Main | February 2006 »

January 30, 2006

تغيير اولويت

اين امام جمعه شهرما از آن اولی که تشريف آورد، بند کرد به مسايلی از قبيل مبارزه با بی حجابي، اختلاط دختر و پسر در دانشگاهها، به قول خودشان ناهنجاری های فرهنگی و از اين قبيل. حدود يک سال پيش که ايشان حکم کرده بود دانشگاههای دختران و پسران جدا شود مقاله مفصلی در ارتباط با عملی نبودن و نيز مضر بودن اين قبيل سخنان نوشتم.

خلاصه کلام اين بود که اگر به حرف جناب ايشان برويم بايد از بدو تولد دنيای دختران و پسران را از هم جدا کنيم و بعد شب عروسی آنها را دست به دست دهيم و انتظار داشته باشيم که آنها بتوانند يکديگر را درک کنند و به خوبی و خوشی هم زندگی کنند.
اخيرا ديدم باز ترجيع بند سخنان حاج آقا همين چيزهاست، مثلا فرموده اند: "برخی زنان معلم فساد را ترويج می کنند" و يا گفته اند: "چرا زنان معلم با آرايش های نامناسب د ر مدارس حاضر می شوند" و حکم کرده اند که "اگر آموزش و پرورش سبب فساد باشد، بهتر است در آن بسته شود".
نمی دانم چرا ايشان با وجود درک سياسی و وجود مسائل مختلف برای بحث، تا اين حد به اين قبيل مسائل علاقه نشان می دهد؟ کاش می شد مسؤلان سياسی استان راهی پيدا می کردند که ايشان اولويت سخنانش را تغيير دهد و گرنه هر روز ممکن است حکمی صادر شود که برايشان دردسرساز باشد. با کمی درايت شايد راه حل های کم دردسری پيدا شود.

January 29, 2006

دمت گرم، مصطفی

رفتن يا نرفتن تاج زاده به شورای شهر تهران هم برای خودش ماجرايی شده است. عليرغم خوش بينی برخی دوستان، از ابتدا روشن بود که جناج اصول گرا، اقتدارگرا، هر چی که اسمش هست، سرش برود حاضر نيست تن به حضور مصطفی در شورای شهر بدهد. بعد از آن که مجلس گفت دوشغله ها بايد از شورای شهر بيرون بروند آقايان به هر رطب و یابسی متمسک شدند تا نگذارند به اصطلاح " انسجام شان به هم بخورد ". حتی ظاهرا زريبافان و سلطان خواه به یک صورتی اعلام کرده اند که از دولت استعفا داده اند تا در شورای شهر بمانند.

يادش بخير، قبلا به همين جناح محترم سياسی می گفتند : جناح انحصارطلب. بعد از دوم خرداد که بند از دستشان در رفت اسمشان را گذاشتند " جناح منتقد دولت ". اين اسم را اول محبيان مطرح کرد، بعد هم بعضی دوستان خودمان تکرارش می کردند (بخصوص برو بچه های ستاد اطلاع رسانی رياست جمهوری). اما هر چه بود حرص آدم را در می آورد.
اين هم نتيجه اش. به آسمان و زمين می روند تا مبادا برای مدت باقی مانده درجه خلوص شورای شهر تهران کم شود. فقط هم تهران نيست. ظاهرا همين وزير محترم علوم هم هنوز ول کن شورای شهر کرمان نيست. حالا گيرم برای زريبافان و سلطان خواه یک توجيهی پيدا شود، اما لابد یک توجيه آسمانی وجود دارد که می گويد وزرات برای ايشان شغل دولتی نيست و آقای زاهدی می توانند بدون آنکه دو شغله حساب شوند در عين حال سنگر شورای شهر کرمان را هم دو دستی بچسبند.
اما از همه جالب تر به نظر من همين نقش تاجزاده است که پا به شورای شهر نگذاشته برای آقايان دردسر آفرين شده است. ديده ايد در بعضی از مسابقات فوتبال بايد دو سه بازيکن در حالت آماده باش قرار گيرند تا هر وقت توپ به دست یک بازيکن قَدَر از تيم حريف رسيد سر او بريزند و توپ را از او بگيرند. در چنين مواردی هر چند بازيکن یاد شده نقش بازی سازی اش را از دست می دهد اما حداقل تاثيرش اين است که دو سه تا از فوتباليست های تيم مقابل را از کار می اندازد. حقش هست بگوييم: دمت گرم مصطفي.

