هم داريم؟" !</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>احمدی نژاد و لباس محلی اصفهان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/05/25/post_47/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=229" title="احمدی نژاد و لباس محلی اصفهان" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.229</id>
    
    <published>2007-05-25T16:11:42Z</published>
    <updated>2007-06-28T09:42:20Z</updated>
    
    <summary>همان طور که می دانید احمدی نژاد به هر شهر و دیاری که رفته به عنوان یکی از سنت های سفر، لباس محلی مردم آنجا را پوشیده و کلی ابراز احساسات تحویل گرفته است. مسؤلان استان اصفهان هم که پس...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>همان طور که می دانید احمدی نژاد به هر شهر و دیاری که رفته به عنوان یکی از سنت های سفر، لباس محلی مردم آنجا را پوشیده و کلی ابراز احساسات تحویل گرفته است. مسؤلان استان اصفهان هم که پس از هفته ها "امروز میاد، فردا میاد" شنیدن بالاخره چشمشان به جمال ایشان روشن شد، انتظار دارند در این مورد تبعیضی وجود نداشته باشد و از این طریق جبران بی مهری آخر لیست قرار دادن آنها (در برنامه سفرهای استانی) بشود. اما می پرسید مگر اصفهانی ها هم لباس محلی دارند. عرض می کنم بله که دارند، خوبش را هم دارند.</p>]]>
        <![CDATA[<p>نمی دانم این آقای کلهر که برای خودش یک پا فرهنگ شناس است چرا در این مورد به موقع به احمدی نژاد مشاوره نداده است؟ لباس محلی اصفهان از دیر باز زیر شلواری راه راه (ترجیحا آبی یا بنفش) بوده است که در فصول گرم سال با زیر پوش رکابی هم تکمیل می گردد. امروز از اصفهان به من خبر رسید که اصفهانی ها دهان به دهان و سینه به سینه دارند این خواسته برحق مردمی را طرح می کنند. فردای روز نگویند چرا اصفهانی ها به استقبال احمدی نژتد نیامدند، گفته باشم؛ با بی مهری انتظار مهرورزی نداشته باشند. </p>

<p>ضمنا بهانه نکنند که این لباس مال خانه است نه بیرون. اینش به خود ما اصفهانی ها مربوط است و اجازه دخالت به خرده فرهنگ ها نمی دهیم. ما برای خودمان فرهنگ داریم. مثلا طبق همین فرهنگ اگر بستنی لیوانی برایتان آوردند حتما باید اول در آن را لیس بزنید تا حرام نشود. اگر آقای رئیس جمهور نمی توانند این کارها را انجام دهند مجبور نیستند سفر استانی بروند. حالا ما چند جمله صحبت با لهجه اصفهانی در ضمن سخنرانی را به ایشان تخفیف می دهیم، چون درک می کنیم که این کار برای ایشان دشوار است و احتیاج به دوره دارد. این یکی باشد برای سفر بعد.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سريال شناسنامه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/05/10/post_46/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=222" title="سريال شناسنامه" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.222</id>
    
    <published>2007-05-10T14:08:13Z</published>
    <updated>2007-06-10T11:41:29Z</updated>
    
    <summary>مهدي رفته بود كارت سوخت خودرو بگيرد. در صف پستخانه ابراهيم را ديده بود كه از كارمند پست مي پرسيد: آقا شماره سريال شناسنامه كجاش نوشته؟...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>مهدي رفته بود كارت سوخت خودرو بگيرد. در صف پستخانه ابراهيم را ديده بود كه از كارمند پست مي پرسيد: آقا شماره سريال شناسنامه كجاش نوشته؟ </p>]]>
        <![CDATA[<p>ضمن خنده با او سلام و احوالپرسي كرده بود. ابراهيم با لبخند هميشگي اش گفته بود: ما با اين بوروكراسي نتوانستيم كنار بياييم. <br />
دولت احمدي نژاد اگر هيچ خاصيتي نداشت، باعث شد رجال محترم سياسي از ترس خوابيدن ماشين مجبور شوند جاي شماره سريال شناسنامه شان را ياد بگيرند.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>وا هشت؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/04/25/post_45/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=216" title="وا هشت؟" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.216</id>
    
