نوشته وحید درباره مسعود
وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است که خواندنی است. در زیر آن را بخوانید
من مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی
بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدي و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.
بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم.
سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي بخوانيم. تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.
مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد.
در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه دنياي بيرون رها مي کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.
او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .
آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.
در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.
تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.
چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.
سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.
آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.
آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.
دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.
وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 دی ماه 1388
نظرات بازدیدکنندگان
به آقای کامران،
اونی که میخواهد شهید علیمحمدی را به نفع خودش مصادره کنه شما و دیگر کوته فکران راستگرا هستید که دارید با عملکرد خود طی هشت ماه گذشته خون شهیدان انقلاب و جنگ را پامال میکنید. عملکرد شما در این مدت سبب تضیف جمهوری اسلامی شد و بسیاری از مردم را از اسلام دور کرد. بسیا ری از سرمایه های فکری مملکت طی چند ماه گذشته از کشور خارج شدند و افراد نخبه ای نظیر دکتر علیمحمدی ...از دست رفتند. متاسفانه این دفعه اول نیست که ایران امثال علیمحمدی را به خاطر نابخرادانی چون شما...از دست میدهد.
دکتر علیمحمدی یک استاد وارسته و پاک و پیرو راه امام بود. همان امامی که شما راستگرایان بارها و بارها با او مخالفت کردید و او را زجر دادید. دکتر علیمحمدی سبز زیست، سبز فکر کرد و سبز بشهادت رسید. او هرگز طرفدار شما به ظاهر متدینان نبود و پایبند اسلام و سنت پیامبر و عدالت علی بود نه بیعدالتی و جور فعلی که در حال حاضر در کشوربر مردم مظلوم وارد میشود. اگر او طرفدار شما بود که الان ملت ایران امروز در عزای او نمی بود.
من از خدا میخوام شما را هدایت کند تا از ظلمی که به این مرز و بوم میکنید دست بردارید و اگر اصلاح شدنی نیستید شر شما را به خودتان بازگرداند و شما را با کیهان محشور نما ید.
به امید روز های بهتر و بدور از تحجر.
Posted by: Amir | January 27, 2010 10:08 AM
خیلی برام جالبه که امثال شما میخوان دکتر علیمحمدی رو به نفع خودشون مصادره کنن! ایشون دلداده به انقلاب و نظام بود. باید از خودتون خجالت بکشید. در ضمن کار کیهان برام ستودنیه. اگه کیهان نبود تا حالا شما و دار و دستتون کل ایرانو بالا کشیده بودید. مشروحشم با خودتتون!
Posted by: فرهاد | January 23, 2010 10:34 PM
salam ostad.ba ejazatoon linketoon kardam.
Posted by: zahra | January 20, 2010 07:55 PM
سلام
جناب آقای شیرزاد در یکی از سایتها خواندم که حاضرید در مناظرات تلویزیونی شرکت کنید . آیا فکر نمی کنید این مناظرات از زهر اعترضات وکینه مردم نسبت به عملکرد نظام بکاهد و این برنامه ها برای به فراموشی سپردن خونهای ریخته شده و مصیبتهایی که ظرف این مدت بر سر مردم آورده شده نمی باشد خیلی مواظب باشید در دامی که نظام پهن کرده قرار نگیرید
شیرزاد:
من اصراری بر گسترش کینه مردم ندارم. هدف ما اصلاح جامعه و حکومت است حتی الامکان از کم خطرترین روش.
