بازگشت بهادر
بعد از چهار پنج روز پيدايش شد. زبان بسته هنوز گشاد گشاد راه مي رفت. بهادر را مي گويم. بعد از آن بلايي كه دكتر اردلان بر سرش آورد رفت و ديگر نيامد. دكتر بفهمي نفهمي پكر بود و به نوعي عذاب وجدان گرفتار شده بود. من هم سر به سرش مي گذاشتم و مي گفتم آخر اين كاري كه شماي دوست بر سر اين حيوانكي در آوردي هيچ دشمني با او انجام مي دهد؟ مي خنديد و مي گفت مي دانم بر مي داري يك چيزي راجع به اين موضوع مي نويسي.
بهادر را از بيمارستان كه آوردند هنوز درست به هوش نيامده بود. دكتر يك تكه موكت روي راهروي جلوي اتاق كه مشرف به باغ است انداخت و او را روي آن ولو كردو حيوانكي هنوز در گيجي داروي بي هوشي بود. تا مي آمد بلند شود دوباره تلو تلو مي خورد و مي خواست بخوابد. خبر نداشت چه بلايي سرش آورده اندو معمولاً اگر بخواهند حتي ناخن آدمي را بكشند شش تا امضا از خودش و چند تا از همسرش مي گيرند، اما بهادر زبان بسته موقعي كه داخل سبد سياه رنگ رفت نمي دانست با چه وضعيتي به باغ بر مي گردد.
طفلكي تا قبل از عمل براي خودش در محل ابهتي داشت و گربه هاي ماده برايش سر و دست مي شكستند! اما حالا چي، شده يك گربه بي خاصيت كه سابقاً نر بوده اما حالا هيچ فايده اي ندارد. مدتي بود دكتر اردلان به صرافت افتاده بود كه مي خواهم ببرم بهادر را راحتش كنم. مي پرسيدم: آخر چرا شما زورتان به اين حيوان بي آزار رسيده است، ما ضامن رفتار جنسي حيوانات كه ديگر نيستيم. مي گفت: بگذار زبان بسته از شر اين قضيه راحت شود تا از بقيه عمرش لذت ببرد! اين هم براي خودش عقيده اي بود.
اتاق دكتر اردلان چسبيده به اتاق من است، كه هر دو در ضلع جنوبي يك دو جين اتاق سر هم بندي شده در زير درختان گردوي باغ فرمانيه قرار دارند. در اين باغ مثل بسياري از محل هاي تهران تعدادي گربه رفت و آمد دارند. دكتر هم در مواقع خستگي خودش را با آنها سرگرم مي كند. برايشان غذا هم مي آورد و هرگاه مريض شوند مي بردشان پيش دامپزشك. بچه هاي مركز هم گهگاه ته مانده غذايشان را مي ريزند جلوي آنها. ما هم يواش يواش داشتيم به اين قضيه آلوده مي شديم اما خدا رحم كرد. ته مانده استخوان هاي مرغ خيلي مورد علاقه آنهاست. هر بار كه عيال مرغ مي پخت يك كيسه بر مي داشتم و برايشان غضروف و استخوان ها را جمع مي كردم. اما بعد از يكي دو روز كه يادم مي رفت ببرم، عيال آنها را دور مي ريخت.
چند وقت پيش دكتر اردلان تنها گربة مادة باغ را برد كلينيك دامپزشكي عقيم اش كرد. بي انصاف تا چشم به هم زدي بالغ نشده رفت آبستن شد و سه قلو زاييد. تعداد گربه ها از ظرفيت رسيدگي گربه دوستان فراتر رفت و به ناچار يكي دو داوطلب پيدا كردند كه آنها را ببرند خانه هايشان. گربة ماده بعد از عقيم شدن به كلي سر به زير و بي حال شد و از توي باغ تكان نخورد. اما وقتي دكتر اردلان گفت كه مي خواهد بهادر را هم عقيم كند برايم تعجب آور بود. در هر حال اين عمل غيرقابل بازگشت صورت گرفت و بهادرخان از تك و تا افتاد كه افتاد. چند روز اول ظاهراً آنچنان احساساتش جريحه دار شده بود كه محيط را ترك كرد و رفت. اما مثل اين كه بعد از چند روز توانست يك جوري با واقعيت كنار بيايد و خود را براي ادامه زندگي بدون هيجان و احساسات متقاعد كند. فهميد كه بيرون باغ فرمانيه كسي براي قلب جريحه دار شده اش تره هم خرد نمي كند. دانست كه اگر قرار باشد كسي او را تحويل بگيرد آن كس جز خود دكتر اردلان نيست.
