« January 2006 | Main | March 2006 »

February 26, 2006

چوپان تحصيل كرده

يكي از دانشجوهاي قديم صنعتي اصفهان هر از چندگاهي به ما زنگ مي زند و احوالي مي پرسد. بعدش هم از زمين و زمان شكايت مي كند. با اين كه چند سالي است به عنوان مهندس در يكي شركت دولتي كار و بار چاق كار مي كند، هنوز يالقوز مانده و نتوانسته سراپرده اي براي خودش علم كند. ديروز زنگ زده بود و طبق معمول احوالپرسي می کرد و شكايت از روزگار. داشت مي گفت دوستانش هر كدام به يك سمتي رفته اند و وضعشان خوب است، از جمله سه تا از دوستانش كه هر سه فوق ليسانس مهندسي برق هستند رفته اند به استراليا و كاسبي مي كنند. مي گفت: يكي از اينها چوپان شده، ديگری لوله كشي مي كند و سومي كانال كولر درست مي كند، هر سه تايشان هم كاسبي شان گرفته، اما از همه بهتر وضع آن يكي است كه چوپاني مي كند!

گفتم: نه بابا آخر اونجا كه مثل كشور ما چوپاني نمي كنند، لابد مثلاً در يك دامداري كار مي كند. جواب داد: نه آقاي دكتر باور كنيد خودش مي گويد گله به صحرا مي برد و ماهي هفت هزار دلار (البته دلار استراليا) درآمد دارد.
حالا چند و چون اين چوپاني چيست، آيا ني لبك مي زند، كلاه نمدي مي گذارد و بقچه غذايش را به چوبدستي آويزان مي كند، و يا برعكس يك كاپشن شلوار لي مي پوشد، كلاه شاپوي لبه دار سرش مي گذارد، يك چوب خلال دندان لاي لب ها نگه مي دارد و گله را با چند دستگاه كاميون پيشرفته جا به جا مي كند، خدا داند

February 23, 2006

خطابه برره ای-5

اي دزدها، اي گارتگران بيت المال، اي فاسدها، اي سوءاستفاده وكن ها، اي ...ها، من دست شماها را از اموال مردم كوتاه وكنم. من بساط گذشته را ور وچينم. من ديه نوذارم فاميل شونو ويارن وذارن سر كارا. هر پدرسوخته اي اومد داداشش ام وياورد، باجناقشم وياورد، همه كس و كارشو وياورد، كم مونده بواش و مواش رو هم وياره.
من حكم وكردم. دستور از خودم در وكردم. دست باجناقها از بخشداري كوتاه وشد. همي چهارتا باجناق متعهد گل و بلبل اومدن ايجا برا بربره كافيه. ديه هيچ كس حق نوداره باجناق بازي در وكنه. بخشنامه در وركردم كه اگر كارمندي خواست خواهرزن همكارش رو وگيره بايد استعفا وكنه.