January 27, 2006

خطرناک تر از آنفلوآنزای مرغی

گويا يک ويروسی شايع شده که به مراتب از ويروس آنفلوآنزای فوق حاد پرندگان خطرناک تر است. می گويند اين ويروس قبل از همه، رؤسای جمهور کشورها را می گيرد. مهمترين علامت اين بيماری آن است که شخص يک دفعه احساس می کند فرمانده مطلق دنياست و هيچکس يارای مقابله با او ندارد . سپس شروع می کند به گفتن حرف هايی که تا چند روز روی آنتن خبرگزاری ها سوژه خبری می شود .

در روزهای اخير شواهد نشان می دهد که اين ويروس به فرانسه رسيده و آقای ژاک شيراک را مبتلا ساخته است . بنده خدا آدم معقولی بود، نفهميديم چه شد يک دفعه شروع کردن برای ديگران شاخه و شانه هسته ای بکشد و دشمنان فرانسه را تهديد به استفاده از سلاح هسته ای بکند. وقتی اينها که به خيال خودشان مبصر کلاس هستند اين حرفها را بزنند از بچه های خلاف انتظاری است. فردا روز ديدی ساحل عاج هم بورکينافاسو را تهديد به سلاح هسته ای کرد!
هنوز معلوم نيست منشأ پيدايش ويروس جديد چيست و چگونه به فرانسه رسيده است. خوشبختانه تا امروز اين ويروس جهش پيدا نکرده و نمونه هايی از ابتلای ساير مقامات کشورها گزارش نشده است.
البته خبرهای غيرموثقی حاکی از امکان سرايت ويروس به مقامهای پايين تر نظير معاونان رئيس جمهور و وزرای کشورها مخابره شده، ولی هنوز تاييد نشده است. کارشناسان معتقدند در صورت مشاهده اولين علائم اين بيماری لازم است محيط بيمار کاملا قرنطينه شود و از قرار گرفتن وی در جايی که مشوق اظهارات عجيب و غريب است مثل سالن سخنرانی و کنفرانس مطبوعاتی جلوگيری شود .
مثلا چه بسا اگر آقای شيراک از زير دريايی هسته ای فرانسه بازديد نمی کرد، اين حرفها را هم برزبان نمی آورد.

January 26, 2006

خيابان راه-راه

برخی از رانندگانی که در بزرگ راههای تهران ويراژ می دهند گمان می کنند خط هايي که وسط بزرگ راه کشيده شده اند برای قشنگی است. فکر می کنند شهرداری به جای نقش ساده از طرح راه- راه برای تزيين کف خيابانها استفاده می کند!

ما که دستمان به بعضی از جوانک های دارای کله های پرباد و ايضاً بعضی شوفرهای حرفه ای وسايل نقليه عمومی که بی خيال تصادف با فواصل کم از لا به لای ماشين های ديگران حرکت می کنند نمی رسد, يعنی عقلمان پارسنگ برنمی دارد تا به دنبالشان گاز بدهيم و خود را به آنها برسانيم, اما اگر شما در اطرافيانتان از اين قبيل افراد ديديد به آنها بفرماييد: "اخوی جان خط کشی خيابانها برای ايجاد مدل گورخری نيست, برای آن است که مردم بين خطوط با آرامش و امنيت راهشان را بروند. ضمناً اگر شما غيژی از کنار مردم عبور کرديد و از مهارت رانندگی خود سر کيف شديد بدانيد اگر ديگران مراعات نکنند و مثل شما دغدغه ماليده شدن گلگيرهای ماشين پدر پولدارشان را نداشته باشند، حضرتعالی يک خيابان را هم بدون تصادف طی نمی کنيد؛ مفهوم شد؟"

های يک کمی خنک شدم. عجب چيز خوبيه اين وبلاگ.

January 25, 2006

فرمان هيدروليک

به اتفاق خانم رفته بوديم اصفهان به محلی سر بزنيم. در يک کوچه هشت متری که چندان هم مسير رفت و آمد ماشين ها نبود, خودرومان را پاک کرديم. قابل شما را ندارد يک دستگاه سمند مدل 81 داريم. موقع پارک کردن برای آنکه عقب خودرو از پارکينگ يک مجتمع مسکونی کمی فاصله داشته باشد, آن را جلوتر بردم و در فاصله تقريباً يک متری يک دستگاه پيکان که آن جا بود متوقف کردم. صاحب پيکان که در کنار در يکی از خانه های مجاور داشت خداحافظی می کرد با دست يک اشاره ای کرد. تصور کردم نگران است به ماشين اش بزنم. نگاه کردم ديدم موردی برای نگرانی نيست. ديدم باز هم می خواهد يک چيزی بگويد. شيشه ماشين را دادم پايين و گفتم: بفرماييد. گفت: بی زحمت عقب تر پارک کنيد من بتوانم از پارک بيايم بيرون. گفتم: شما که جا داريد. با لهجه اصفهانی متلک اش را پراند و ما را جلوی عيال به قول بچه ها سوسک کرد؛ گفت: "آخه فرمونش هيدروليک نيست".

