« عروج مسعود | صفحه اول | نوشته وحید درباره مسعود »

تابوت مسروقه

امروز جنازه مسعود تشییع شد، اما معرکه ای بود در جای خودش. برادران حزب الله از صبح بسیج شده بودند و یک لحظه دور جنازه را رها نکردند. بلندگو و موتور برق و مداح و باند های بسیار قوی استریو بر فراز وانت های سازمان دهی شده همه در اختیار آنان بود. خانواده و اطرافیان عملاً اختیاری نداشتند و همه ی برنامه دست برادران بود. از همان روز ترور دکتر علیمحمدی سران آمدند و رفتند و اصرار به خانواده مسعود که او را در نماز جمعه تهران تشییع کنیم. تنها جایی که تیغ خانواده اش برید همین بود که بر برگزاری مراسم تشیع در روز پنجشنبه ایستادگی کنند.

از صبح زود اطراف منزل مسعود مملو از جمعیت بود. پلیس همه معابر را بسته بود. محیط پر بود از نیروهای ضد شورش با لباس های رسمی و جمعی که تا دیروز اسمی هم از علیمحمدی نشنیده بودند با لباس های غیر رسمی. خانواده مسعود علاقه مند بودند که مراسم خاکسپاری سیاسی نشود و البته هر چه آبرومندتر برگزار شود. به تدریج دوستان و آشنایان جمع شدند. منزل جا نداشت. همه در کوچه های اطراف ایستاده بودند. جمع کثیری هم دوربین به دست دور و کنار دنبال جایی می گشتند که از ارتفاع بالاتری صحنه ها را فیلم برداری کنند. اغلب آن ها از شبکه های رسمی خودمان بودند و ظاهراً شبکه های خارجی که در تهران نمایندگی دارند از ترس تکرار تجربه های گذشته احتیاط داشتند و کمتر آمده بودند. البته تک و توکی خبرنگارهای خارجی یا نمایندگان آنها را می شد دید ولی نه زیاد.
برادران دولتی که در این یکی دو روزه حضور دائمی در منزل مسعود داشتند تدارک گروه موزیک نظامی، اتوبوس برای جا به جایی تشییع کنندگان، مداح و قبرکن و آمبولانس و خلاصه هر چیزی را خودشان دیده بودند. طفلکی مسعود چقدر برای آقایان عزیز شده بود. فکر همه جور مردنی را می کرد غیر از این. به مخیله کسی خطور نمی کرد که فرماندار و وزیر و رئیس دانشگاه و دهها مسئول ریز و درشت دیگر از لحظه ی ترور در خانه آنها به خط شوند تا برنامه های شهید همه به خوبی اجرا شود و چیزی از خط خارج نشود!
حدود هشت و نیم صبح بود که آقایی میانسال رفت بالای وانت و میکروفن را به دست گرفت. اولش ملایم صحبت کرد و شعاری نمی داد. ظاهراً آقایان به خانواده مسعود قول داده بودند که بهره برداری سیاسی خاصی از مراسم نکنند. ولی در هر حال ریش و قیچی و همه ی امکانات قابل تصور از همان لحظه ی نخست در اختیار آنان بود و هر چه خواستند کردند. اول کار آقای میکروفن به دست از شهدای دانشگاهی تجلیل کرد. از شهید مطهری و شهید نجات اللهی (استاد مبارزی که در جریان اعتراض و تحصن دانشگاهیان در سال 57 در ساختمان وزارت علوم به شهادت رسید) صحبت کرد و مسعود علی محمدی را در کنار آنها قرار داد. بعد از دقایقی از پشت میکروفن اعلام کرد برادرانی که آماده مراسم تشییع هستند دستشان را بلند کنند، عده ای در حدود 150 تا 200 نفر که لابه لای جمعیت بودند دستهاشان را به حالت آمادگی بلند کردند و آن جناب از بالا ظاهراً به این نتیجه رسید که همه چیز هماهنگ است و عدّه ی کافی آماده برنامه هستند. تابوت را از آمبولانس پیاده کردند و به داخل منزل بردند و شعار های مخصوص را آغاز کردند. به شدت اطراف تابوت را در کنترل داشتند و اجازه نمی دادند از فامیل و آشنایان کسی زیر تابوت برود.
معمولاً در تشییع جنازه ها در ایران رسم است که شعارهای عام مذهبی از قبیل لا اله الا الله و محمدا رسول الله می دهند. شعارهای غالب اما در این برنامه شعارهایی از قبیل مرگ بر اسرائیل، مرگ بر منافق، این گل پرپر شده هدیه به رهبر شده، و امثال این ها بود. به جرأت می توانم بگویم که در تمام طول چند ساعت برنامه که از بلندگو شعار می دادند حتی یکی دو دقیقه هم از شعارهای مرسوم لا اله الا الله و محمد رسول الله استفاده نکردند. یکی دو بار هم که آمد بگوید لا اله الا الله و جمعیت حاضر خواستند دنبالش تکرار کنند، اضافه کرد "امریکا عدو الله" و دوباره رفت روی خط خودش.
