« December 2006 | Main | February 2007 »

January 17, 2007

وضعيت قرمز سيب زمينی

اين روزها نرخ گوجه فرنگی از هر شاخص اقتصادی مهمتر شده است. به دستور عيال رفته بودم ميوه بخرم. طی چند دقيقه ای که در مغازه عباس آقای ميوه فروش بودم، هر کس رد می شد از توی پياده رو سؤال می کرد "گوجه فرنگی چند؟" و عباس آقا می گفت: "بفرماييد، قابل شما رو نداره، 1900 تومان"

خدا وکيلی خيلی از آنها قصد خريد نداشتند، بلکه مثل بعضی از همشهری ها که وقتی بيکار می شوند صفحه نيازمندی ها را بر می دارند و در ستون خانه های عرضه شده برای فروش به اين و آن زنگ می زنند تا از بالا و پايين رفتن قيمت ملک خودشان اطلاع پيدا کنند، آنها هم همين کار را با قيمت گوجه فرنگی انجام می دهند. ظاهرا اين شاخص از آن شاخص هايی که بانک مرکزی با کلی پول خرج کردن برای تورم به دست می آورد معتبرتر و گويا تر است و مردم بيشتر به آن توجه دارند. شما حساب کن وقتی سر شب بعد خستگی روزانه می خواهی بدون صرف وقت شريف برای اطلاع از اوضاع و احوال کشور در يک کلمه بفهمی دنيا دست کيست و روند اوضاع چگونه است، چه چيز بهتر از اين؟ با يک عدد که در" مجموعه اعداد صحيح" از همه "گوياتر" است می توانی بقيه شرايط را "تخمين بزنی"!

اما گفتنی تر از همه چيز را عباس آقا گفت. او به بنده اطلاع رسانی فرمود و بنده به شما اطلاع رسانی می فرمايم، که بی خيال گوجه فرنگی، فعلا دور دور صعود سيب زمينی است. می کفت: ميدونی ها می گن که تا 1200 ميره! بنده که در زمينه اوضاع قيمت ها به پيش بينی های عباس آقای ميوه فروش به مراتب بيشتر از وزير کشاورزی و بانک مرکزی اعتماد دارم سر ضرب چند کيلو خريم تا در صورت ايجاد بحران سيب زمينی از آسيب مصون باشم. با خود گفتم بگذار اين چند تا خواننده وبلاگ ما اقلا از اين خدمت ساده اقتصادی ما بی بهره نمانند، بقيه ملت هم خدايشان بزرگ است.

اگر پيش بينی عباس آقا به نقل از منابع ميدانی درست باشد، نشان دهنده آن است که وضعيت سيب زمينی قرمزتر از گوجه فرنگی است. هر چند ابراهيم نبوی که اون طرف دنيا خبر از پياز و سيب زمينی ما ندارد، معتقد است که هيچکدام از اينها نيست، بلکه "وضعيت مملکت" قرمز است، اما مردم ايران نظر ايشان را قبول ندارند و تا اطلاع ثانوی معتقدند که اگر چيزی قرمز باشد، احتمالا وضعيت سيب زمينی و گوجه فرنگی است. اين آژيرها که ايشان مدعی است در حال نواخته شدن هستند صدايشان به اينجا نمی رسد، همچنان که بعيد می دانم صدای آژير گوجه فرنگی های رنگ پريده اين فصل ايران به گوش داور برسد.

January 13, 2007

نقاره يا سرنا؟

اين همه آدمها سه می کنند، چرا ما سه نکنيم. مگر ما چه چيزمان از زعمای مملکت کمتر است که آنها هر پرت و پلايی بگويندخلق الله بايد قربان چشم بادامی شان بروند، اما ما اگر در يک گوشه ای در يک ضرب المثل اشتباه کرديم آسمان به زمين بيايد.

در مطلبی که اخيرا در روزنامه اعتماد ملی از بنده به چاپ رسيد، عرض کرده بودم کار مجلس هفتم به دميدن در سر گشاد نقاره می ماند. دوستان به بنده تذکر دادند که بابا جان سه کردی. آن که در آن می دمند سرنا است نه نقاره! نقاره آن يکی است که بر آن می کوبند. البته معمولا اين دو را با هم می نوازند که اغلب ماها آن را در مراسم نواختن نقاره خانه امام رضا (ع) ديده ايم. به هر حال اکنون من اين اشتباه را در سايت خودم درست کرده ام.

خلاصه اينکه ببخشيد، غلط کرديم، اشتباه شد، خياط هم گاهی در کوزه می افتد! ديگه اگه اطلاعی از موسيقی نداشتيم حرفش را نمی زنيم. اما اگر اين را توجيه تلقی نکنيد، راست قضيه اين است که من ضرب المثل مربوطه (دميدن از سر گشاد سرنا به معنای کار عبث و بی حاصل کردن و پرداختن به حواشی بی ربط) را در نوشته ها نديده بودم بلکه آن را در فرهنگ شفاهی و از زبان پيرمردهای خودمان شنيده بودم. گويا يک اشتباه سالها تکرار شده و از نسلی به نسل ديگر رسيده است. شما هم گاهی اگر دقت کنيد بعضی ها يک کلمه، يک اسم، يک اصطلاح يا يک ضرب المثل در ذهن شان به اشتباه جای می گيرد و چه بسا بارها هم آن را تکرار می کنند. البته کسانی که اشتباه فرد را به او تذکر می دهند بهترين لطف را در حقش می کنند. در عين حال باعث خوشحالی است که اين همه آدم حسابی نوشته های من را می خوانند و ايرادهای آن را به اين سرعت تذکر می دهند.

January 02, 2007

برای کی؟

برای يک کار اداری الکی مدتی از اين اداره به آن اداره سرگردان بودم.قديم ها به اين شاخه ورزشی می گفتند "سگ دو" که قرار است بزودی به شاخه های ورزش های ملی اضافه شود. ضمن اينکه در حين اين ورزش نفس گير اعصابم سالم نمانده بود، به پديده های جالبی هم برخورد کردم، از جمله افزايش روز افزون خانم ها در رده های مديريتی.

در يکی از اداره هايی که گذرم به آنها افتاد نگاه کردم ديدم در يک بخش خاص، معاون مربوطه، کارشناسان، کارمندان و خلاصه هر که آنجاست از خانم های محترم هستند و فقط آبدارچی و نامه رسان مرد هستند. احتمالا دوستان مدافع حقوق زنان، نظير بنده از اين وضع ناخرسند نيستند. اما خدا وکيلی کمی فکرش را بکنيد چه اتفاقاتی در حاشيه می افتد. مثلا در قديم خانمهای منشی يا ماشين نويس بايد سر و ظاهرشان را برای آقای رئيس مرتب می کردند، اما حالا بايد خانم رئيس يا معاون به فکر آراستگی برای مش کريم آبدارچی يا آقا رجب نامه رسان باشند. بالاخره هر پيشرفتی يک معايبی هم دارد. فقط خواهش می کنم نفرماييد کارمندان ما به چيزی که فکر نمی کنند ظاهرشان است و از کله سحر تا آخر وقت فقط به فکر کار ارباب رجوع هستند.