January 22, 2006

سقاخانه

پدرم از اصفهان آمده بود و مهمان ما بود. عصر که از سر کار آمدم همسرم مأموريت خريد داد. ديدم بابا حوصله اش سر رفته, پيشنهاد کردم با من بيايد خريد. در يک مجتمع تجاری نزديک خانه مان داشتيم باتفاق پدر مغازه ها را تماشا می کرديم. پدرم ديد ده بيست متر جلوتر چند نفری کپ کرده اند دم يک پنجره کوچک دارند يک چيزی را تماشا می کنند. برايش پديده جديدی بود. پيرمرد پرسيد: "اونجا چه خبره بابا, مردم دم سقاخانه جمع شدن؟"

می دانيد چه بود؟ يکی از اين خودپردازهای بانک بود که يک نفر داشت پول می گرفت و چند نفر هم دورش داشتند کار او را تماشا می کردند و احتمالاً در مورد نحوه استفاده از دستگاه رهنمود می دادند. از دور منظره آدمها و خم شدنشان در کنار يک پنجره کوچک که ارتفاع آن تا حدود سينه آنها بود درست مثل سقاخانه های قديم بود که مردم عصرها هنگام آمدن به خانه يک شمعی در آنها روشن می کردند, جرعه آبی می نوشيدند و "يا حسينی" (ع) می گفتند.

عجب روزگاری است. جای سقاخانه های سر گذر, خودپرداز بانک روييده است. بعد از آن هر بار از محل رد شوم و کماکان چند نفری را دور صندوق آهنی می بينم, فکر می کنم بابام حق داشت اشتباه کند. منظره آنها از دور عين کسانی است که قديم کنار سقاخانه سرگذر جمع می شوند. اونهايي که از زمان بچگی چنين منظره ای را به ياد می آورند, يک بار دقت کنند, ببينند اينطور نيست.

January 21, 2006

نکند جدی شود

چندی پيش آقای وزير علوم صحبت هايي در مورد خاطرات آقای احمدی نژاد از سفر عربستان مطرح کرده بود که در پايگاههای خبری انعکاس وسيعی داشت. حقير در يادداشتی در همين وبلاگ نوشتم که گويا آقای احمدی نژاد هنوز باورش نيست که رئيس جمهور شده است, که اين قدر از تحويل گرفته شدن توسط سلطان عربستان ابراز شگفتی و خرسندی کرده است. برخی ديگر از يادداشت نويس ها هم نظير چنين نکاتی را مطرح کردند.

ديروز از يکی از بچه ها شنيدم که ايشان در هيات دولت با بداخلاقی و تحکم بسيار با وزيرانش برخورد می کند. البته خبر عجيب و غريبی نيست, چون گهگاه در خبرهای رسمی و سخنرانی ها هم ايشان يک گوشه هايي می آيد مثلاً از اين نوع که حداکثر تا يکسال با مديرانم تعهد دارم و اگر کسی خلاصه توی خط نباشد برکنار می شود و ... قريب به اين مضامين.
لطيفی می گفت: بابا جان اينقدر اصرار نداشته باشيد که فلانی هنوز باورش نيست که رئيس جمهور است و بهمانی باورش نيست که وزير است وقس عليهذا. چون اگر اين باور محکم شد آن وقت ممکن است مسئله زيادی جدی شود و طرف احساس کند اصولاً غير از ما کسی نمی توانست بر اين مسند قرار گيرد.

January 20, 2006

گفتم زدم

جلسه ای داشتيم با يکی از شخصيت های سياسی. حاضرين جلسه جمعی از روزنامه نگارها بودند. يکی از تحليل گران می گفت: ما از انتخابات گذشته احساس شکست نمی کنيم. بحث مفصلی در گرفت که بالاخره بايد احساس شکست بکنيم يا نکنيم. يکی از بچه های قديمی کنار من نشسته بود. آهسته زير لب گفت: "حشابی خوردم ولی به فاطی گفتم ژدم".