سنت است در اغلب مراسم تشییع که موقع آوردن میت به خانه اش و نیز قبل از دفن، دقایقی را سکوت می کنند تا اهل خانه و به خصوص خانم ها با عزیزشان وداع کنند و سخن دلشان را به زبان گریه و عزا با خدای خویش باز گویند و عقده های دل را بر سر پیکر عزیز از دست رفته باز کنند. اما در این برنامه ظاهراً آن چنان برادران نگران جزییات بودند که حتی لحظه ای بلندگوها ساکت نشدند و مداحان و شعارگویان حرفه ای به مدد استریوهای قوی آن چنان یک نفس برنامه اجرا کردند که هیچ کس حتی نتواند صدای گریه بستگان مسعود را به گوش بشنود. شنیده شد که حتی یک بار یکی از آقایان به خانم علیمحمدی نیز تشر رفته بود!
ظاهراً دوستان و فامیل مسعود چاره ای جز تسلیم نداشتند. خانواده ی او نگران به هم خوردن مراسم و ایجاد مانع برای برگزاری برنامه های بعدی نظیر ختم و هفته و غیره بودند. آن ها که مسعود را دوست داشتند کاری جز نثار اشک و طلب علو و مغفرت برای روح پاکش نمی توانستند انجام دهند. به ناچار این ها خود را کنار کشیدند و جنازه ی مسعود را به غریبه ها سپردند تا هر چه می خواهند انجام دهند. تابوت مسعود را کسانی با خود بردند که تمام آشنایی شان با او از زمانی بود که از او جسدی در خون غلتیده مانده بود.
این سوتر اما چهل پنجاه نفری از استادان و محققان فیزیک کشور با چشمانی اشک آلود نظاره می کردند و آرام آرام جمعیت را دنبال می کردند و جمع کثیری از مردم عادی، اهالی محل و فامیل و اطرافیان مسعود که بیش از یکی دو هزار نفر تخمین زده می شدند. تشییع کنندگان بر سر دو راهی مانده بودند. از سویی همه دوست داشتند به احترام روح علیمحمدی و بنا به سنت رایج پیکر او را مشایعت کنند و از سوی دیگر در آن جلو نمایشی در جریان بود از شعار های خاص و شرکت کنندگان خاص، که کمتر کسی راغب بود در تصویرها به شکل سیاهی لشکر آن ها دیده شود. دوربین های رسانه های رسمی همه پیرامون وانت رهبری کننده در حرکت بودند و به دنبال ثبت چهره های شاخص و نشان دادن فضای ویژه ای که در آن جلو حکمفرما بود.
دقایقی بعد اتفاق جالبی افتاد. جمع چند صد نفره ای از دانشجویان دانشگاه تهران، به خصوص بچه های گروه فیزیک، عکسی از دکتر علیمحمدی را در جلو گرفته بودند و با سکوت به دنبال آن حرکت می کردند. تنها گاهگاهی صلوات می فرستادند . آن ها به تدریج بین خودشان با گروه تشییع کنندگان حکومتی فاصله ایجاد کردند و صف خودشان را از برنامه از پیش تعیین شده جدا کردند. به تدریج که تشییع کنندگان متوجه این جمع شدند به آن ها پیوستند و از صف برنامه رسمی برادران جدا شدند. صحنه جالبی بود. آقایان در آن جلو یکدفعه دورشان را خلوت دیدند. خودشان بودند و خودشان. یکی دو نفرشان با خشونت آمدند تا پوستری را که در جلوی صف دانشجویان در دست آنان بود از آنان بگیرند که با مقاومت جمع مواجه شدند.
به تدریج شعارهای لا اله الا الله و محمدٌ رسول الله از بین جمعیت بالا گرفت و فضای خیابان را پر کرد، آنچنان که حتی صدای بلندگوهای بسیار قوی برادران دیگر شنیده نمی شد. به قول نقاشان کنتراست جالبی ایجاد شده بود. در این سو اشک بود و لا اله الا الله . در آن سو بانگ مهیب بلندگوها بود و مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه. در این سو آه حسرت بود در از دست دادن استاد محبوبی که بچه ها فرزندوار دوستش داشتند و اکنون از وداع با پیکر بیجان او نیز محروم بودند، و در آن سو خشم مضطربانه کسانی که نگران بودند جنازه ی مسعود به دست دیگران بیفتد و آن را مثل غنیمتی جنگی برای خویش محافظت می کردند. این سو محبت خالصانه بود و ماتم صادقانه کسانی که مسعود را از دست رفته می دیدند و آن سو دوربین بود و سیطره قاهرانه کسانی که احساس می کردند مسعود را به دست آورده اند. این سو سکوت مظلومانه ای که تنها پناهگاهش شعار جاودان لا اله الا الله است و آن سو یک دوجین از شعارهای مرگ و تکفیر که در عمل برای حذف دیگران به کار می روند.