من دستور ودادم صرفه جويي وكنن. ما اي همه ساختمون وخوايم سي چه؟ اينا خيانت پايين برره اي هاس. ما ساختمون نوخواهيم. ما اينها را وفروشيم، پولش را وريزيم به بيت المال. به اي اخوي گفتم وگرده يك مشتري خوب و خوش انصاف تو بر و بچه هاي بالابرره پيدا وكنه ساختمونها را وديم به اونا. آخه حيفن دست هر كس و ناكسي ويفتن. ما دلمون نوياد اي اموال نازنين دولتي را وفروشيم به چارتا پولدار مفت خور كه گردنشون كلفت وشده. حالا پول بيشترم كه ودن بازم ما رضايت نوديم. حيفه اي امكانات از دست بچه هاي نازنين بالابرره خارج وشه.
من افشاگري وكنم. من دست دزها را رو وكنم. اي پدرسوخته هاي پايين برره اي وقتي بخشداري دستشان بود از خودشان خصوصي سازي در وكردن. غلط وكردن! اموال دولت رو دادن ورباد. به گيمت مفت دادن به دوستاشون. ها كدوم دوستاشون؟ خوب معلومه ديه. همه اي گارتگراني كه توي بورس سهام و خريدن با اونا دستشون يكي بود. ما ديه نوذاريم كارخونه هاي نخودپاك كني برره را به قيمت مفت وبرن تو بورس به اسم خصوصي سازي حراج وكنن. ما جلوي اي كارا رو وگيريم. من دستور ودم از اي به بعد كارخونه ها رو ودن به بر و بچه هاي زحمتكش بالابرره كه نفعش به همه ورسه.
اي رانت خورها، اي سوءاستفاده چي ها، اي باجناقهاي فاميل باز، اي مردم برره، ما مصلحت شما را بهتر وفهميم. شما چه ودانيد چه جوري خصوصي سازي وشه. ما به جاي اونكه وقت عزيزمون رو تلف كنيم وبينيم شما چي وگوييد خودمان وفهميم چي به نفع شماس. ما خير شما را وخواهيم. ما به شما خدمت وكنيم. ما مهرورزي وكنيم.
كي گفته ما اخمو هستيم. ما خيلي وخنديم. اينم يه بوس گنده نثار همه مردم گل برره، خانوما روشون و اور كنن، ها، اوهوی دختر روتا اوور وکن، ها وگيريد: بوووو....س. خوب بي؟ ها ا ا، جيگرتون حال ويومد؟ اگه چسبيد به شما قول وديم هر روز به يه محله برره سركشي وكنيم و يه بوس گنده نثارشون وكنيم.

February 22, 2006

خطابه برره اي-4

اي شيرزاد، اي خائن، اي جاسوس اجنبي. خيالت رسيده ما نوفهيم. ديه كارت به جايي رسيده كه سيگنال وفرستي. فكر كردي ما نوفهميم كه تو داري از اينجا برا آمريكا تحليل دروكني، بهشان خط ودي، وگويي ايجا سانتريفوژا كار نوكنن.
اصلاً وتو چه كه از خودت حدس در وكني. از تو گنده تر نبيد كه حرف وزنه؟ تو رو سننه كه نظر ودي. حالا اون گوشكوب هاي زهرماري، چي وگوئن او سانتريفوژا كه جيگر ما رو خون وكرده كار كرد يا كار نوكرد، و تو چه كه حدس وزني. آقاي احمدي نژاد خودشان اوجا تشريف وداشتن، وديدن چه خبره. خود ايشون مثل شاخ شمشاد همه چيزو وديدن، حالا تو هيچ چيزو نوديده چه جوري وخواي حدس وزني كه چه اتفاقي ويفتاده.

اي خوانندگان، اي بيچارگان، اي درموندگان كه سايت اي شيرزاد اجنبي را وخوانيد. اصلاً اينا ورشكسته ن. مردم برره پشتشان رو وكردن به اينها ديه محلشون نوذارن. ور چه سايت اي چولمنگ ها را وخوانيد. ما مصلحت شما را وخواهيم. ما از سر مهرورزي وخواهيم كه شما اون فكر كوفتي تان منحرف نوشه. به زبون خوش وگوييم نگاي اي سايت زهرماري شيرزاد نوكنين. اگر گوش گرفتين كه خوب، اگر نه وگوييم اي شيرفرهاد حاليتان وكنه كه سايت خوب چيه سايت بد چيه.

حالا وگذاريد صدايمان را صاف كنيم. اوهوم م، اوهوم م. ها حالا شد. وخواهيم به اين شيرزاد عامل استكبار جهاني حالي وكنيم با كي طرفه، تا اي قدر تحليل ضد برره اي از خودش درنوكنه.
اي شيرزاد، اي رد صلاحيت وشده، اي شلوغ وكن، اي تحليل در وده، اي وبلاگ راه وينداز. براي ما تحليل دروكني؟ ريش پروفسوري درست وكردي تا اي برره اي ها فكر وكنن خيلي حاليته؟ هي از خودت مقاله صادر وكني؟ وگويي كه اي حرفها زهرمار هسته اي ن؟ خيال وكردی.
ور چي هي از خودت قمپز فيزيكي در وكني؟ فكر كردي فقط خودت فيزيك بلدي؟ ما صدتا صدتا دانشمندان جوان هسته اي تربيت وكرده ايم. صبر كن بزرگ وشن همچين حالتو وگيرن كه صدات در نوياد. ما الان دستور وداده ايم از اي دانشمندان هسته اي توليد انبوه وكنن. وخواهيم اونارو به ونزوئلا و كوبا هم صادر وكنيم. سي درصد هم زير قيمت حساب وكنيم.
ما خودمان دانشمند داريم، مرد سال رياضي داريم يه پا جيگر. هر وقت نطق از خودش در وكنه ما تو دلمون قند آب وشه. به اي منشي بخشداري دستور وداديم يه من اسفند وخره براش دود وكنه. ها قربون او خطابه هاش برم، جيگر.

