« June 2006 | Main | September 2006 »

July 25, 2006

بازگشت بهادر

بعد از چهار پنج روز پيدايش شد. زبان بسته هنوز گشاد گشاد راه مي رفت. بهادر را مي گويم. بعد از آن بلايي كه دكتر اردلان بر سرش آورد رفت و ديگر نيامد. دكتر بفهمي نفهمي پكر بود و به نوعي عذاب وجدان گرفتار شده بود. من هم سر به سرش مي گذاشتم و مي گفتم آخر اين كاري كه شماي دوست بر سر اين حيوانكي در آوردي هيچ دشمني با او انجام مي دهد؟ مي خنديد و مي گفت مي دانم بر مي داري يك چيزي راجع به اين موضوع مي نويسي.

بهادر را از بيمارستان كه آوردند هنوز درست به هوش نيامده بود. دكتر يك تكه موكت روي راهروي جلوي اتاق كه مشرف به باغ است انداخت و او را روي آن ولو كردو حيوانكي هنوز در گيجي داروي بي هوشي بود. تا مي آمد بلند شود دوباره تلو تلو مي خورد و مي خواست بخوابد. خبر نداشت چه بلايي سرش آورده اندو معمولاً اگر بخواهند حتي ناخن آدمي را بكشند شش تا امضا از خودش و چند تا از همسرش مي گيرند، اما بهادر زبان بسته موقعي كه داخل سبد سياه رنگ رفت نمي دانست با چه وضعيتي به باغ بر مي گردد.

طفلكي تا قبل از عمل براي خودش در محل ابهتي داشت و گربه هاي ماده برايش سر و دست مي شكستند! اما حالا چي، شده يك گربه بي خاصيت كه سابقاً نر بوده اما حالا هيچ فايده اي ندارد. مدتي بود دكتر اردلان به صرافت افتاده بود كه مي خواهم ببرم بهادر را راحتش كنم. مي پرسيدم: آخر چرا شما زورتان به اين حيوان بي آزار رسيده است، ما ضامن رفتار جنسي حيوانات كه ديگر نيستيم. مي گفت: بگذار زبان بسته از شر اين قضيه راحت شود تا از بقيه عمرش لذت ببرد! اين هم براي خودش عقيده اي بود.

اتاق دكتر اردلان چسبيده به اتاق من است، كه هر دو در ضلع جنوبي يك دو جين اتاق سر هم بندي شده در زير درختان گردوي باغ فرمانيه قرار دارند. در اين باغ مثل بسياري از محل هاي تهران تعدادي گربه رفت و آمد دارند. دكتر هم در مواقع خستگي خودش را با آنها سرگرم مي كند. برايشان غذا هم مي آورد و هرگاه مريض شوند مي بردشان پيش دامپزشك. بچه هاي مركز هم گهگاه ته مانده غذايشان را مي ريزند جلوي آنها. ما هم يواش يواش داشتيم به اين قضيه آلوده مي شديم اما خدا رحم كرد. ته مانده استخوان هاي مرغ خيلي مورد علاقه آنهاست. هر بار كه عيال مرغ مي پخت يك كيسه بر مي داشتم و برايشان غضروف و استخوان ها را جمع مي كردم. اما بعد از يكي دو روز كه يادم مي رفت ببرم، عيال آنها را دور مي ريخت.

چند وقت پيش دكتر اردلان تنها گربة مادة باغ را برد كلينيك دامپزشكي عقيم اش كرد. بي انصاف تا چشم به هم زدي بالغ نشده رفت آبستن شد و سه قلو زاييد. تعداد گربه ها از ظرفيت رسيدگي گربه دوستان فراتر رفت و به ناچار يكي دو داوطلب پيدا كردند كه آنها را ببرند خانه هايشان. گربة ماده بعد از عقيم شدن به كلي سر به زير و بي حال شد و از توي باغ تكان نخورد. اما وقتي دكتر اردلان گفت كه مي خواهد بهادر را هم عقيم كند برايم تعجب آور بود. در هر حال اين عمل غيرقابل بازگشت صورت گرفت و بهادرخان از تك و تا افتاد كه افتاد. چند روز اول ظاهراً آنچنان احساساتش جريحه دار شده بود كه محيط را ترك كرد و رفت. اما مثل اين كه بعد از چند روز توانست يك جوري با واقعيت كنار بيايد و خود را براي ادامه زندگي بدون هيجان و احساسات متقاعد كند. فهميد كه بيرون باغ فرمانيه كسي براي قلب جريحه دار شده اش تره هم خرد نمي كند. دانست كه اگر قرار باشد كسي او را تحويل بگيرد آن كس جز خود دكتر اردلان نيست.

