« February 2006 | Main | April 2006 »

March 19, 2006

اثر ماندگار

در پژوهشكده ها رسم است ملت مي روند آبدارخانه، خودشان چايي شان را مي ريزند و اغلب در حالي كه ليوان چايي دستشان است با هم گپ مي زنند. گاهي ايده هاي مهم علمي ضمن همين گپ هاي ايستاده ليوان در دست مبادله مي شود. گاهي هم ساير گفتگوهاي دوستانه صورت مي گيرد.
چند روز پيش در حياط پژوهشكده كنار ديوار سينه آفتاب ايستاده بوديم و به همين شيوه با دو تا از دوستان محقق صحبت مي كرديم.

يكي از آنها كه محقق خوب كيهان شناسي و عضو هيأت علمي دانشگاه شريف است غرق گفتگو با ما بود و در عين حال با ليوان چايي اش بازي مي كرد. ته ليوان هنوز مقداري چايي باقي مانده بود، تقريباً به اندازه يك سوم حجم ليوان. ضمن صحبت، چايي ته ليوان يخ كرد. ضمناً قند دوستمان هم تمام شده بود و اگر مي خواست ضمن صحبت برود قند بردارد روال سخن قطع مي شد.

پس از دقايقي بالاخره تصميم گرفت از شر ته مانده چايي راحت شود. آرام محتواي ليوان را كنار ديوار خالي كرد. چايي زردرنگ كنار ديوار راهش را گرفت و تا اواسط حياط باريكه اي رنگين ايجاد كرد و آخر کار در يك نقطه از حركت متوقف ماند و علامتي زشت و بد منظره ايجاد كرد. در يك لحظه فهميد چه دسته گلي به آب داده است. نظر هر سه ما به آن جلب شد. طرف سعي كرد با كشيدن كفش روي رد چايي به جاي مانده يك جوري اثرش را محو كند، اما فايده اي نداشت. آنچنان نقش زردرنگ روي حياط مانده بود كه گويي از آثار نقاشي رامبراند و ميكل آنژ هم ماندگارتر است. در حاليكه هر سه به شدت خنده مان گرفته بود و بحث قبلي را فراموش كرده بوديم، گفتم: دكتر جان بي خود زحمت نكش، اثرش تا سال ديگه كه بارون بياد همين طور هست. هر كي هم پرسيد مي گيم كار فلاني بود!

March 15, 2006

حتي از كيهان

آدم بايد از هركس كه توانست چيز ياد بگيرد. حتي از كيهان و حتي از حسين شريعتمداري. چه اشكال دارد، بددهني مي كند، باشد. تهمت مي زند، باشد. مثل آب خوردن انگ وابستگي اجانب به ديگران مي زند، باشد. اينها جاي گلايه ندارد. طبع ايشان است. پس انتظار داريد اين آقا بيايد ما را تأييد كند.
بعضي دوستان دو سه روز پيش كه ايشان يادداشتي در كيهان نوشته و مقرر فرمودند كه حقير به دستور يا در لبيك به مؤسسه امريكايي "امريكن انترپرايز" مقاله "زهرمار هسته اي" را نگاشته ام، ترس برشان داشته بود و مكرر به حقير توصيه مي كردند كه مواظب خودم باشم. نمي دانم چه سري است كه بعضي ها فكر مي كنند هر رعدي كه بخواهد بيايد اول برقش از كيهان و بخصوص يادداشت هاي استراتژيست هسته اي آن سر مي زند. ابهت است ديگر كاري اش نمي شود كرد!
اما حقير نظر ديگري دارم.

چرا همه اش آدم چيزهاي بد را ببيند. همين آقا در همان مقاله گشته و گشته يك مچي از ما گرفته، كه بفرماييد اين هم از اين آقاي دانشمند، خبر ندارد كه جيمز وات مخترع ماشين بخار است نه كاشف اصل پايستگي انرژي! خوب اين را بنده خدا راست مي گويد. چرا فكر مي كنيد هر چه حسين شريعتمداري بگويد جاي شك دارد؟ شايد باورتان نشود، اما حقير بعد از آنكه يك دور بسيار سريع مطلب را خواندم تنها چيزي كه ذهنم را گرفت، همين بود. رفتم كتاب هاليدي فصل مربوط به قانون اول ترموديناميك را باز كردم ديدم اين طوري نوشته:
"انديشمندان متعددی تقريبا همزمان به اين مفهوم بزرگ (پايستگی انرژی) دست يافتند...ژوليوس ماير (1814-1894) در آلمان، جيمز ژول (1818-1889) در انگلستان، هرمان فون هلمهولتز (1821-1894) در آلمان، و ال.ا. کولدينگ (1815-1888) در دانمارک، هر يک مستقلا اصل پايستگی انرژی را عنوان کردند. ژول با آزمايش نشان داد...هلمهولتز اولين کسی بود که به وضوح بيان کردکه..."