چند روز پيش دكتر مصفا كه او هم گربه ها را دوست دارد از مسافرت چين برگشته بود. رفته بود براي يك كنفرانس بزرگ نظريه ريسمان. سري به اتاقش زدم تا ببينم در كنفرانس چه خبر بوده است. او اول پرسيد اينجا در كشور چه خبر بوده. فكر مي كرد الان اخبار و تفاسير سياسي را يك به يك برايش نقل مي كنم. گفتم هيچي. دكتر اردلان بهادر را برد و از مردي انداخت، او هم قهر كرد و رفت. زد به خنده و گفت ولي من امروز او را ديدم. دانستم كه بهادر برگشته است، به مصفا گفتم ولي آخر اين چه كاري بود كه اردلان كرد؟ رواست با حيوان بي زبان چنين كاري كنند؟ انتظار داشتم احساسات گربه دوستانة او در جهت تأييد حرف من باشد. اما ديدم برعكس تصور من او هم اين كار را تأييد مي كند. توضيح داد كه نمي داني گربه هاي نر اگر فعال باشند چه به روز يكديگر مي آورند.
ظاهراً گربه دوست ها مصلحت گربه ها را بهتر مي فهمند. گويا آنها هم معتقدند اگر حيوانها از اساس اسباب فسق و فجور را نداشته باشند زندگي سالم تري دارند! لابد آنها بهتر از خود گربه ها تشخيص مي دهند كه زندگي لذت بخش براي آنها چگونه فراهم مي شود. ما كه حالي مان نمي شود! بعد از اين صحبت ها بهادر را ديدم كه چگونه با زحمت راه مي رفت. هنوز هيكل اش با ابهت بود، اما رفتارش به كلي متفاوت با قبل شده بود. ديگر اين بهادر، بهادر قبلي نبود.
برخی دوستان که پيش نويس اين متن را ديدند فکر کردند که قصدی سياسی در اين نوشته است. يکی از آنها هم اصرار داشت که حقير شيطنتی در اين زمينه بکنم. اما راست و بی شيله پيله هيچ قصد و غرضی در کار نيست. حالا اگر شما ريگی به کفش داريد و در ذهنتان بهادر خان از مردی افتاده را با کسی يا کسانی شبيه سازی می کنيد به حقير هيچ ربطی ندارد و مسؤليتش با خودتان.
Comments
آقا ما نمي دانيم شما چه كار به اين حيوناي زبان بسته داريد. والا تو محله ما يه دوجين از اين گربه ها هست گردن كلفت و بزن بهادر – نه كسي بهشون غذا ميده نه كسي قربون صدقشون ميره تازه اگر يه وقتي ببيننشون لنگه دمپايي كه حوالشون ميكنن اما همين آدما اين قدر بي انصاف نيستند كه بنده خدا رو از مردي بندازن.
اما تو اين نوشته يه نكته هست: هيچ راحتي بي هزينه نيست- هركي ميخواد راحت زندگي كنه بايد از مردي هم بيفته.
Posted by: يكي از بچه هاي باغ | July 25, 2006 02:12 PM
به اميد بازگشت اصلاحطلبان به قدرت.
بگذريم، احتمالاً برداشت من هم درست نبودهاست!
شيرزاد:
اگر راه رفتن بهادر را پس از بازگشت می ديديد، هر نوع برداشت سياسی يادتان می رفت.
Posted by: امين | July 25, 2006 05:08 PM
شما درست است که ریگی به کفشتان نیست دراین نوشته، ولی باور کنید این دولتیانی که من دیدهام اگر روزی زورشان برسد با جوانان این مملکت همین کار را خواهند کرد.
شيرزاد:
تصورش را بکنيد در اين صورت رفتار خانمها و آقايان در خيابان چطوری خواهد بود؟
Posted by: محمد | July 26, 2006 06:56 AM
بهادر خان حالا می تواند با فراغ بال در انتخابات آینده از نامزد حزب مشارکت دفاع کند!