چند روز پيش دكتر مصفا كه او هم گربه ها را دوست دارد از مسافرت چين برگشته بود. رفته بود براي يك كنفرانس بزرگ نظريه ريسمان. سري به اتاقش زدم تا ببينم در كنفرانس چه خبر بوده است. او اول پرسيد اينجا در كشور چه خبر بوده. فكر مي كرد الان اخبار و تفاسير سياسي را يك به يك برايش نقل مي كنم. گفتم هيچي. دكتر اردلان بهادر را برد و از مردي انداخت، او هم قهر كرد و رفت. زد به خنده و گفت ولي من امروز او را ديدم. دانستم كه بهادر برگشته است، به مصفا گفتم ولي آخر اين چه كاري بود كه اردلان كرد؟ رواست با حيوان بي زبان چنين كاري كنند؟ انتظار داشتم احساسات گربه دوستانة او در جهت تأييد حرف من باشد. اما ديدم برعكس تصور من او هم اين كار را تأييد مي كند. توضيح داد كه نمي داني گربه هاي نر اگر فعال باشند چه به روز يكديگر مي آورند.

ظاهراً گربه دوست ها مصلحت گربه ها را بهتر مي فهمند. گويا آنها هم معتقدند اگر حيوانها از اساس اسباب فسق و فجور را نداشته باشند زندگي سالم تري دارند! لابد آنها بهتر از خود گربه ها تشخيص مي دهند كه زندگي لذت بخش براي آنها چگونه فراهم مي شود. ما كه حالي مان نمي شود! بعد از اين صحبت ها بهادر را ديدم كه چگونه با زحمت راه مي رفت. هنوز هيكل اش با ابهت بود، اما رفتارش به كلي متفاوت با قبل شده بود. ديگر اين بهادر، بهادر قبلي نبود.

برخی دوستان که پيش نويس اين متن را ديدند فکر کردند که قصدی سياسی در اين نوشته است. يکی از آنها هم اصرار داشت که حقير شيطنتی در اين زمينه بکنم. اما راست و بی شيله پيله هيچ قصد و غرضی در کار نيست. حالا اگر شما ريگی به کفش داريد و در ذهنتان بهادر خان از مردی افتاده را با کسی يا کسانی شبيه سازی می کنيد به حقير هيچ ربطی ندارد و مسؤليتش با خودتان.

July 03, 2006

از دست اين چاقی

اي بسوزد پدر اين چاقي، عجب درد بدي است. ام الامراض است. غير از بدهيكلي، به نفس نفس افتادن، بالا رفتن قند و چربي خون، احتمال سكته و هزار درد بي درمان ديگر، بلايي به سر آدم مي آورد كه روزي هزار بار به خودش لعنت كند كه چرا آن موقع كه جوان تر بود گول تعارفات بي جاي اطرافيان كه مرتب اصرار دارند "بخور"، را خورده و يواش يواش عنان اختيار شكم را از دست داده است. حقير هم متاسفانه از همين صنف مردمان هستم. البته نه فكر كنيد كه بنده چاقم؛ خير، كمي اضافه وزن دارم. (كور بشه چشم حسود!)

اما در مذمت چاقي بگويم. يك دردي هست كه لاغرها نمي فهمند و اصلاً هيچ دركي هم از آن ندارند، اما به مراتب از عوارض ديگر چاقي جانكاه تر است. و آن اينكه هركس به آدم مي رسه برايش طبابت مي كند كه "شما يك كم اضافه وزن داريد". مثل اين كه خودمان كوريم و نمي بينيم كه اضافه وزن داريم. از پا درد شكوه كني مي گويند وزنت زياد است، از كمردرد شكايت كني مي گويند مال چاقي است، از درد گردن ناله كني مي گويند به دليل وزن زياد است، سرما هم كه مي خوري مي گويند لابد زيادي مي خوري. من نمي دانم مگر لاغرها پادرد، كمردرد، دل درد، يا چيزهاي ديگر نمي گيرند كه هركس از راه مي رسد درباره مضرات چاقي براي آدم سخنراني مي كند. اصولاً يك مشكل كشور ما همين است كه هركس از در وارد مي شود ادعاي پزشكي مي كند. گاهي آنچنان مثلاً خردمندانه و دلسوزانه با صداي يواش و مؤدبانه و در حالي كه عينك را به زحمت نوك دماغشان نگه داشته اند، سرشان را مي آورند نزديك و مي گويند: "فكر مي كنم مشكل شما از اضافه وزن باشد" كه گويي بعد از سالها تحقيق و مطالعه به اين كشف عظيم نايل آمده اند!

چند روزي بود از درد زانوي چپم كه چند سال پيش حين ورزش دچار بريدگي سه تا از رباط ها شده بود ناراحت بودم، علتش هم حركت در سرازيري و فشار به مفصل به طرف عقب بود كه هر وفت رخ مي دهد چند روزي دستم را بند مي كند. از ترس طبابت هاي مردم درد را كشيدم و صاف صاف راه رفتم تا كسي برايم نسخه نپيچد. به گمانم اين دردش كمتر از اظهار نظرهاي عالمانه درباره "سفيدي ماست" است.