February 18, 2006

خطابه برره اي -3

اي جوانهاي بدبخت برره، اي اهالي بخت برگشته برره، شماها هنوز نوفهميد چي شده. تازه هنوز اولشه. ما از اين طرحها هيجده تا آماده وكرديم. اينها فقط دوتاش بود. به معاون دولت دستور اكيد وداده ام هيجده تاي ديگر هم آماده وكنه. اگر سرپيچي وكرد به من وگوييد گوشش را وپيچاندم. ها اي كي بود؟ كي بود گفت اي كارها عاقبت نوداره؟

شما مردم قهرمان برره نوفهميديد چي شد، رفتيد دنبال گردو بازي، يه دفعه ديديد ما شديم دولت (ها ا ا ا). حالا عرض وكنم؛ هر مديري وخواد سياستهاي دولت را ناديد وگيره از همين الان اخراجه. خودش هم وظيفه وداره گوش خودش را وپيچانه. اصلاً مديرا از همين حالا تمرين وكنن، روزي يه بار او گوش وامونده شانه وپيچانن كه ياد وگيرن.
اي بالا برره اي ها، اي پايين برره اي ها، اي تاريخ، اي جغرافي، اي راديو، اي تلويزيون، اي ماهواره، هولوكاست افسانه است. اي مال همين نوشابه هاي گاز داره كه زهرمار وكنين دچار توهم وشين. ما قراره خودمان صنعت "اودوغ" راه ويندازيم، تا دست دشمنا رو كوتاه وكنيم. نطق انقلابي در وكردم. ها!!!

February 16, 2006

خطابه برره اي -2

اي مردم فلك زده برره، ما اينيم ديگه، چاره اي نوداريد كه تا چهارسال ديگه ما رو تحمل وكنيد. اي بيچاره ها، اي نادان ها، شما چه ودانيد مصلحت تان چيه. ما تشخيص وداديم شما نوشابه گازدار نوخوريد. اي نفهم ها، اي چيه هي وندازيد بالا روش آروغ وزنيد. اي كوفت وخوريد، اي زهر مار توي حلق گشادتان وريزند كه اين طور مرعوب ده بالايي هستيد.

شماها نوفهميد. شماها نودانيد. اين نوشابه هاي كوفتي اسباب تهاجم فرهنگين. اون شيشه هاي جديدش كه قرتين، مال شبيخون فرهنگين. همين پپسي هاي زهرماري را كوفت وكنيد كه از ما حقوق بشر وخواهيد. شما عقب مونده ها همون حقوق ماهيانه هم از سرتون زيادتره، چه رسد به حقوق بشر. هي نوشابه هاي زرد و مشكي وخوريد براي ما آروغ روشنفكري از خودتان در وكنيد. من در اين دولت آنچنان دوغي به اون شكم كارد خورده شما و بندم كه ديگه يادتون وره نوشابه را با نون ونويسن يا با خودكار بيك.
اي كارمندا، اي بدبختا، اي قند خورا، دندوناتون كرم وزاشته، خودتان نوفهميد. قرار شد وزير كشاورزي (جيگر!) اي عادت زشت قند خوردن را از سرتون ويندازه. ما مهرورزي وكنيم. قراره مديرا هر روز در اداره كارمندا رو جمع وكنن باهاشان مهرورزي در وكنن. اما قند اخه، نوشابه گازدار اخه. هر كي زهرمارش كرد ديگه كارمند ما نيه. لايق خدمت گذاري نيه. بره كشك وسابه.

