چشمم را مي بندم
خيلي عذر مي خواهم. بسيار بسيار معذرت مي خواهم. ولي چاره اي ندارم تقاضا كنم خوانندگان عزيزي كه 18 سال تمام ندارند از خواندن ادامه اين مطلب صرف نظر كنند. من اهل حرف زدن در مورد نكاتي كه خارج از محدوده قرار مي گيرند نيستم. اما در اين يك مورد چاره اي نيست و شايد با زبان ديگري نشود بيان كرد. بر من ببخشيد.
داستان ردصلاحيتهاي اخير مرا ياد يك شوخي انداخت كه سالها پيش در هفته نامه توفيق ديده بودم. آن جريده مرحومه كاريكاتوري از دو رقاصه آنچناني كشيده بود كه يكي به ديگري مي گفت: جوني تو وقتي همه لباساتو روي صحنه در آوردي بعدش چكار مي كني. و طرف جواب مي داد: هيچي چشمام رو مي بندم.
حالا حكايت آقايان است كه دري به تخته خورده و قدرت نصيب آنها شده است. مختار شده اند تا هر آنچه مي توانند بكنند. حيا را بوسيده اند و پرتاب كرده اند به طاقچه بالاي خانه، جايي كه ديگر دست خودشان هم نرسد. اما تفاوتي كه با حكايت فوق دارند آن است كه اينها از همان ابتدا چشمشان را بسته اند تا مبادا خداي ناكرده در كاري كه مي خواهند انجام دهند دچار خجالت و ترديد شوند. من نمي دانم برخي از دوستان كه هنوز دنبال لابي كردن هستند دلشان به چه چيزي خوش است. آدمهاي بي حيايي كه چشمشان را هم بسته باشند براي هر كاري آماده اند. سالم ترين كارشان همين رد صلاحيت است. كجاشو ديديد؟