    <published>2007-04-25T16:43:15Z</published>
    <updated>2007-05-25T15:45:11Z</updated>
    
    <summary>هشتن به معنی گذاشتن است. واهشتن نیز به معنی واگذاشتن و فروکش کردن است. این اصطلاح را بیشتر در مناطق روستائی اصفهان به کار می برند. شاید در شهرهای دیگر هم به کار رود، نمی دانم. مثلا وقتی باران از...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>هشتن به معنی گذاشتن است. واهشتن نیز به معنی واگذاشتن و فروکش کردن است. این اصطلاح را بیشتر در مناطق روستائی اصفهان به کار می برند. شاید در شهرهای دیگر هم به کار رود، نمی دانم. مثلا وقتی باران از باریدن بازمی ماند میگویند: "بارون واهشت".</p>]]>
        <![CDATA[<p> اما یک کاربرد مهم و متلک گونه این اصطلاح در مورد کسی به کار می رود که به مسئله ای گیر داده و به حرف هیچ کس گوش نمی دهد و آنقدر به کارش ادامه می دهد تا گندش درآید. در این حالت با لحن سئوالی به طرف می گویند: "حالا واهشت؟"  یعنی دردت وا گذاشت؟</p>

<p>    این روزها نیروی انتظامی درگیر تجربه ای است که پیش از این بارها به شکست منجرشده است. هر سال در اردیبهشت ماه دردی در شهرهای ایران شایع می شود به نام "حجاب درد". یکدفعه کسانی تصمیم می گیرند ظرف چند روز  مشکل به قول خودشان مظاهر بدحجابی و بی بند و باری را در خیابانها حل کنند. سپس مجموعه عملیاتی شروع می شود که معمولا بی حاصل است و نیازی به توضیح آن نیست. سال گذشته هم مدتی مرض "ماهواره درد" شایع شده بود. بعد از تقلای زیاد ا زچند میلیون آنتن ماهواره چند هزار تاش را گرفتند و تمام شد.<br />
 <br />
    و در پاسخ همه این تلاش های بی ثمر و نسنجیده همان دو کلمه اصطلاح ناب اصفهانی گویای همه چیز است: "حالا واهشت؟ "<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>خواب احمدی نژاد</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://shirzad.ir/gozide/2007/03/24/post_44/" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=211" title="خواب احمدی نژاد" />
    <id>tag:shirzad.ir,2007:/gozide//2.211</id>
    
    <published>2007-03-23T21:36:44Z</published>
    <updated>2007-04-24T09:10:47Z</updated>
    
    <summary>ديروز صبح بعد از نماز با غنيمت شمردن تعطيلات عيد يک خواب سيری کردم. معمولا من يا خواب نمی بينم يا هر چه در خواب ديده ام به يادم نمی آيد. چندان اعتقادی هم به خواب و رويا ندارم. اما...</summary>
    <author>
        <name>احمد شيرزاد</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://shirzad.ir/gozide/">
        <![CDATA[<p>ديروز صبح بعد از نماز با غنيمت شمردن تعطيلات عيد يک خواب سيری کردم. معمولا من يا خواب نمی بينم يا هر چه در خواب ديده ام به يادم نمی آيد. چندان اعتقادی هم به خواب و رويا ندارم. اما حيف است خوابی را که ديروز ديدم برای شما بازگو نکنم.</p>]]>
        <![CDATA[<p>خواب ديدم رفته ايم شمال، دريا. شايد هم رودخانه ای چيزی بود که عمقش بد نبود. از قضا احمدی نژاد هم در آب بود. در عالم خواب در يک موقعيت مناسب هوس کردم کمی سر به سر طرف بگذارم و چند قلپ از آب دريا به خوردش بدهم. همين کار را هم کردم و منتظر بودم ببينم عکس العمل طرف چيست. در حالی که حسابی آب خورده بود و نفس می زد پرسيدم: آب معدنی چسبيد؟ بدون آن که از رو برود بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و گفت: من يک روشی بلدم که اگر يک ساعت هم زير آب بمانم حتی يک قلپ هم آب نمی خورم. <br />
شايد حق با او بود و من مهارت زير آبی رفتن را دست کم گرفته بودم. همه هنرها که در روی آب نيست!<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 