February 15, 2006

خطابه برره اي - 1

اي كارمند، اي بدبخت، اي مفلوك، اي پپسي وخور، خيال وکردي. اون دوره تمام وشد. نوذاريم تند و تند پپسي وكشي بالا. ها ا ا. حالا بايد دوغ كوفتت كني. براي توي بدبخت آب معدني هم زياده.
من دستور ودهم. من بخشنامه دولتي از خودم در وكنم. ريشه نوشابه گازدار را در دولتم وخشكانم. به كمك اين مجلس مردمي همه تان را دوغ خور وكنم. من اين نوشابه هاي آشغالي كه مثل ... كف وكنه از سر شما بي فرهنگ هاي غربزده ويندازم.

خيال وكرديد هنوز پايين برره اي هاي مرعوب بيگانه سر كارند. نه خير، نه خير. ما اونها را از قدرت كنار وينداختيم، اصلاً جاروب شان وکرديم، وريختيم توي زباله دان تاريخ. حيف كه رحممان ويامد، والا نوذاشتيم نفس وكشن، هوا را آلوده وكنن. حالا يه دولت داريم يه تيکه جيگر. وزير علومش جيگر، وزير كشاورزيش جيگر جيگر، خلاصه هر كدوم رو دست بگذاري، يكي از يكي جيگرتر. تازه هر چي جيگر كم وياريم از شوراي شهر تامين وكنيم.
---------------------------------------------------------
* به دليل عدم امکان استخدام ويراستار مسلط به زبان و ادبيات برره ای، خوانندگان گرامی اشتباهات دستوری را تذ کر دهند تا خودمان درستش وکنيم!

February 14, 2006

كار نكني بهتره!

دعواي قديمي خانمها و آقايان بر سر كار كردن در خانه براي همه آشناست، علي الخصوص نزد زوجهاي قديمي كه مي نشيني بلافاصله شروع مي كنند به گلايه كردن از يكديگر. خانم شروع مي كند: "اين دست به سياه وسفيد نمي زنه، از گشنگي و تشنگي هم بميره بلند نمي شه يك ليوان آب برداره، اگر گند از سر خونه در بره عين خيالش نيست، هر چي مي گم مرد، پا شو اين شيرهاي آب رو درست كن، يك دستي به سر و روي اين مهمان خانه بكش، برو نيم كيلو سبزي خوردن بگير با هم پاك كنيم، عين خيالش نيست كه نيست ..." و معمولاً آقا جواب مي دهد:

"بي انصاف پريروز از صبح تا شب به اندازه يك كارگر افغاني از من كار كشيدي، اون هفته به اندازه يك اسب بار گذاشتي رو شونه من از مغازه تا اينجا آوردم، بعدش هم نشستم برات 5 كيلو سبزي را پاك كردم. اصلاً كي مي ره براي شما گوشت مي خره تا ذره آخرش را پاك مي كنه، بسته بندي مي كنه، چرخ مي كنه، ميذاره كنار و ... "
به زعم اين حقير اين بگو مگوها كه معمولاً نزد جوانترهاي فاميل و به خصوص فرزندان زوج سال خورده صورت مي گيرد، دعوا نيست، راستش را بخواهيد نوعي كرشمه براي يكديگر است. به هر حال در هر سني زن و شوهر يك جوري سر به سر هم مي گذارند، اين هم سهم سنوات پيري و بازنشستگي است.
چند روز پيش خانم مسني از فاميل، بعد از كلي غرولند، آخرش خودش دست به كار شده و رفته بود مغازه سبزي فروشي مقداري سبزي خوردن و سبزي آش تهيه كرده بود. سپس در حالي كه آقا طبق معمول استراحت مي كرد، نشسته بود و بنده خدا تا آخرش را پاك كرده بود، لاي روزنامه پيچيده بود، آن را داخلي يك پلاستيك قرار داده بود تا پلاسيده نشود و سپس براي آنكه جاي خنك باشد گذاشته بود پشت در ورودي آپارتمان و در مدخل راه پله مشترك با همسايه پايين كه بعداً سر صبر آن را بشويد و ضدعفوني كند. در اين اثنا آقا كه تازه از خواب ناز بلند شده بود به نيت خير و براي كمك به همسر، كيسه سبزي هاي پاك كرده را به هواي آنكه آشغال است و بايد به پايين برده شود مي برد مي گذارد بيرون در اصلي ساختمان و رفتگر محله هم طبق معمول آن را همراه زباله ها مي برد. خانم زبان بسته كه بعد از مدتها چشم انتظار يك سبزي خوردن تازه بر سر سفره بود وقتي متوجه ماجرا مي شود كه ديگر اثري از سبزي ها بر جاي نمانده بود.
به اين ترتيب يك بار ديگر خانم به همان نتيجه هميشگي رسيد كه "اصلاً تو كار نكني بهتره"!