یک بار برادران که دیدند دارد سه می شود عقبگرد کردند تا فاصله شان با جمعیت سبز از بین برود و دوباره کنترل را به دست گیرند. آنها برای این کار حتی وانت هدایت کننده را به عقب کشیدند که یکی از خانمها فریاد زد اگر کسی را زیر گرفتید نگویید وانت دزدی بود!
پیرامون این تابلوی متضاد قاب سیاه رنگی بود از مأموران سیاهپوش ضد شورش با انواع تجهیزات که دور گرفته بودند جمعیت را و موتورسوارانی که به بالا و پایین می رفتند و می آمدند. فضایی از ترس و نگرانی حکمفرما بود و کسی نمی دانست که آیا مراسم تا پایان به سلامت طی خواهد شد یا نه. شمار نفرات ضد شورش را دوستان بالای هزار مأمور برآورد می کردند. در طی مسیر در یک ورزشگاه جمع کثیر چند صد نفره ای از آنان به حالت آماده باش بودند.
پس از ساعتی از این مراسم تشییع دوگانه، خبردار شدیم که آقایان جنازه را با آمبولانس به محل دفن، یعنی امامزاده علی اکبر چیذر برده اند. شرکت کنندگان به تدریج پراکنده شدند و هر کدام تلاش کردند تا با وسیله ای خود را به محل تدفین برسانند.
حوالی ساعت 11 صبح تمام خیابان های اطراف محله ی چیذر مملو از جمعیت و نیروهای ضدشورش بود. جنازه مسعود کماکان مثال غنیمتی جنگی در دست آقایان بود. حتی امکان نزدیک شدن به تجمع آنان به سادگی وجود نداشت و در عین حال افراد از برخورد خشن احتمالی آقایان نگران بودند و نمی خواستند با آنان تداخل و همراهی داشته باشند.
دوستان و دانشجویان مسعود از خواندن نماز بر پیکر او و شرکت در مراسم خاکسپاری عملاً محروم بودند. آنها همه این مراسم را آن طور که میلشان بود انجام دادند. هنگام خاکسپاری در ورودی امامزاده بسته بود و ما از پشت شبکه آجری دیوارهای اطراف امامزاده گوشه هایی از مراسم را می دیدیم. امیر می گفت این صحنه مرا یاد قبرستان بقیع انداخته بود که تنها از پشت دیوارهای مشبک می توان به داخل نگاه کرد.
هنگام خاکسپاری نیز همان طور که گفتم بلندگو لاینقطع به کار بود و شعارهایی پی در پی گوینده شنیده می شد. صدای ماتم عزاداران محدودی از بستگان مسعود که توانسته بودند به محل خاکسپاری نزدیک شوند را هیچکس نمی توانست بشنود. گویی آقایان نگران بودند که نکند برخی صحنه های قبلی در هنگام خاکسپاری تکرار شود و عزاداران در میان گریه هاشان چیزهایی بگویند که خوشایند نباشد.
ظهر نشده بود که مسعود به خاک رفت و همه چیز تمام شد. دانشجویان ماتم زده به اقامت گاه هایشان برگشتند و مشایعت کنندگان هر کدام به راه خویش رفتند. اذان ظهر را که می گفتند دیگر از آن سینه چاکانی که نگران بودند جنازه مسعود دست دیگری بیفتد خبری نبود. نگرانی هایشان تمام شده بود و بار دیگر نفسی راحت کشیدند و رفتند. کاش می شد چشم نامریی می داشتیم و می دیدیم از فردا چند نفر آن ها که این طور جنازه مسعود را به خود چسبانده بودند بر سر خاک او هم حاضر می شوند تا فاتحه ای بخوانند. مسعود از لحظه شهادت تنها همین دو روز را نزد ما نبود. از این پس آن چه اثر معنوی از او به جای مانده است سنخیت و تعلقی به برخی از کسانی که تنها پشت جنازه اش حاضر بودند نخواهد داشت. مسعود پنجاه سال مال ما بود، و بعد از این نیز مال ماست. تنها یک امروزی تابوت او به سرقت رفت و تمام شد.
گروه فیزیک دانشگاه تهران از فردا جای خالی مسعود را شاهد خواهد بود و دانشجویان، علیرغم اشک و حسرت با عزم و جدیت تلاش خواهند کرد تا مشعل علم را در سرزمین ایران فروزان نگه دارند. خانواده مسعود نیز باید به زندگی بی او عادت کنند، چه کار سختی. مگر می شود کسی را فراموش کرد که در تمام لحظات حضور، بودنش را حس می کردی و فضای پیرامونش سرشار از نشاط بود و تحرک. اما به هر تقدیر چاره ای نیست. زندگی باید کرد. خدا یاری شان دهد.