Posted by: hanif | January 20, 2010 07:41 AM
لالالالا گل زيره بابات دستاش به زنجيره
ميگه هرگز نگو ديره که هر روز روز تقديره
لالالالا گل گندم چي اومد بر سر مردم
ميون آتش افتاديم شديم از روي دنيا گم
لالالالا بد آورديم،به نام زندگي مرديم
خيانت شکل ياري شد، ز ياران پشت پا خورديم
لالالالا گل لاله حريم عشق پاماله
سياهي رنگ هر سفره سر هفتسين هر ساله
به نام عشق و آزادي غم اين خلق ميخوردند
ولي با دست خود ما را به قربانگاه ميبردند
کجايند آن همه دلسوز در اين هنگامه ي ماتم
که رفتند و رها کردند من و ما را به حال هم
لالالالا گل مريم شکسته حرمت آدم
شديم آواره ي عالم چرا تشنه به خون هم
رهايي ريشه ي ما بود همه انديشه ي ما بود
ولي در آن روي سکه تبر بر ريشه ي ما بود
گل و گلدون و گل خونه شده امروز يه ويرونه
سر فواره ها خونه ببين مردن چه آسونه
Posted by: Alireza Qaiumzadeh | January 19, 2010 07:25 PM
سلام استاد شیرزاد . مطمئن باشید که ما و دوستان ما و همه مردم بزرگوار ایران زمین از دادن رای به مهندس میرحسین موسوی پشیمان نیستیم . و افتخار میکنیم که به مهندس رای دادیم و به احمدی نژاد رای ندادیم . افتخار بدین و از وبلاگ مهستان هم دیدن کنید . یادش بخیر گنکره مشارکت که تو سعادت آباد بود و اون ناهاری رو که با هم دور یک میز خوردیم ... بچه های دانشگاه آزاد همیشه شما رو دوست داشتند .
Posted by: عارف نادرزاده مهربان | January 19, 2010 04:48 PM
سلام آقای دکتر . بسیار خوشحالم که مطالب شما رو خواندم ...
با آرزوی سلامتی برای شما و مطمئن باشید همه ما تا آخر ایستاده ایم ...خانواده محترمتون
Posted by: عارف نادرزاده مهربان | January 19, 2010 04:43 PM
من اگر برخیزم ،تو اگر برخیزی ،همه برمی خیزند
Posted by: سرور | January 19, 2010 12:39 PM
راسته که دکتر مسعود علیمحمدی جمع کننده امضا برای اعتراض به کوی بوده؟؟؟ لطفا توضیح بدهید این خیلی چیز ها را روشن می کنه
شیرزاد:
درست است
Posted by: یه دانشجو | January 18, 2010 10:32 PM
مرسی از متن تأثر برانگیز و زیبای شمااستاد عزیز. ان شاءالله که خدا سایه شما را از سر ما و خانواده تان کم نکند.
Posted by: Anonymous | January 18, 2010 07:55 PM
سلام به دوست و برادر عزیزم جناب آقاي دکتر شيرزاد:
شهادت غریبانه و مظلومانه جناب آقاي دکترعلی محمدی رابه شما و خانواده محترمشان وبه همه مردم مظلوم ایران صمیمانه تسلیت میگویم
Posted by: علی اصالت | January 18, 2010 07:07 PM
به پارسا مهرداد: اگرچه در ایران که همه چیش از علمش تا زندگی شخصی آدمهایش به سیاست آلوده است یک بعدی بودن معنی ندارد. اما من قشنگ یادم هست، اول همین ترم بود که پیش استاد راهنمام دکتر علیمحمدی رفتم و با ایشان حرف زدم از درس خواندن و چگونه خواندن و... و جمله ی استاد یادم نمی رود که اگر شما این ترم مثلن 18 واحد داشته باشی و درس بخوانی و مثلن جایی در هفته وقت اضافه آوردی برای کارهای دیگر مطمئن باش تمام تلاشت را برای درست نکردی.
و اینقدر با تعجب می گفتند که این روزها سر کلاس های ارشدشان می روند و برای بچه از شب بیداری های دوران تحصیل خودشان و درس خواندنشان می گویند و بچه ها هیچ نمی دانند از این شب بیداری ها و درس خواندن ها و این تلاش های بی وقفه و حسرت می خوردند که آنطور که ایشان درس می خواندند دیگر انگار بچه درس نمی خوانند.
برای بقیه ی متن هیچ ندارم جز درد که رویم نمی شود جلوی دوستان 20 و اندی ساله ی آن استاد بزرگ من که دانشجوی 3 ساله ی ایشان بودم از درد بگویم . که فقط شنیدن درد دوستان بزرگ ایشان بغض در گلو می ترکاند چه رسد به آشنایی با خود آن بزرگوار...
Posted by: شکیبا | January 18, 2010 02:20 PM
سلام جناب شیرزاد
امیدوارم من رو به جا بیارید. دوره فوق لیسانس شریف همراه محمد نوری زنوز و بقیه وقتی شمادکترا میخوندید.