February 13, 2006

تخم مرغ هسته ای

دوشنبه شب گذشته (17/11/84) يكي از دوستان موثق فيزيك پيشه با من تماش گرفت تا مرا از يكي ديگر از اخبار مشعشع علمي صدا و سيما در زمينه معجزات فناوري هسته اي(!) مطلع كند. اين خبر نيز در راستاي همان گزارش ها و برنامه هايي است كه به تفصيل در مطلب زهرمار هسته اي برايتان شرح دادم و هدف آنها آن است كه با هر استدلال با ربط و بي ربطي نشان دهند كه با دستيابي به انرژي هسته اي درهاي سعادت و رفاه به روي مردم باز مي شود، در جويبارها شير و عسل جاري مي شود، مرغها هر روز دو عدد تخم طلا مي گذارند، هر چه اراده كني آناً برايت مهيا مي شود، در ماشين ها به جاي سوخت مي شود آب ريخت، و خلاصه يك چيزي مي گويم، يك چيزي مي شنويد، اصلاً بهشت اين دنيا با انرژي هسته اي حاصل مي شود!

خبر از اين قرار بود كه دانشمندان روشي يافته اند كه به كمك انرژي هسته اي مي توان از آب هيدروژن گرفت و آن را به عنوان سوخت تميز به كار برد. اين خبر اضافه مي كرد قبلاً براي اين كار از انرژي ذغال سنگ استفاده مي شد كه به صرفه نبود و آلودگي زيادي هم ايجاد مي كرد.
فكر مي كنم بالاخره يك وقتي بايد بزنم به سيم آخر و با صرف چند ساعت زمان، مطلبي براي استفاده عموم در مورد قوانين اول و دوم ترموديناميك بنويسم تا روشن شود كه در اين قبيل اخبار نوعاً يك نكته مغفول براي فريب شنونده يا بيننده وجود دارد. فعلاً اجمال قصه اين است كه استفاده از هيدروژن به عنوان يك سوخت آرزوي ديرينه مهندسان است، چرا كه محصول سوختن هيدروژن، يعني تركيب آن با اكسيژن، چيزي جز آب نيست كه يكي از تميزترين تركيبات طبيعت است. اما دو نكته اساسي وجود دارد: يكي اينكه هيدروژن در دماهاي معمولي قابل فشرده سازي و حمل و نقل نيست و حجم زيادي دارد. علاوه بر اين قابليت انفجاري نيز دارد و خطرناك است. نكته دوم اين كه براي تهيه هيدروژن از آب بايد انرژي مصرف كرد و اين انرژي مصرف شده بيش از مقدار انرژي است كه بر اثر سوختن هيدروژن حاصل مي شود. قضيه تا اينجا شبيه داستان آن كسي است كه تخم مرغ را دانه اي يك تومان مي خريد، آن را مي پخت، رنگ مي كرد و سپس دانه اي 9 ريال مي فروخت. بعد هم ادعا مي كرد دكان مان رونق خوبي دارد اما نمي دانيم چرا ضرر مي دهيم!