شيرزاد:
والا اگه به نمونه های تاريخی نگاه کنيم، تنها مورد از اين دست آقا محمد خان قاجار است. راستش را بخواهيد ممکن است بهادرها به کار خيلی ها بيايند.
Posted by: شهره | July 26, 2006 02:53 PM
شیرزادا مطـلـبت مطـلـوب بــود/ ساده و گیرا و خوش اسلوب بود
این قَدَر گول ظـواهــر را نخـور/ غصــه تــخـم بـهــادر را نخـــور
در خــبر دارم که دکـتــر اردلان/ حـکــم داده تا که با تــیغ گـــران
جعـفــر آقا بی هــراس و واهــمه/ اخته سازد اهــل مرکـزرا هــمـه
تا شوند اصحـاب تحقـیق عاقـبت/ فارغ ازعشق و هوی و معصیت
کــار با کیــفـیـت کـافــی کــنـنــد/ صبح تا شب ریسمان بافی کنـنــد
عـلـم بومی دروطن رایج کــنــنـد/ وضع کشور بهتر از خارج کنــد
خواجگان چون مملکت داری کنند
عــلم را هــم اختگــان یــاری کنند
امیر اسماعیل مصفا
Posted by: امیر اسماعیل مصفا | July 28, 2006 08:54 PM
راستش تا اونجا كه من ديدم اين گربه هاي خوشبخت كمتر از مرغ بريون و ماهي قزل آلا و كنسرو تن ماهي و تنقلات فرنگي رو غذا محسوب نمي كنن. لابد فهميدن كه استخوان ته مونده مرغ يك اصفهاني ارزشش مشابه مرغ بريونه
Posted by: Anonymous | July 30, 2006 01:58 PM
مطلبتون خيلي با مزه بود. هر نوع برداشتي ميشد ازش كرد.
نوشته آقاي مصفا خيلي با مزه بود ولي يه سوال دارم:جعفر آقا كيه؟ حوصله خوندن سايت آي پي ام رو براي جواب نداشتم!!! ببخشيد ديگه
شيرزاد:
جعفر آقا يکی از کارمندان خوب و مؤدب پژوهشکده فيزيک است که احتمالا به دليل تنگنای قافيه به شعر دکتر مصفا راه پيدا کرده، وگرنه اين چيزها بهش نمی خوره.
Posted by: زهرا | August 5, 2006 04:45 AM
man pishnahad mikonam esmeh bahadoro avaz konim bezarim kambiz, rasti bahador ye dadash dareh esmesh mashalast az oon che khabar?
dar zemn pishnahad mikonam dr ardalan selle be esmaiil bedan babat in sheresh, albateh na az tarafe jaafar agha!!.
Posted by: ahmad | August 7, 2006 06:33 PM
سلام منهم با عقیم کردن گربه ها به عنوان یک گربه دوست خیلی موافقم . اما متاسفانه وقتی گربه خودم رو بردم تا دکتر صدقیانی عقیمش کنه ، آمپول بیهوشی رو زد روی عصب پاش و گربه بیچاره فلج شده . حالا تحت نظر دکتر آل داوود و دکتر سیفی است که هیچ امیدی هم ندارند.
منم و یه گربه مایه دل غشه و چهار تا بچه دو ماهه اش.
شيرزاد:
بميرم برای دردای دل شما! واقعا دل سنگ آب ميشه. ولی آخه اين چه کاری بود؟
Posted by: سعیده | August 21, 2006 02:21 PM
به جای اینکه چارتا گربه تپل مپل خوشگل بیارین که این بهادر بیچاره یه کم انرژی بگیره و بازده کاریش بره بالا" شما میاین عقیمش میکنید. شما عزیزان که همه نظریه پرداز ریسمان هستین" حتما میدونین که در میدان بین جنس نر و ماده ذرات «چارم» و «بیوتی-زیبایی» ایجاد میشه که باعث افزایش انرژی «حیات» در موجودات میشه. لطفا هنگام عقیم کردن گربه ها به نتایج تحقیقاتی که در مرکز شتابگرهای سرن بدست آمده هم کمی توجه کنید.
Posted by: دوست دار حیوانات | September 10, 2006 04:17 PM