خوب معلوم شد كه اين بنده كم تقصير حين نوشتن به جاي مرحوم "جيمز ژول" نام مرحوم "جيمز وات" را نگاشته ام. البته اگر توجيه تلقي نكنيد علت اشتباه هم از آنجاست كه واحد كميت فيزيكي انرژي "ژول" و واحد كميت توان (انرژي بر واحد زمان)، "وات" نام دارد كه به دليل نزديكي زياد مفهوم اين دو كميت، ما هم نام اين دو آقا را با هم اشتباه كرده بوديم.
اما نكته جالب اين است كه در بين شايد چند هزار نفري كه در طي چند هفته اين مقاله را خواندند و بسياري از آنها دوستان فيزيك-پيشه بودند و در بين حدود يكصد كامنتي كه داده شد هيچكس متوجه اين اشتباه حقير نشد. به هر حال حسين شريعتمداري است باشد، دستش درد نكند که ما را از اين اشتباه درآورد. اما براي آن كه ما هم از خجالت ايشان درآييم بد نيست به اشتباه علمي شان هم اشاره بكنيم، كه از شدت اشتباه بودن بهتر است بگوييم غلط است. و آن اينكه گفته اند: "اصل بقاي انرژي يا به تعبير ايشان پايستگي انرژي از كشفيات اينشتين است." (البته بنده خدا واژه جا افتاده پايستگي را كه از سوي مركز نشر دانشگاهي پذيرفته شده تا به حال نشنيده، فكر كرده تعبير من است، شما ببخشيد.) فكر مي كنم فراز فوق كه از كتاب هاليدي نقل كردم وافي به مقصود باشد. مرحوم اينشتين كارهاي خارق العاده اي كرد كه هر كدام تحولي اساسي در فيزيك به شمار مي رفتند اما هيچ دليلي نداشت كه به عقب برگردد و كشف صد و پنجاه سال قبل را دوباره تكرار كند. البته شايد نتوان بر شريعمتداري خرده گرفت كه چرا درسهاي سال دوم راهنمايي را يادش رفته است، طبيعي است خيلي ها درسهاي دوره محصلي يادشان مي رود.
بعد هم اصولاً اين آقا چندان به تقدم و تأخر رويدادها پايبند نيستند. مهم تحليلي است كه از خودشان در وَ كنند. اگر بر مبناي تحليل سياسي شان به اين نتيجه رسيدند كه مقاله بنده بر اساس دستورالعمل مؤسسه نمي دانم چي چي آمريكايي بوده خوب لابد همين طور بايد باشد، چه نيازي به چك كردن تاريخ ها هست. حالا تاريخ درج مقاله بنده در وبلاگ حقير 6 فوريه و تاريخ تقديم گزارش مد نظر ايشان به جرج بوش به قول خودشان "اواسط فوريه" امسال است، خوب لابد اين يك اشكال جزيي است! مهم آن است كه جيمز وات با جيمز ژول اشتباه نشود، وگرنه اگر بنا به تحليل ايشان بنده از طريق خواب نمايي و تله پاتي خبردار شدم كه خط تبليغي آمريكايي ها چيست ميتوان از آن گذشت.
به هر حال باز هم دستش درد نكند. اين همه آدم اظهار نظرهاي مختلف كردند اما يكي از آنها به ذهنش خطور نكرد كه جيمز وات كاشف اصل پايستگي انرژي نيست. جهت اطلاع خوانندگان من متن مقاله ياد شده را درست كردم و اكنون در آن جيمز ژول نوشته شده است. براي ثبت در تاريخ هم اين مطلب گواهي است كه حسين شريعتمداري يك چيزي به احمد شيرزاد ياد داد. اي كاش ما هم توفيق متقابل داشتيم.

March 06, 2006

دوش زمستاني خياباني

براي راه بندان ماشين ها در بزرگراههاي درون شهري خيلي نبايد دنبال دليل گشت. صدها علت مي تواند منجر به تراكم خودروها شود. از يك تصادف كوچك گرفته، تا دعوا و بگومگوي دو راننده، يا عروس كشان، تماشاي يك اتفاق غيرعادي در پياده رو، توقف دوبله و سوبله نزديكي يك مدرسه موند بالا هنگام تعطيلي مدرسه، يا تراكم جمعيت نزديك اداره پست داخل يك فرعي و دلايل مختلف ديگر.

اما تراكم ماشين ها در روز دوشنبه هشتم اسفند امسال حوالي ظهر در بزرگراه مدرس تهران علت ديگري داشت. لوله آب فضاي سبز وسط بزرگراه تركيده بود و آب تا ارتفاع سه چهار متر به هوا فواره زده بود. خوب شايد فكر كنيد آب گرفتگي وسط خيابان باعث كندي حركت شده بود. البته اين تا حدي دليل تراكم خودروها بود اما علت اصلي چيز ديگري بود.
ماجرا اين بود كه خودروهايي كه در منتهي اليه سمت چپ حركت مي كردند هر كدام كه به كنار فواره مي رسيدند لحظاتي تأمل مي كردند تا ماشين شان مجاني يك آبي گرفته شود. در اين زمستان كه شكر خدا بارندگي خوب بود و هر چند روز يكبار سر تا پاي ماشين گل گرفته مي شد يك فواره آب فراوان كه تا حدي خاك روي ماشين ها را با خود ببرد، نعمتي است.
حقير هم كه يكي از معضلات زندگي ام يافتن وقتي براي شستن ماشيني است كه زبان بسته ماههاست حمام نرفته، اين توفيق را مغتنم شمردم تا آبي به سر و روي آن ريخته شود. فقط دماغ سوختگي وقتي بود كه كمي جلوتر متوجه شدم چند دقيقه قبل به دليل گرمي نسبي هوا پنجره سمت راست را نيمه باز گذاشته بودم!