اولش نفهميدم چی گفت. پرسيدم چی گفتی, حرفش را تکرار کرد و گفت: "يادت می آيد گوزن ها رو". منظورش فيلم گوزن ها بود, از فيلم های معروف دهه پنجاه که در آن بهروز وثوقی نقش يک شيره ای را ايفا می کرد. گفتم: کجای گوزن ها رو. گفت: بعضی ديالوگ هاش تو خاطر من مونده. از جمله همين جا که آرتيست فيلم طی يک دعوای جانانه حسابی کتک خورده بود, بعد داشت برای رفيقش تعريف می کرد که چقدر کتک خورده ولی به فاطی, يعنی زنش, گفته که زده!

گفتم: من فقط يک جمله از اين فيلم يادم مونده که طرف چون شيره ای بود همه چيز را از دريچه خماری يا نشئه گی تفسير می کرد. يک جايي از فيلم می گفت: آره داداش, نصف مردم شب که می رن خونه خمارن, فکر می کنن که خسته ن!

January 17, 2006

مود اصلی

مجلس هفتمی ها تلاش زيادی دارند که نشان دهند بچه های خوب و مؤدبی هستند, توی صحن با هم دعوا نمی کنند, احترام يکديگر را رعايت می کنند و اهل سر و صدا نيستند. در واقع از ابتدای دوره از آنها خواسته شده که حواسشان را جمع کنند تا نشان دهند کلاس شان خيلی از مجلس ششمی ها بالاتر است و مثل آنها بچه های بی ادب و اهل دعوا و کتک کاری نيستند. خوب البته ايفای اين نقش برای دو سه جلسه در هفته که گهگاه توپ زير پای يکی می آيد, خيلی دشوار نيست, اما برای هيات رئيسه که دائم درگير تذکرات و اداره جلسه است گاهی عرصه بر افراد تنگ می شود و ممکن است کنترل خود را از دست بدهند.

ما قبلاً وصف های زيادی از اين نايب رئيس محترم, آقای باهنر شنيده بوديم که به سادگی حاضر نيست با شاه فالوده بخورد و برای مشاهده يک لبخند و يا ملاطفت کوچک از ايشان بايد نوبت گرفت. اما بعد که ايشان در سمت نايب رئيس مجلس هفتم گهگاه جلسه را اداره می کرد. با کمال تعجب از راديو می شنيديم که نامبرده در هر دقيقه ميانگين دو سه بار از نماينده ها عذرخواهی می کند و تلاش زيادی دارد که با ادب و آداب کامل با همکارانش صحبت کند. با اين وجود بعضی وقتها می شد که دستگاه می افتاد روی مود اصلی و ايشان به بعضی از نماينده ها کلفت و زمخت می گفت. مثلا يکبار يادم هست نماينده ای داشت بين صندلی ها راه می رفت, ايشان از آن بالا, با ادای کلمات ظاهراً محترمانه ای گفت: "آقای فلانی, شما مثل اينکه صندلی خودتان را گم کرده ايد, که سرگردان راه می رويد. گفتم اگر مشکلی داريد به شما کمک کنند"!

چند روز پيش هم ظاهراً عنان کنترل از دست نايب رئيس محترم در کرسی رياست جلسه در رفت و چنان به طلايي نيک, نماينده کبودرآهنگ, توپيد که سابقه نداشت. به هر حال گاهی فرستنده می افتد روی ايستگاه اصلی و حاضرين بايد بفهمند که يک من ماست چقدر کره دارد. البته دو سه روز بعد آشتی کنان رخ داد و راديو تلويزيون که به ناچار آن قصه را نشان داده بود, ماچ و بوسه کنان بعدی را با آب و تاب به رخ کشيد. توضيحات بعدی آقای باهنر هم که باز از موضع بالا کار آقای طلايي نيک و خودشان را نقد فرمودند نشان داده شد. تلويزيون هم به جرم آن گناه کبيره, ناچار شد در يک صندلی داغ ويژه "چهره خوش اخلاق و صميمی" آقای باهنر را که با پياز داغ خنده های زورکی و ژست های ساختگی مجری به زحمت يک اشکنه بی روغنی می شد, به نمايش گذارد.

