« October 2007 | Main | March 2008 »

February 06, 2008

چشمم را مي بندم

خيلي عذر مي خواهم. بسيار بسيار معذرت مي خواهم. ولي چاره اي ندارم تقاضا كنم خوانندگان عزيزي كه 18 سال تمام ندارند از خواندن ادامه اين مطلب صرف نظر كنند. من اهل حرف زدن در مورد نكاتي كه خارج از محدوده قرار مي گيرند نيستم. اما در اين يك مورد چاره اي نيست و شايد با زبان ديگري نشود بيان كرد. بر من ببخشيد.

داستان ردصلاحيتهاي اخير مرا ياد يك شوخي انداخت كه سالها پيش در هفته نامه توفيق ديده بودم. آن جريده مرحومه كاريكاتوري از دو رقاصه آنچناني كشيده بود كه يكي به ديگري مي گفت: جوني تو وقتي همه لباساتو روي صحنه در آوردي بعدش چكار مي كني. و طرف جواب مي داد: هيچي چشمام رو مي بندم.

حالا حكايت آقايان است كه دري به تخته خورده و قدرت نصيب آنها شده است. مختار شده اند تا هر آنچه مي توانند بكنند. حيا را بوسيده اند و پرتاب كرده اند به طاقچه بالاي خانه، جايي كه ديگر دست خودشان هم نرسد. اما تفاوتي كه با حكايت فوق دارند آن است كه اينها از همان ابتدا چشمشان را بسته اند تا مبادا خداي ناكرده در كاري كه مي خواهند انجام دهند دچار خجالت و ترديد شوند. من نمي دانم برخي از دوستان كه هنوز دنبال لابي كردن هستند دلشان به چه چيزي خوش است. آدمهاي بي حيايي كه چشمشان را هم بسته باشند براي هر كاري آماده اند. سالم ترين كارشان همين رد صلاحيت است. كجاشو ديديد؟

February 02, 2008

مال خودمان

يادش به خير، چند سال پيش تلويزيون خودمان سريالي داشت به نام "سلطان و شبان". الحق كه با نمك بود. گمانم به دلايلي اين سريال را تكرار نخواهند كرد. چون ممكن است به برخي از رويدادهاي اين زمان شباهت زيادي پيدا كند. يك صحنه اي داشت كه هر بار يادم مي افتد خنده ام مي گيرد. وصف حال برخي رخدادهاي فعلي است.

يك جايي از اين فيلم، سلطان خودكامه و چپاولگر كه براي حفظ وجود مبارك و پرهيز از بلايي كه خوابگزاران پيش بيني كرده بودند ناچار شده بود در خرقه شباني در آيد به مرغداني هاي مردم مي زد و هر شب با خفه كردن و كباب كردن مرغها دلي از عزا در مي آورد. تا اينكه صداي اهل ده در آمد و فهميدند كار كار شبان (يعني همان سلطان تغيير شكل داده) است. بر سر او ريختند و كتك مفصلي نوش جانش كردند. در همان حين كه به او بد و بيراه مي گفتند كه آخه فلان فلان شده به چه حقي به مرغهاي مردم دست درازي مي كردي، با لفظ شاه منشانه خود جواب مي داد: "به شما چه مربوط، اگر خورديم مال خودمان را خورديم."! براي اهل ده روشن نبود كه اين بنده خدا روي چه حساب و كتابي مرغهاي مردم را متعلق به خودش مي داند.

حالا حكايت كشور داري برخي از آقايان است. يكي از دوستان با اشاره به داستان رد صلاحيت ها مي پرسيد: "آخر اين آقايان چه فكري مي كنند و اين طور با مملكت رفتار مي كنند؟" در پاسخ اين فراز از فيلم ياد شده را ياد آوري كردم وعرض كردم احساس آقايان احتمالا همين است كه "ميزهاي وزارت و صندلي هاي وكالت مال خودمان است. اگر گرفتيم، مال خودمانم را گرفتيم"!