فقط خواستم از دست رفتن دکتر علیمحمدی رو به شما و بقیه دوستان واقعا تسلیت بگم.
با تشکر
Reza Nezami
Vancouver BC
Canada
Posted by: رضا نظامی | January 18, 2010 01:44 AM
من در ساتهاي 76-78 ساگرد ايشان بودم شهادت مي دهم در اخلاق اسلامي و در تدريس در تمامي دوران دانش آموختگي استادي به اين سطح را نديدم .جلسات درس كوانتوم سال 76-77 ورودي 74 دانشگاه تهران و حضور در آموزش ليسانس كه سعي داشت آنچه ميداند را به ما بياموزد همچنان پيش رويمان است . آنچه آموختم آن كه تمام استعداد خدا دادي را براي آموختن هر آنچه كه براي تعالي ايران است ياد گيريد
استاد مسعود عليمحمدي از آخرين ديدار 10 روز بيشتر نمي گذرد درود خدا و رسولان بر تو كه مرا تا ابد بنده خود كردي .
Posted by: محمود | January 17, 2010 11:56 PM
سلام
من یکی از دانشجوهای دکتر علیمحمدی هستم. راستش روز تشییع جنازه دکتر علیمحمدی خیلی دلم گرفت،من چندسال پیش پدرم رو از دست دادم اون وقت اصلا فکر نمیکردم یه تشییع جنازه بیشتر از مورد پدرم آزارم بده اما درمورد دکتر قضیه خیلی بغرنج تر بود. انتظار داشتم بتونیم با ایشون خداحافظی کنیم، برای تن بی سرشون گریه کنیم و بر جنازشون نماز بخونیم. دکتر کریمی پور بودند و شاهد دلتنگی های دانشجوهای دانشکده فیزیک بودند. خیلی دلم می خواست از دید یه استاد احساسشونو بدونم.چیزی که دکتر کریمی پور نوشتند، دل نوشته شون بود و به دل همه مانشست. باید اعتراف کنم قلمشون بسیار زیباست.دوست داشتم این رو به خودشون بگم و آرزو کنم این آخرین قربانی از نسل میهن پرست ها باشه.امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشند.
این سر که نشان سرفرازی است
امروز رها زهرچه هستی است
بادیده عبرتش ببینید
این عاقبت وطن پرستی است
سر استادسربه دارم بلند....
Posted by: جمیله | January 17, 2010 11:26 PM
خیلی صمیمی و خودمونی می نویسید.البته این یکی هم -که برای دوستتون بود خوب بود
Posted by: سهیلا | January 17, 2010 09:33 PM
خدا رحمتش کند.
تشکر میکنم از دکتر کریمپور و دکتر شیرزاد به خاطر مطالبی که در یاد دکتر علی محمدی نوشته اند.
Posted by: مهدی | January 17, 2010 07:13 PM
فاين تذهبون؟
روزنامه کیهان روز گذشته پیشنهاد کرده بود احمد شیرزاد همکلاس و دوست خانوادگی مسعود علیمحمدی که اخبار محدودیت ها و حضور برنامه ریزی شده ماموران امنیتی را در اطراف جنازه دوستش فاش کرد، دستگیر شود. کاری که اگر صورت گیرد فرض دست داشتن حکومت ایران را در این ترور قطعی می کند.
Posted by: Alireza | January 17, 2010 01:22 PM
سلام
این خانم مارپل حتما مطلب کیهان را درباره ارتباط شما با قتل دوستتان خوانده. من که وقاحت کیهان برام عادی شده وقتی مطلب را دیدم ماندم و درباره نظر قبلی تجدید نظرکردم که آخه مگر وقاحت حدی دارد که عادی بشود. شرمنده کیهان شدم که فکر کردم بعضی چیزها حد دارد.
Posted by: رحیم | January 17, 2010 12:57 PM
Man vagean tasliat migam. Heif ke bahay in salhay ranj in tour dadeh shod. delam kheili misouzad. Man ham be in jameh physic ke khouchak taalogi daram. Kash mishod kari kard. Man hamisheh in gorouh ra tahsin mikardam. Va khoub midanam baray residan be jai ke anha residanand che gadr bayad talash kard. Salha! Rouhesh shad.