قرار نبود در اين ستون طولانی بنويسيم. اما همه را گفتم برای اين حکايت. ياد صحنه ای از فيلم "نان, عشق, موتور 2000" افتادم. در يک جايي "بچه فشاری های محله" که با "دوم خردادی ها" (البته از نوع بالا شهری) دعوايشان شده بود, شروع کردند به بد و بيراه گفتن. تا جايي که می شد فحش های امروزی دادند, مثلاً برو بچه سوسول, اجنبی, وابسته به استکبار, سکولار و ... بعد از يک جايي جوانک فشاری گفت: نه جون تو اين فحش های مؤدبانه حال نميده، جيگرم را خنک نمی کنه. سپس صدای فيلم قطع شد و صحنه تکان خوردن لب های جوان را نشان می داد که فحش های آبدار نثار طرف می کرد.

January 16, 2006

مثلاً زندگی

ديروز (يکشنبه 25/10/84) تهران يخبندان بود. آموزش و پرورش تهران هم گويا لجباز شده که تحت هيچ شرايطی تعطيل نکند. مديران مدارس هم از ترس شکايت اوليا جرأت نمی کنند برنامه مدرسه را تغيير دهند. اين وسط بچه های زبان بسته مثل گوشت توی چرخ سرگردان اند.

دختر کوچولوی من که با سرويس به مدرسه می رود ديروز بيش از دو ساعت در ترافيک مانده بود. صبح حدود ساعت 6 بايد آماده باشد تا به ترافيک برخورد نکند. ديروز ساعت 8 و ربع به مدرسه رسيده بود. بعد هم ساعت 9 و نيم از ترس اينکه تا عصر توی خيابانها گير کنند تعطيل شان کرده بودند. حدود ساعت 11 دوباره به خانه برگشت. خيلی بانمک است نه؟ بعضی مطالب از شدت نمک به تلخی می زند.
ما در تهران يک کارهايي می کنيم که اسمش را گذاشته ايم زندگی. چند ميليون آدم جمع شده ايم فقط برای هم مشکل ايجاد می کنيم. مديران جديد هم که در حال طی کردن دوران کارآموزی هستند مراقب اند که "اندازه بر هم نخورد". لابد وقتی تعدادی از آنها بفهمی نفهمی کارها را ياد گرفتند به جرم خيانت و سوء استفاده به تيغ قهر يک عده ديگر که اينها را استحاله شده می پندارند, حذف خواهند شد.

ما در تهران يک کارهايي می کنيم که اسمش را گذاشته ايم زندگی. چند ميليون آدم جمع شده ايم فقط برای هم مشکل ايجاد می کنيم. مديران جديد هم که در حال طی کردن دوران کارآموزی هستند مراقب اند که "اندازه بر هم نخورد". لابد وقتی تعدادی از آنها بفهمی نفهمی کارها را ياد گرفتند به جرم خيانت و سوء استفاده به تيغ قهر يک عده ديگر که اينها را استحاله شده می پندارند, حذف خواهند شد.

January 14, 2006

آرزوی جنسيت متفاوت!

اگر شنيده باشيد, يکی از تست های رايج در روانشناسی اجتماعی سنجش اين نکته است که چقدر افراد از جنسيتی که دارند(مرد يا زن بودن خويش) راضی اند و تا چه حد آرزوی داشتن جنسيت متفاوت را در دل دارند. اين نکته می تواند معياری باشد از اين که تا چه حد در جامعه عدالت بين دو جنس مختلف برقرار است. آرزوی داشتن جنسيت متفاوت ممکن است علل و عوامل روانی شناختی هم داشته باشد که من از آنها سر در نمی آورم.

اما بگذاريد اعتراف کنم که ضمن آنکه شکر خدا را داريم از هر چيزی که به ما داده است (از جمله جنسيتی که داريم)، يک وقت هايي آدم سر حساب می شود بابت جنسيتی که دارد بفهمی نفهمی سرش کلاه می رود. به بيان ديگر يک زمان هايي آدم همچين يواشکی بدش نمی آمد جنسيت ديگری داشت. يکی اش را عرض می کنم, خودتان قضاوت کنيد.

