« July 2007 | Main | October 2007 »

September 15, 2007

بچه مكبر تخس

اگر در بچگي مكبر نماز جماعت شده باشيد يادتان مي آيد كه چه كيفي دارد وقتي مي بينيد به صداي تكبير يك بچه (كه شما باشيد) آن همه آدم بزرگ و حاج آقاي معتبر همه با هم سر از سجده بر مي دارند و دوباره به سجده مي روند. اين به آدم نوعي احساس غرور مي دهد كه اگر من نباشم اين همه آدم چه جوري مي فهمند كه چه زماني بايد سرشان را از روي مهر بر دارند!

حالا فرض كنيد يك بچه تخس امر برش مشتبه شود كه هر جور دلش خواست تكبير بگويد، آنوقت چه افتضاح و بي نظمي رخ مي دهد. مومنين نماز گذار براي همان يك بار به حساب بچه شر خواهند رسيد كه بابا جان چرا خيالات برت داشت؛ تا وقتي همه ما با بانگ تكبير تو همراه هستيم كه كارت روي حساب و كتاب و برنامه هميشگي باشد.

باز هم حكايت اين رئيس جمهور ماست. ساعات كار ادارات را دولت تعيين مي كند، درست. اما اين قصه همين طور دلبخواهي نيست، كه هر طور دستور صادر شود به همان راحتي هم اجرا شود. تا وقتي مطابق دستور دولت و ساعتي كه تعيين كرده مردم سر كار مي روند كه حساب و كتاب در كار باشد و برنامه همه دستگاهها درست سنجيده شده باشد. وگرنه اگر حتي يك بار به خاطر اينكه نشان دهند اين ماييم كه مي گوييم كي اداره ها كار كنند، از خودشان حكم حساب نشده بدهند، طوري كارها به هم مي ريزد كه حكايت همان بچه مكبر تخس مي شود.

يك بار پارسال آزمايش كردند و ديدند كه اگر خارج از روال معمول بخشنامه در بكنند كه مدرسه ها كي باز شوند ادارات كي و بانكها كي، اوضاع به هم مي ريزد و گندش در مي آيد. حال دوباره به مناسبت ماه مبارك رمضان همان ماجراجويي تكرار شده است. فكر كنم اگر يك خرده كار به كار مردم نداشته باشند خودشان بلدند مثل هر سال برنامه كار و عبادتشان را تنظيم كنند. فعلا اين طور كه پيداست به مناسبت ماه رمضان از كار خبري نيست، اما ادعاي اين كه ما در اين دولت منار را روي انگشت نگه مي داريم، تا به عرش بلند است!

September 04, 2007

قبول باشه

خدا رحمت كند مرحوم منوچهر خان از بستگان نسبي ما كه همان طور كه راه مي رفت ازش نمك مي ريخت. يك بار تعريف مي كرد بچه كه بود مادرش آش نذري پخته بود و او به اصرار يك قاب قدح بزرگ با پياز داغ نعناع داغ سفارشي براي آقا معلم تهيه كرده بود و در خانه آنها برده بود...

الغرض، مادر منوچهر خان (خدا بيامرزد هر دوشان را) بعد از دقايقي متوجه مي شود كه منوچهر شادي كنان به خانه بر گشته و بشگن زنان مي گويد: ننه ننه، مو (به لهجه اراكي يعني من) قوولم. بنده خدا منوچهر خان ظاهرا نگران امتحان تجديدي اش بوده. مادرش مي پرسد: مگه آقا معلم چي شي گفت؟ و او جواب مي دهد: آش را كه گرفت گفت ايشالا قوول باشه!

حالا حكايت اين رئيس جمهور ماست. بعد از دو سال گرد و خاك بي حاصل در قضيه هسته اي آخرش آمديم به آنها قول داده ايم كه ظرف سه ماه به همه سؤالها و ابهامهاي بيست و چند ساله آژانس جواب ميديم. كاري به اصل اين داستان ندارم كه مي شد چهار سال پيش هم اين كار را كرد و اين همه خسارت نداد (اگر واقعا قصد، دادن پاسخ هاي قانع كننده باشد). حالا البرادعي اين را در گزارشش آورده و مثبت تلقي كرده، اما هنوز نه به باره نه به داره. كو تا ماه دسامبر كه اين پاسخ ها داده شود و احتمالا هفته ها هم طول بكشد تا آژانسي ها بررسي كنند، و آن وقت كدام بخش آنرا بپذيرند و كدام بخش را نپذيرند و تازه روي آنها كه پذيرفته اند كه ما راستش را گفته ايم چه قضاوتي بكنند، اوووه اين قصه سر دراز داره! اونوقت رئيس جمهور خوش قلب ما مي فرمايند: آقا تموم شد، تبرئه شديم، پرونده هسته اي مختومه شد، اين منم... يك چيزي شنيده و يك چيزي مي گويد.

اما خودمونيم، ز هر طرف كه شود كشته سود اين آقاست. ملوانهاي انگليسي را مي گيرند ايشان ژست ستيزه جويانه اش را مي گيرد، با آن وضع آزاد مي كنند ايشان ژست صلح جويانه اش را مي گيرد. سانتريفوژها به چرخش در مي آيد ايشان ژست "ما مي توانيم" اش را مي گيرد، يواشي از كار باز مي ايستد و به توافق با آژانسي ها مي رسند، باز هم ايشان ژست "اين ما بوديم كه پرونده را مختومه كرديم" مي گيرد. خلاصه بايد ديد در هر زمان و هر روز چه چيزي سوژه مناسب براي ژست گرفتن است.