« April 2006 | Main | June 2006 »

May 06, 2006

زندگي بدون تلويزيون

امسال از بعد از ايام تعطيلات نوروز تلويزيون را جمع كرديم گذاشتيم تاقچه آشپزخانه درست پهلوي فريزر. هرچند اين جسم اضافي و نامتجانس فضاي آشپزخانه محدود ما را گرفته اما در عوض در محوطة هال جاي خالي آن مكاني را فراهم آورده كه گهگاهي به يک شاخة گل نگاه كنيم.

اين تصميم البته هميشگي نيست و به طور موقتي با توافق همه اعضاي خانه انجام شده است. علت اصلي آن هم به هيچ وجه سياسي نيست. واقعيت آن است كه پسر دومم، امين سال آخر دبيرستان است و تلاش مي كند به ياري خدا وارد دانشگاه شود. پس از بررسي زياد در جمع خانواده به اين نتيجه رسيديم مهمترين عاملي كه فضاي درس خواندن را به هم مي زند همين جعبه جادوست. بنابراين دو سه ماهي طلاقش داديم تا بعد. (البته دختر كوچكم گهگاه يك سيم رابط بر مي دارد و همان جا در ساعت هاي بعدازظهر يكي دو برنامه را تماشا مي كند.)

اما نكته جالب، نتيجه اين كار است. باور كنيد همه ما آنقدر احساس آرامش مي كنيم كه كم سابقه است. نه فيلم هاي آبدوغ خياري كه سطل سطل آب به آن بسته اند اعصابمان را خرد مي كند، نه صحنه هاي خشن فيلم هاي ديگرشان شب به خوابمان مي آيد، نه مجبور مي شويم زير لب يا به صداي بلند به اخبار يك طرفه و اظهار نظرهاي مشعشع پاسخ هاي دندان شكن! بدهيم و نه از اخبار زهرماري كشف هاي روزافزون مخترعان و مبتكران نابغه نمايي كه هر روز از گوشه اي خبرنگاران صدا و سيما را سر كار مي گذارند مطلع مي شويم.

هرچند همان كه طور گفتم اين شرايط آرام زود گذر است و چندان دوامي ندارد اما انصافاً كه زندگي بدون تلويزيون زندگي لذت بخشي است. يك بار هم شما امتحان كنيد، حتي اگر شده براي چند روز. ببينيد در اين مدت چقدر به فرصت هايتان اضافه مي شود، چقدر ارتباطتان با خانواده بيشتر مي شود، چقدر با هم حرف هاي جديد براي زدن پيدا خواهيد كرد و چه خوابهاي آسوده و آرامي خواهيد رفت.

May 02, 2006

ترشي از درست رفته

بچه هاي مركز مي گويند غذا خوردن تو آدم را به اشتها مي اندازد. معمولاً عادت دارم سالاد، ماست، ترشي و در صورت امكان سبزي خوردن همراه غذاي اصلي ام مصرف كنم. تا حدي هم مثلاً مي خواهم يك رژيم غذايي را رعايت كنم. به همين دليل اغلب دو سه قلم از اين اجناس مثل يك شيشه ترشي، يك بطري سركه و كمي سس فلفل را داخل كيسه اي در يخچال كوچك مركز مي گدارم و بقيه موارد غذايي روزانه را از منزل مي آورم.
ديروز با كمال تعجب ديدم رندي تا ته شيشه ترشي را مصرف كرده و پوكة آن را در جاي ديگري در قفسه يخچال به جا گذاشته است. بعد از صرف غذا باقيمانده چيزهايي را كه داشتم داخل كيسه سفيدي گذاشتم و روي آن چنين نوشتم:

"آلوده به ويروس آنفلوآنزاي مرغي، هپاتيت B، سارس، ايدز و هر كوفت و زهرمار كشندة آدميزاد؛ همچنين آلوده به مواد خطرناك راديواكتيو از قبيل پلوتونيم و اورانيوم غنی و فقير. ضمناً
"انرژي هسته اي حق مسلم ماست جيرة ناچيز ما، بخشش همسر ماست"
البته سوءتفاهم نشود، ما اين قدرها هم بخيل نيستيم. كم نيستند شخصيت هاي معتبر علمي در مركز ما كه به عمرشان حتي يكبار هم كيسه اي دستشان نگرفته اند به عنوان غذاي ظهرشان و معمولاً لقمه لقمه شريك مي شوند. ماي مظلوم هم اگر تعارف نكنيم مي گويند اصفهاني خسيس است. اما خدا وكيلي ترشي هاي خانم جان (خانم مسني كه همسايه خانه قبلي ما بودند) را با هزار زحمت و مبارزه به دست آورده ايم، كم ارزشي ندارد.