سر تقاطع شلوغ و پر رفت و آمدی ايستاده ايد تا از خط عابر پياده به آن سمت خيابان گذر کنيد. ماشين ها هم يک ريز در حرکت اند و يک لحظه امان نمی دهند تا شما رد شويد. دو سه تا بسته سنگين از خريدهايي که عيال مربوطه فرمان داده اند به انگشتان شما آويخته و عرق از تمام هيکل تان جاری است. در اين لحظه خانم جوان و سانتی مانتالی با ناز و خرام از راه می رسند. ماشين هايي که لاينقطع در حرکت بودند و امکان عبور از لا به لای آنها نبود ناگهان می زنند روی ترمز و پشت خط عابر می ايستند و خيلی مؤدبانه و جنتلمن وار به خانم اشاره می کنند که "عبور از خط عابر حق شماست, بفرماييد". ضمن عبور سرکار خانم, سرنشينان و راننده های اتوموبيل ها به گونه ای قانونی و دور از شائبه ايشان را ورانداز می کنند و ايشان هم با امنيت کامل عبور می کنند. اما تا شما می آيي کيسه ها را از روی زمين بلند کنی و با استفاده از وقفه ايجاد شده از عرض خيابان عبور کنی راننده ها دنده را چاق کرده و پا را از کلاج برداشته اند. در ميان بوق های ممتد, صدای گاز دادن ماشين ها و فضای تعجيل آنها برای عبور بايد با اضطراب و نگرانی از خيابان رد شوی و سرانجام خدا را شکر کنی که سالم به آن طرف خيابان رسيده ای.

در چنين شرايطی, شما باشيد احساس بی عدالتی جنسيتی نمی کنيد؟

January 12, 2006

نسخه ای برای لبخند

اگر تمام غم های دنيا هم روی دلتان انبار شده باشد, می توانيد با عمل کردن به اين نسخه, حداقل برای لحظاتی لبخندی روی لبتان بنشانيد. نسخه خيلی ساده است. بين ساعت 10 و 45 دقيقه تا 11 صبح به شبکه سراسری صدا گوش دهيد. برنامه خردسالان در اين زمان پخش می شود:

"... کوچولو بشين پای راديو, نوبت چيه برنامه تو, ميگه من دارم ميام کوچولو, اخماتو واکن سلام کوچولو ..."
مجری اين برنامه, خانم وکيلی, از سالها پيش تهيه اين برنامه را به عهده داشته و آنقدر در فضای طبيعی, راحت و مادرانه با بچه ها حرف می زند که بدون ترديد آدم را می برد داخل فضای برنامه.

چند روز پيش حين رانندگی داشتم به اين برنامه گوش می دادم. خانم وکيلی از يکی از بچه ها که اسمش علی بود می پرسيد: "علی جون, تو چند تا دايي و خاله داری". می خواست به بچه ها ارتباطات فاميلی را آموزش دهد. علی جواب داد: "سيزده تا"! خانم وکيلی با تعجب گفت: اوو وه سيزده تا"، و چاشنی خنده بچه ها اضافه شد. بعد علی کمی فکر کرد و من من کنان گفت: " نه ده تا". کمی بعد دوباره گفت: "خوب هشت تا". خانم وکيلی گفت: "علی جون يه خورده فکر کن, ببين دايي و خاله را ميگم, شايد اونها پسر دايي هات هستند". علی هم که از خنده بچه ها خوشش آمده بود يک بار ديگر گفت: "شمردم خانم, شونزده تا"؛ که دوباره همه زدند زير خنده های بچه گانه. در اين حين دختر کوچولويي به اسم ترنم که خيلی فصيح و دوست داشتنی حرف می زند گفت: "خانم اگه اين شونزده تا دايي و خاله داره چطوری مامان مامانش اين همه را زاييده".

حين رانندگی به قدری از محاورات کودکانه و بی پيرايه اين بچه ها خنده ام گرفته بود که بی اختيار با صدای بلند وسط خيابان می خنديدم. شما هم يک بار که خيلی دلتان گرفته اين برنامه را امتحان کنيد.

January 09, 2006

راست روی نکنيد

کار از محکم کاری عيب نمی کند. اگر می خواهيد جانب احتياط را رعايت کنيد هرگز به راست متمايل نشويد. خطرش از چپ روی بيشتر است. می فرماييد چرا؟ عرض می کنم.
چند روز پيش از اتوبان همت در مسير غرب به شرق و در ساعت اوج ترافيک بامدادی عبور می کردم.

به زعم خودم با محاسبات دقيق دريافته بودم که خط منتهی اليه سمت راست زودتر باز می شود. حوالی تقاطع شيخ بهايي پليس جوانی سر تا پای ماشين را ورانداز کرد. من هم که کمربند ايمنی را محکم بسته بودم با ژست حق به جانبی قصد عبور از کنار ايشان را داشتم. بالاخره با لبخند مليحی دستور فرمودند بزن کنار. تعجب کردم. پياده شدم و علت را پرسيدم. فرمودند: معاينه فنی نداری. من که روحم از موضوع بگير بگير معاينه فنی خبر نداشت, عرض کردم: "فکر کنم تنها جرم من اين است که از اين خط کناری حرکت می کردم."