Posted by: Anonymous | January 17, 2010 02:55 AM
یادم می آید با دکتر کریم پور و دکتر زنگنه و آقای جباری (مسوول تربیت بدنی شریف) و چند استاد دیگه و دویست تا دانشجوی سال اولی رفته بودیم شکرآب.
دکتر زنگنه برای بچه ها صحبت کرد و نصیحتشون کرد که تک بعدی نشند و همه ابعاد زندیگیشون رو توسعه بدند.
وقتی نوبت به دکتر کریم پور رسید که صحبت کنه گفت که چند بعدی بودن مربوط به فضاهای برداری هستش مربوط به دانشجو نمی شه. و مشکل فرهنگ ما اینه که با این چند بعدی بودن فقط آدم متوسط تربیت می کنه و کلا با ستاره تربیت کردن متناقضه.
خلاصه یه بحث داغ بین دکتر زنگنه و دکتر کریم پور در گرفت سر این که باید تک بعدی بود یا چند بعدی بودن در گرفت. خانم دکتر زنگنه دکتر گویا هم به نفع همسرشون وارد معرکه شد.
اگر با پادرمیونی آقای جباری و نبود معلوم نبود که به کجا می رسید.
دکتر زنگنه همون طور که خودش توصیه می کرد همیشه چند بعدی بود. وقتی بچه ها می رفتن زندان توی برنامه های بزرگداشتتونش شرکت می کرد. و تو انتخابات هشتم هم به همراه دکتر مشایخی و دکتر نیلی درباره اهمیت و تهدیدات ویژه مرحله دوم صحبت کرد.
داشتم فکر می کردم که آیا دکتر کریم پور با ازدست دادن دوست قدیمی شون آیا بالاخره به این نتیجه رسیدن که تک بعدی بودن و غرق شدن تو فیزیک از صبح تا شب شاید تو کشوری مثل کانادا که آب از آب تکون نمی خوره ممکن باشه اما توی ایران جواب نمی ده؟
Posted by: پارسا مهرداد | January 17, 2010 02:02 AM
من به وب لاگ دكتر شيرزاد زياد سر مي زنم هر چند ايشون تازگي ها كمتر مي نويسند . اين بار اما واقعا سورپرايز شدم. متن بسيار دلنشين بود و حس سنگيني از بهت و اندوه را به خواننده منتقل مي كرد حتي ياد آوري خاطرات شوخي هاي دوستانه قديمي هم چيزي از سنگيني فضاي متن كم نمي كرد . به خصوص پاراگراف زيبايي كه در ابتدا و انتهاي متن تكرار شده بود .
دكتر چرا يك وب لاگ نمي زنيد؟
Posted by: بهاره | January 16, 2010 02:25 PM
مطلب جالبی بود .
Posted by: رویا | January 16, 2010 12:29 PM
من در سالهای ۷۴ تا ۷۷ درسهای کوانتوم ۱، کوانتوم ۲ ،و مکانیک آماری را با دوست شما که همان استاده من باشد پاس کردم. استاده بینظیری بود ،مسلط، و خوش بیان و بسیار ساده و بی شیلپیله .سوالی در رابطه با اصل عدم قطیت یکی از دوستم در مشهد طرح کرده بود به این عنوان که اگر ما فقط با تمام دقت مکان الکترون را اندازه بگیریم (در زمانهای مختلف) و سپس از منحنی بدست آمده مشتق بگیریم در این صورت هم مکان و هم سرعت رو داریم. من این سوال رو از خیلیها پرسیدم ولی تنها کسی که منو قانع کرد دکتر علی محمدی بود .در ضمن میدانم از دست دادن یک دوست قدیمی خیلی سخت است.به خصوص که هم دوره دانشگاه باشن.به همه شما دوستانش و به همه دانشجویانش تسلیت میگویم و برای خانواده ان استاد عزیز صبر و تحمل آرزو دارم.
با تشکر : شاهین مددی
Posted by: shahin madadi | January 16, 2010 12:09 PM
دکتر کریمی پور عزیز!
نمی دانم شعر دوست دارید یا نه ولی این غزل حافظ را حتما بخوانید پر از امید است.