February 12, 2006

بد آموزي نشود

نمي دانم چرا تكنولوژي به ما نمي ياد. يكي دو سال پيش سر برخي تقاطع ها يك تابلوي ديجيتال نصب كردند كه زمان سبز بودن يا قرمز بودن چراغ راهنمايي را نشان مي داد و راننده ها تكليف خودشان را مي فهميدند كه در آن چهارراه چقدر بايد صبر كنند. اولش خوب بود و همه خوشحال بودند از اينكه اگر ترافيك چهارراه سبك نمي شود، لااقل آدم يك آرامش رواني دارد و لحظات انتظار براي سبز شدن چراغ راهنمايي با فشار عصبي همراه نيست.
اما چيزي نگذشت كه دستكاري ها شروع شد.

خوب معلوم است اگر قرار باشد همه چيز اتوماتيك شود و زمان عبور ماشين ها بر مبناي محاسبه و كنترل مهندسي ترافيك انجام شود، پس آن مأمور محترم و افسر عاليرتبه چكاره اند؟ يكي دو ماه نگذشته بود كه وضع عوض شد. تابلوي ديجيتال يك چهارراه شلوغ بعد از كلي انتظار مثلاً از عدد 180 ثانيه به عدد 8 مي رسد و همانجا مي ايستد. اين طوري اعصاب راننده خط خطي مي شود و بايد ميخ به تابلو نگاه كند تا كي تصميم می گيرد از روي 8 تكان بخورد. بعد دور و بر را كه با دقت بررسي كنی، متوجه كلاه سفيد مأمور محترم خواهی شد كه به زبان بي زباني مي گويد: "ديجيتال ميجيتال كشكه، اينجا اصل ماييم".

اما چند شب پيش پديده اي ديدم كه بسيار برايم تعجب آور بود. ساعت حدود 9 شب بود كه معمولاً اغلب چهارراه ها خلوت است و مأمورين راهنمايي هم حضور ندارند. در يكي از تقاطع هاي مركز شهر تهران طبق معمول پشت چراغ قرمز توقف كردم و تابلوي ديجيتال زمان بندي هم مثل هميشه مدتي را روي عدد 8 ايستاد. اما هرچه دور و بر نگاه كردم اثري از پليس راهنمايي كه با دست آن را نگه داشته باشد نديدم. خيلي جالب است. مي گويند ترك عادت موجب مرض مي شود، نه فقط براي آدمها، بلكه براي تابلوهاي ديجيتال. ظاهراً مأموران محترم ترافيك نگران اند كه نكند راننده هاي تهران پررو شوند و توقع داشته باشند مطابق زماني كه تابلوي ديجيتال نشان مي دهد پشت چراغ قرمز بمانند. به همين دليل براي اينكه بد آموزي صورت نگيرد، حتي ساعات خلوتي چهارراه، بايد تابلو طوري عمل كند كه خداي ناكرده شهروندان فكر نكنند حساب و كتابي در كار است و برخي چيزها قابل تنظيم است.

February 07, 2006

شيرين كام با خرما

حقيقت اش وزير كشاورزي در راسته كار ما نبود. اما چند شب پيش خبري را شنيدم كه حيفم مي آيد حداقل آن را نقل نكنم. دوستان گفتند جناب وزير كشاورزي در بخشنامه اي كه شخصاً تهيه و توشيح فرموده اند دستور داه اند از اين پس در كليه واحدهاي تابعه اين وزارتخانه به جاي قند، كارمندان موظف اند چايشان را با خرما بنوشند.
همين جا از دوستان عزيزي كه خبر موثق تر دارند و يا بخشنامه فوق را رويت كرده اند خواهشمندم كامنت بدهند. اماچون راوي كه به من گفت آدم مطمئني است اجمالاً بد نيست به اين چند نكته توجه شود:

1- احتمالاً بايد شركت هايي پيدا شوند كه براي جمعيت عظيم 150 هزار نفري وزارت جهاد كشاورزي خرما تهيه كنند.
2- ظاهراً در بخشنامه فكري براي هسته خرما نشده است. لابد بايد روي ميز كارمندان به جاي زيرسيگاري ظروف كوچك مخصوص انداختن هسته خرما تعبيه شود.
3- با توجه به خوش خوراك بودن خرما، علي القاعده بايد وزير محترم در دستورالعمل جداگانه اي سهم روزانه خرماي هر كارمند را مشخص كنند. ضمناً چون خرما انواع و اقسام دارد بايد معين كنند كدام نوع آن با ساده زيستي مد نظر دولت آقاي احمدي نژاد سازگارتر است.
4- از آنجا كه امكان رشد اسراف و اشرافي گري وجود دارد ضروري است در شيوه نامه تكميلي كارپردازان و آبدارچيان واحدهاي تابعه از كشيدن هسته خرما و قرار دادن گردو يا پسته به جاي آن منع شوند. همچنين هرگونه ژيگول بازي از قبيل پاشيدن نارگيل و امثال آن ممنوع شود.
5- به دليل چسبناك بودن خرما لازم است مشخص شود آيا كارمندان مجازند خرما را با انگشت بردارند يا نه. و اگر چنين كردند آيا بايد انگشت شان را ليس بزنند يا اجازه دارند براي شستن دست خود به دستشويي بروند. شايد لازم باشد هماهنگی های لازم با وزارت بهداشت هم صورت گيرد. ضمناً بايد معلوم شود كه آيا كارپردازان حق دارند از اين چنگال هاي فسقلي يكبار مصرف براي كارمندان تهيه كنند يا بايد هر كارمندي از خانه چنگال خودش را بياورد.
6- تكليف برخي از كارمندان كه ممكن است خرما دوست نداشته باشند روشن نشده است. لازم است در هر واحد اداري كميسيوني براي تشخيص موارد استثناء تشكيل شود و حسب مورد نسبت به دادن قند يا جبران موضوع از طريق بن نقدي تصميم بگيرند.

February 05, 2006

جنگ نيه، نامرديه

می گفتند، يك زماني، طايفه ای از عشاير كه خبردار شدند رژيم صدام به ايران حمله كرده، غيرتشان گل كرد و خواستند راهی جبهه ها شوند تا متجاوز را از خاك كشور بيرون كنند. تفنگ های برنوی قديمی شان را برداشتند، روغن زدند و راه افتادند. هنوز چهل پنجاه كيلومتری با خط مقدم فاصله داشتند كه صدای انفجار شنيدند. پياده شدند و سنگر گرفتند اما هرچه چشم انداختند ديدند از دشمن خبری نيست. يك بابايی رد شد و گفت هنوز تا خط درگيری خيلی فاصله است، اين فعلاً آثار توپخانه دوربرد است كه تا اينجا می رسد. عشاير غيرتی اوقاتشان تلخ شد و غرغر كنان گفتند: "بابا اين كه جنگ نيه، اين نامرديه"!

در مثل مناقشه نيست و قصد جسارت به سلحشوران عشاير نداريم. اما حكايت اين روزهای دولتمردان كشور در پرونده هسته ای همين شده است. نشسته اند و می گويند: نامرديه. مثل اينكه جرج بوش قبلاً يك سندی دست آقايان داده كه هيچ كاری كه مصداق نامردی باشد نكند. اون بابا از اون سر دنيا توانسته يك به يك كشورها را قانع كند كه ايرانی ها ريگی به كفششان است. ما هم از يك طرف با نبوغ فوق العاده حرفهايی زديم و كارهايی كرديم كه همان فرض ها را تقويت كرد و از طرف ديگر برای خودمان طوری كه فقط خودمان قانع می شويم تكرار می كنيم: اين كارها غيرحقوقی است، خلاف پيمان ان-پي-تی است، خلاف عرف بين الملل است و خلاصه نامردی است.
اگر عقلی باشد اول نبايد بگذاريم درازمان كنند، بعداً بپردازيم به اينكه كار آنها نامردی است. چه پسند ما باشد چه نباشد، قضاوت در مورد ما به دست كسانی افتاده است كه به سر و صدای اعتراض ما كاری ندارند. آنها فقط به كف كفش ما کار دارند که آيا ريگی به آن چسبيده يا نه. ما هم مثل بچه هايی که از صدای کفششان خوششان می آيد پاشنه کفشمان را محکمتر می کوبيم زمين تا اگر هم کسی ترديد داشته مطمئن شود که يک گره ای در کار ما هست.