چندان به مذاق آقا پليس خوش نيامد. هفت هزار تومان ناقابل قبض جريمه صادر شد تا ما باشيم ديگر از سمت راست حرکت نکنيم. به يکی دو تا از جوانها کشفم را گفتم. جواب دادند: تازه فهميدی دکتر جون! ما سرعت هم که نخواهيم برويم, هيچوقت از سمت راست حرکت نمی کنيم. به قول فيزيکی ها در خط سمت راست, "سطح مقطع برخورد" متحرک با پليس زيادتر است! اصولاً راست خطرناک است!

January 07, 2006

هشدار به مرغداران

مرغداران بايد از سرنوشت سبزی کاران در تابستان امسال عبرت بگيرند. از ما گفتن. يک دفعه ديدی وزارت بهداشت اعلام کرد که به دليل آنفلوآنزای مرغی تا اطلاع ثانوی گوشت مرغ نخوريد. اگر اين اتفاق افتاد تا مرغداران محترم به خودشان بجنبند ميلياردها تومان ضرر کرده اند و در اين وانفسای روزگار هم کسی از حمايت آنها سود سياسی نمی برد که بخواهد به فکر آنها باشد.

اگر من جای آنها بودم از همين امروز خودم برای مبارزه با اين بيماری پيشقدم می شدم و هزينه هايش را هم يک جوری بين خود مرغدارها سر شکن می کردم. باور بفرماييد اگر مثل قضيه وبای تابستان امسال بشود تا هفت پشتشان بايد چکهای برگشت شده تقبل کنند. البته احتمالا بعد از اين نظريه حقير برخی آدم های بيکار که مثلا از خودشان افشاگری در وَکنند، سعی خواهند کرد بروند دنبال کشف اين که کدام کس و کار من مرغدار است. اما خدا وکيلی و "سياست در رفته" خطر بيخ گوش مرغدارهاست؛ انفلوآنزای مرغی فعلا به شرق ترکيه رسيده و برای رسين به ايران منتظر ويزای ورود نمی شود. وقتی آمد، قبل از تلفات خود بيماری آملر مرگ و مير ناشی از سکته ورشکسته ها بالا خواهد رفت. آن زمان هر چه مرغداران محترم تحصن کنند که مگر قبل از اين کشور صاحاب نداشت که از خطر پيش گيری کند، فريادشان به جايی نخواهد رسيد. آن دوره مجلس ششم بود که صدا و سيما صحنه های تظاهرات خشمگينانه مرغداران در مقابل مجلس را پخش می کرد؛ ديگر آن دوران گذشته است.

January 05, 2006

قطعنامه نمکی

در مطلب قبلی اين ستون حکايت گم شدن يا بهتر بگوييم کش رفتن تنها نمکدان آبدارخانه پژوهشکده فيزيک را ذکر کردم. بعد از نوشتن متنی که در مطلب قبلی آن را نقل کردم, روی تخته سفيد آبدارخانه حدود چهار پنج تايي کامنت از طرف دوستان نوشته شد. متاسفانه کسی آنها را ثبت نکرد. فقط همان متن نوشته خودم را يکی از دوستان مرکز که محقق کيهان شناسی است, در دفترچه کارهايش ثبت کرده بود که من آن را قرض کردم تا مطلب مربوطه را برای شما نقل کنم.
القصه, بعد از چند روز نمکدان آبدارخانه که اکنون در کانون توجه قرار گرفته بود دوباره گم شد. ضمناً در آستانه ماه مبارک رمضان هم قرار داشتيم. در همين حين بطری آبليموی يکی از بچه ها که اندکی ته آن مانده بود نيز توسط رندی به مصرف رسيده بود.

