« February 2007 | Main | April 2007 »

March 24, 2007

خواب احمدی نژاد

ديروز صبح بعد از نماز با غنيمت شمردن تعطيلات عيد يک خواب سيری کردم. معمولا من يا خواب نمی بينم يا هر چه در خواب ديده ام به يادم نمی آيد. چندان اعتقادی هم به خواب و رويا ندارم. اما حيف است خوابی را که ديروز ديدم برای شما بازگو نکنم.

خواب ديدم رفته ايم شمال، دريا. شايد هم رودخانه ای چيزی بود که عمقش بد نبود. از قضا احمدی نژاد هم در آب بود. در عالم خواب در يک موقعيت مناسب هوس کردم کمی سر به سر طرف بگذارم و چند قلپ از آب دريا به خوردش بدهم. همين کار را هم کردم و منتظر بودم ببينم عکس العمل طرف چيست. در حالی که حسابی آب خورده بود و نفس می زد پرسيدم: آب معدنی چسبيد؟ بدون آن که از رو برود بلافاصله خودش را جمع و جور کرد و گفت: من يک روشی بلدم که اگر يک ساعت هم زير آب بمانم حتی يک قلپ هم آب نمی خورم.
شايد حق با او بود و من مهارت زير آبی رفتن را دست کم گرفته بودم. همه هنرها که در روی آب نيست!

March 01, 2007

کفشهای محمد آقا

بچه ها گاهی سر به سر حسين می گذارند که حواس جمع و جوری ندارد. اما اين دفعه محمد آقای خودمان هم در قضيه شريک است. ماجرا از اين قرار است که محمد آقا بعد از عمری هوس می کنند که کفشهای مبارکشان را شخصا واکس بزنند. برای آنکه طبق استانداردهای دقيق عيالشان، محيط خانه آلوده به ذرات واکس نشود، بند و بساط واکس را می برند به پارکينگ و از خجالت کفشها در می آيند. سپس به دلايلی که تا اين لحظه بر کسی مکشوف نيست کفشها را می گذارند روی سقف ماشين و می روند بالا.

دقايقی بعد حسين برای انجام ماموريت محوله، يعنی خريد شيرينی، ماشين را در همان حال سوار می شود و به تاخت می رود بيرون. چند دقيقه ای بعد علی اخوی کوچکتر حسين آقا گوشی به دست مادرش را صدا می زند و می گويد: "مامان بيا ببين حسين چی ميگه. ميگه پس اون يه لنگه کفش بابا کو". بله، حسين بنده خدا در مغازه شيرينی فروش محل مانده بود در عجب که يک لنگه کفش باباش روی سقف ماشين چکار می کند! محمد آقای مال باخته نيز درمانده بود که چه کسی را بايد سرزنش کند. روز بعد که اين شده بود سوژه خنده بچه های فاميل، مهدی از حسين پرسيد: تو متوجه نشدی که يه چيزی غير عادیه؟ و حسين با نمک خاص خودش گفت: چرا ديدم هی ماشين های اطرافم بوق می زنند اما نفهميدم چه خلافی از من سر زده بود.