شود آیا که در میکده ها بگشایند
گره از کار فرو بسته ما بگشایند
...
اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند.
دل قوی دار استاد عزیز پایان شب سیه سپید است!
Posted by: پاک طینت | January 16, 2010 10:39 AM
تاريخ آخر متن بايد 24 دي ماه 1388 باشه. نوشته ي بسيار تاثيرگذاري بود از نوشته هاي دكتر شيرزاد هم بهتر بود
شیرزاد:
معمولا وبلاگ یک چیز شخصی است ولی برای من افتخاری بود که یادداشت وحید را به عنوان یادداشت میهمان بزنم.
Posted by: مهدي | January 16, 2010 10:07 AM
نمیدانم چرا در انتهای این نوشته دیگر قادر به دیدن صفحه روبرویم نیستم و همه کلمات در پشت نگاه نمناک و لرزان این چشمها (که پا به پای چشمان دکتر وحید اشک ریخته اند) میلرزند و محو میشوند. انگار که بیش از غصه از دست دادن عزیزی چون مسعود ، به حال خودم ، احمد، وحید ، و همه دانش آموختگان این سرزمین اشک میریزم . برای دانش و فرهیختگی گریه میکنم ؛ که در این ملک غریب و بی یاور مانده اند . شهادت غمگنانه و غریبانه علم و عالم هر دو را به مردم مظلوم ایران زمین از صمیم قلبم تسلیت میگویم .
Posted by: سیروس الف | January 16, 2010 04:17 AM
I read it and cried because I was a math gratuate student and I know what he went through to get there.I
loved this writing
Rohesh shad
Posted by: zora | January 16, 2010 02:51 AM
آقای کریمپور عزیز،
تحسینتان میکنم و مطمئنم هرچند زندگی مسعود علیمحمدی ها و خانواده شان زیر تیغ بیرحم جنایتکاران اینگونه بیرحمانه نابود شده ولی یاد و حرمتشان در قلب مردم ما جاودانه است.
Posted by: منیژه حبشی | January 16, 2010 01:12 AM
سلام استاد
ازفارغ التحصیلان سال های پس از جنگ دانشگاه شریف هستم و کور سویی از خاطره های آن سال ها از شما واستاد علیمحمدی در ذهن دارم. تاریخ همیشه نشان داده که هیچگاه ظلم ظالم پنهان نمی ماند و مظلومیت مظوم آشکار می شود
Posted by: منصور مداح | January 15, 2010 09:59 PM
Che Naz Neveshti. Az Zabane hameman gofti. Kheili gerye kardam.
Roohesh shad.
reza london
Posted by: reza | January 15, 2010 09:07 PM
امروز می خواهم کمی تتوری پردازی کنم. آیا می توان تصور کرد اقای شیرزاد پشت قضیه تررو دکتر محمدی باشد؟ چرا که نه. در هر قتلی مسئله انگیزه و منافع در تئوری پردازی قتل و نهایتان پی گیری قاتلان اصلی ترین رهیافت به پیدا کردن عاملان جنایت است. فکر می کنم اگر فقط دو متهم برای این قتل در نظر گرفته شود یکی احمدی نزاد و دیگری شیرزاد قطعا انگیزه و منافع بیشتری در این قتل برای آقای شیزاد وجود دارد تا احمدی نزاد. توضیحش را شما خودتان در مطلب مفصلی بنویسید
شیرزاد:
سر کار خانم مارپل ، بگو برایت اسفند دود کنند.
Posted by: shervin | January 15, 2010 08:21 PM
خیلی نوشته ی قشنگی بود. اشک آدم را در می آورد. خسته نباشید دکتر کریمی پور. به امید روزهای آزاد.
Posted by: آزاده | January 15, 2010 06:46 PM
من دانشجوی ِ قُل ِ زنده ی ِ هاج زنبور عسل بودم و همیشه با دوستانم این جمع ِ صمیمی، باهوش و دوست داشتنی ِ شما رو تحسین می کردیم. دکتر علی محمدی رو دورادور می شناختیم و تعریفشان رو شنیده بودیم. خدا رحمتشان کند.
Posted by: Anonymous | January 15, 2010 06:16 PM