صاحب آبليمو روی تخته متنی نوشت در تقليد از بنده و گله و شکايت از گم شدن شيشه آبليمو. متاسفانه آن متن هم به ثبت نرسيده است. ولی دوست کيهان شناس ما پاسخ حقير را که تحت عنوان "قطعنامه نمکی" بر آن تخته سفيد نوشته شد به اين شرح نقل کرده است:
قطعنامه نمکی
من بسيار متاسفم از کسانی که به دليل فقدان درک تاريخی و مرعوب شدن در مقابل فرهنگ مهاجم, مسئله اصلی را فراموش کرده اند. مسئله اصلی نمک است نه آبليمو!
حق برخورداری از نمک تصفيه شده جزو حقوق مسلم ماست و ما در مقابل سفسطه گرانی که آبليمو را مسئله اصلی دانسته اند با تمام قوا ايستادگی می کنيم. من به نمايندگی از سوی اين ملت رشيد اعلام می دارم به دليل تقارن با ماه مبارک رمضان و به منظور اعتمادسازی و مهرورزی فقط يک ماه به کسانی که حق استفاده از نمک را جزو حقوق انحصاری خود به حساب آورده اند مهلت می دهم که در روش ظالمانه (آپارتايد نمکی) خود تجديد نظر کرده و نمکدان را برگردانند. پس از اتمام اين مدت بديهی است صاحبان حق از هر اقدام ممکن (از جمله آوردن نمکدان اختصاصی از خانه) فروگزار نخواهند کرد.
شيرزاد 19/7/84

بعد از اين ماجرا تا يکماه به دليل تقارن با ماه مبارک رمضان آبدارخانه سوت و کور بود. پس از ماه مبارک, کارپرداز محترم پژوهشکده لطف کردند و يک قوطی بزرگ محتوی نمک تهيه کردند و آکبند گذاشتند روی ميز آبدارخانه, تا همه نمک برها (هم به فتح ب و هم به ضم ب بخوانيد) را از رو ببرند.
البته متاسفانه در کنار اين خدمت رسانی ارزنده ماژيک کنار تخته آبدارخانه غيبش زد و ما اين امکان رسانه ای مان را هم از دست داديم. شايد "بعضی ها" ترسيدند کم کم کار به جای باريک برسد. اما خدا را شکر اگر رسانه ديواری نداريم اقلاً از آن وقت تا حالا غذای بی نمک نمی خوريم.

January 03, 2006

حکايت نان و نمک

اولين مطلب را در اين ستون به حکايتی اختصاص داده ام که مناسبتی با اسم آن دارد. در واقع همين حکايت باعث شد که من اسم اين ستون را بگذارم نمکيات.
عرض می شود, در جايي که ما کار می کنيم (يعنی پژوهشکده فيزيک پژوهشگاه دانشهای بنيادی) از غذای روزانه خبری نيست. يعنی همان جيره ناقابل دانشجويي که در دانشگاهها بخشی اش نصيب استادان می شود نيز در اينجا برقرار نيست. تنها لطفی که پژوهشکده می کند تهيه دو چيز است يکی نان و ديگری نمک.

محققين محترم پژوهشکده به تأسی از روش رئيس جمهور محترم هر روز يک کيسه, از نوع رنگی که داخل آن پيدا نيست, حاوی اغذيه مورد نياز از منزل می آورند. در آبدارخانه کوچک پژوهشکده که مساحت آن به هشت مترمربع نمی رسد يک ميز با 4 عدد صندلی پلاستيکی, يک يخچال برای نگهداری غذای محققين, يک دستگاه فر برقی (ميکروفر) و تعداد کمی ظرف و ظروف قرار دارد که محققين به نوبت از آن استفاده می کنند.
چندی پيش تنها نمکدان اين آشپزخانه که يک نمکدان کوچک شيشه ای با در زرد رنگ است غيبش زد, يعنی بچه ها آن را تک زده بودند. من هم که بفهمی نفهمی به غذای با نمک علاقه دارم ماندم بی نمک. در کنار اين آبدارخانه يک تابلوی سفيد و چند عدد ماژيک مخصوص قرار دارد که گهگاه پژوهش گران ضمن صرف غذا روی تخته چيزهايي می نويسند و بحث علمی می کنند. من به مناسبت عيبت نمکدان اين مطلب را روی تخته نوشتم.
بسمه تعالی
از برادر (يا خواهر) بی نمکی که مدتی است نمکدان پژوهشکده را برده و نياورده, تقاضامند است هر چه سريعتر "نمکدان بيت المال" را برگرداند, وگرنه سر و کارش با دولت اسلامی خواهد بود! ما که در اين روز و روزگار از هر نمکی محروم هستيم تنها چشممان به "نان" و "نمک" اين مکان مقدس است؛ آن را از ما دريغ مداريد.
شاعر می فرمايد:
گفتم: لب لعل نمکين ات بمکم يا نمکم؟ گفت: نمک
المحقق الاحقر- شيرزاد

بعد از نوشتن اين متن به دو ساعت نکشيد که نمکدان پيدا شد, آن هم در اتاق يکی دو تا از دانشجويان دکترا. چند روزی هم نمکدان داشتيم اما ... . بقيه اش شماه بعد