March 02, 2006

شلغم سياسي

مدتي است در جلسات جبهه مشاركت منطقه اصفهان كه بنده گهگاه افتخار حضور در آن را دارم با شلغم از اعضا پذيرايي مي شود! اين سنت از زمستان پارسال باب شد. البته تابستان ها مسئول كميته مالي كمي بيشتر دست در جيب مي كند و با دوغ پذيرايي مي كند. لازم به ذكر است كه اين دوغ گرايي و شلغم خواري قبل از بخشنامه ها و سياست هاي جديد شوراي عالي سلامت دولت جديد بوده است. به قول شاعر "در كلبه ما رونق اگر نيست شلغم پخته و داغ است". به همين مناسبت بد نيست يک بحث زيبای فني-شلغمي داشته باشيم.

شلغم در هر سبزي فروشي پيدا مي شود. پخته اش را هم مي فروشند. مي گويند مرهم سينه است. خيلي ها از بوي شلغم پخته خوششان نمي آيد، اما بعيد است آن را نچشيده باشند. يك احساس غريبي آدم را به سمت شلغم مي كشد، تا يك بار هم كه شده آن را امتحان كند. يك شلغم انتخاب مي كني قد يك تخم مرغ؛ دم دراز آن را مي گيري، مثل دم موش؛ آن را بلند مي كني مي گذاري در بشقابت. بعد در حالي كه مرتب قيلفه ات را در هم مي كشي با يك چنگال شلغم را نگه مي داري و با كارد آن را تكه مي كني. اما مثل آهك توي بشقاب وا مي رود. شلغم پخته تحمل اين ادا-اصول ها را ندارد. شلغم خورهاي حرفه اي كمي نمك مي زنند و همان طور كه شلغم را از دم گرفته اند يك جا مي روند بالا و قورتش مي دهند پايين. خودش راه گلو را مي گيرد و مي رود جلو و سر راهش سينه را حال مي آورد. برعكس، شلغم خوردن سوسولها حداقل تا يك وعده غذا آدم را از اشتها مي اندازد. آنقدر ور مي روند به لاشه له شده شلغم و هر بار يك نوك چنگال شلغم را با مقدار زيادي نمك به دهان مي برند كه سرد مي شود و از مزه مي افتد. مادربزرگ خدا بيامرز ما كه خودش يك پا حكيم بود، مي گفت "به شلغم مي گويند حكمت بوعلي سينا".

اينها را که عرض کردم يک وقت فكر نكنيد شلغم صرفاً ريشه آبدار گياهي است كه آب را به آن مي بندند و آن را مي پزند و با اكراه مي خورند. خير، شلغم دارای جنبه های سياسی هم هست. علی الخصوص شلغم مشاركت حكمت هايي دارد كه سالهاي بعد معلوم مي شود. فعلاً چهار صباحی باد صدا و سيما به بيرق دسته ای مي خورد كه مردم فقط اسم آن را پاي پوسترهاي تبليغاتي ديده اند، اما هميشه که اين طور نمی ماند. دريغ از آن كه يك بار دولتمردان جديد دور هم نشسته باشند و ضمن خوردن شلغم تحليلي و نظري ارائه كرده باشند كه به درد مردم بخورد. در آينده سياسی کشور مطمئن باشيد فقط شلغم خورده ها می توانند نقش ايفا کنند.

امروز در اين شرايط سخت و دشوار كه گوش بچه جوانها را مي پيچانند كه چرا به جلسه مشاركت رفتي، شلغم خوردن در شوراي منطقه براي خودش هنري است. همان ديروز كه جلسه مشاركت بود ظهرش روي تابلو انجمن اسلامي دانشكده ديدم كه بچه ها شعر زمستان مرحوم اخوان ثالث را زده بودند توي بورد: "زمستان است، هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...". الان مي بينم اگر اين جوانها مثل كهنه كارهاي سياسي اصفهان اشتهاي خودشان را با شلغم عادت داده بودند شعر زمستان را سر نمي دادند. درست است كه زمستان سياسي است اما شلغم داغ سياسي مرهم سرماي سخت است.

اوضاع اين طور نمي ماند. آينده فردا از آن كساني است كه خود را با شلغم سياسي گرم نگه مي دارند. اين روزها مي رود و فردا در گرماي بهار دوغ خواهيم نوشيد، دوغ.