كاكل زري
قديم مثل حالا نبود كه مردم به مضرات افزايش عائله آگاه باشند ويا حداقل از ترس گراني و مخارج كمرشكن زندگي به يكي دو اولاد بسنده كنند. بخصوص پسر داشتن براي خانواده ها بسيار مهم بود. خانم هايي بودند كه بعد از پنج شش شكم زايمان هنوز هم دست بردار نبودند و به اميد پسردار شدن باز هم تن به حاملگي مي دادند. آن وقتها حاملگي در سنين بالا هم منعي نداشت و گاه مي ديدي كه خانمي پا به پاي دخترش سال به سال حامله مي شد تا بلكه اين يكي پسر شود.
حال تصور كنيد آرزوي يكي از اين خانواده ها برآورده مي شد و بعد از چند دختر قد و نيم قد خدا به اين خانواده يك پسر مي داد. بيا و ببين، چه ها كه نمي كردند. از بادي كه به غبغب مي انداختند و سورهايي كه مي دادند و كبر ونخوتي كه به دختر دارها مي فروختند. مثل اينكه خلق خدا به حاج خانم 48 ساله اي كه بعد از كلي دوا درمان و نذر و نياز و ورد و دعا موفق شده اند پسر بزايند بدهكار بودند.
اما بشنويد از بچه نحيف و زردنبويي كه با اين اوصاف قدم به دنيا گذاشته و هر از چند روزي با حكيم و دوا بايد به مداواي ضعف و بيحالي او بپردازند. آب از كنار دهانش جاري است و بعد از چند ماه هنوز گردن نگرفته و وقتي بغلش مي كنند مثل شير برنج وا مي رود. يك ريز گريه مي كند و از شدت نحسي نمي شود تحملش كرد. مدام بايد پستانك در حلقش چپاند تا از صداي گوش خراشش در امان ماند.
پدر و مادر هم شبانه روز كمر بسته در خدمت چنين بچه تو دل برويي هستند تا از حاصل سالها آرزوي پسر داشتن به خوبي مراقبت كنند. اما به دليل واضحي غير از خودشان كسي رغبت ديدن روي بچه را ندارد. در عوض خودشان چپ مي روند و راست مي آ يند با هر حركت طفلشان قربان صدقه تحفه اي كه به دنيا آورده اند مي روند و احساسي را در ديگران بر مي انگيزند كه فكر كنم برايتان قابل درك باشد.
تصور كنيد مثلا جشن تولد يك سالگي چنين طفلي را كه هنوز به اندازه يك بچه هشت ماهه رشد نكرده اما پدر و مادر حسرتمند او فكر مي كنند مجسمه زيبايي است. مادرش كه گويي هنوز از رختخواب زايماني به اين مهمي رها نشده است و سنگين راه مي رود بچه زشت و بد تركيب را كه به زور روغن بادام چارتا شويد مو روي سرش سبز شده بالا و پايين مي اندازد و مي گويد: "پسر دارم كاكل زري...، پسر دارم شاه نداره..." و اين قبيل شعرها.
اين وسط برخي خانمها از حرص يواشكي صورتشان را كج مي كنند و برخي هم ناخوداگاه زير لب پوزخند ميزنند. تا بالاخره خاله بزرگه كه سني ازش رفته و از اين جور چيزها زياد ديده به صدا در آيد كه: "خيلي خب ديگه بسه، خدا زياد كنه، نوبرش رو آوردي، بذارش زمين تحفه رو، آبلمبو شد بسكه بغلش كردي. همچين بچه لوس وننري بار بياوري كه پشيمون بشي از زاييدن..."
نمي دانم احساس شما از چنين صحنه اي چيست. ولي من بعضي وقتها كه مي بينم كساني وقت و بي وقت برای هم پپسی باز می کنند، از همدیگر تجلیل می کنند، با جهت و بی جهت برای هم کلاس می گذارند که انگار در آسمان یکدفعه باز شده و تحفه ای پایین افتاده و خلاصه دم وساعت قربان صدقه کاکل زری شان كه گویی بعد از هفت دختر کور به دنیا آورده اند مي روند ناخوداگاه ياد اين صحنه هاي قديمي مي افتم.