کفشهای محمد آقا
بچه ها گاهی سر به سر حسين می گذارند که حواس جمع و جوری ندارد. اما اين دفعه محمد آقای خودمان هم در قضيه شريک است. ماجرا از اين قرار است که محمد آقا بعد از عمری هوس می کنند که کفشهای مبارکشان را شخصا واکس بزنند. برای آنکه طبق استانداردهای دقيق عيالشان، محيط خانه آلوده به ذرات واکس نشود، بند و بساط واکس را می برند به پارکينگ و از خجالت کفشها در می آيند. سپس به دلايلی که تا اين لحظه بر کسی مکشوف نيست کفشها را می گذارند روی سقف ماشين و می روند بالا.
دقايقی بعد حسين برای انجام ماموريت محوله، يعنی خريد شيرينی، ماشين را در همان حال سوار می شود و به تاخت می رود بيرون. چند دقيقه ای بعد علی اخوی کوچکتر حسين آقا گوشی به دست مادرش را صدا می زند و می گويد: "مامان بيا ببين حسين چی ميگه. ميگه پس اون يه لنگه کفش بابا کو". بله، حسين بنده خدا در مغازه شيرينی فروش محل مانده بود در عجب که يک لنگه کفش باباش روی سقف ماشين چکار می کند! محمد آقای مال باخته نيز درمانده بود که چه کسی را بايد سرزنش کند. روز بعد که اين شده بود سوژه خنده بچه های فاميل، مهدی از حسين پرسيد: تو متوجه نشدی که يه چيزی غير عادیه؟ و حسين با نمک خاص خودش گفت: چرا ديدم هی ماشين های اطرافم بوق می زنند اما نفهميدم چه خلافی از من سر زده بود.
Comments
چرا دوباره اتفاق را شبیه سازی نکردند تا ببینند آن لنگه کفشه کجاها ممکن است افتاده است؟ آخه کفش تازه واکس خورده حیف بوده گم بشود. تازه این دوباره سازی صحنه ی جرم جستجوی جالبی نیز برای حسین می بود به علاوه ی مایه ی دلشادی ی محمد آقا و هم چنین بوقها و خنده ی بیشتر دیگران
Posted by: قاسم | March 7, 2007 09:18 PM