دنبالك اين مطلب:
http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/352

نظرات بازدیدکنندگان

سلام گزارشی از مراسم ترحیم ایشان هم بگذارید
ممنون

شیرزاد:
خبر خاصی نبود. جز حظور گسترده مردم

با سلام
می خواستم در خصوص اعلامیه منتشره بگم گرچه او اعلامیه رو اشخاص خانواده اش ننوشتند اما مورد تایید اونها هست چون متن معتدلی است. دلیل بی خبری برخی از اقوام هم این بود که در اون شلوغی ها کسی این موضوع رو متوجه نشده بود

با سلام به دكتر شيرزاد
من از دانشجويان ورودي سالهاي آخر تحصيل شما و عليمحمدي هستم توي شريف. يادم هست كه چه زحماتي كشيد گروه فيزيك براي جذب دانشجويان به اين رشته و بالابردن علمي آنها. چه 5 شنبه هاي متعددي كه دانشجويان سال آخر دكتر1 مي اومدند و كلاس هاي فوق العاده مي زاشتن براي دانشجويان جديد. من هم تو اون دوره بودم و حس شما و دوستان رو مي فهمم. تو اين انتخابات هم به قول شما سبز بودم.
ولي شعورم اجازه نمي ده قبول كنم كه بعضي از دوستان جوون تحليل انجام بدن كه دولت يا حكومت همچنين تروري رو انجام داده باشه. اولا همه مي دونيم كه ترور حرفه اي بوده و بايد فكري دنبالش باشه ولي دولتي ها، اصول گراها و ... مي دانند كه روشن كردن يك كبريت كنار بشكه باروت دانشگاه در اين اوضاع به نفع انها نيست. شايد به نفع هيچ گروه داخلي هم نباشد. اگر دانشگاه دوباره معترض وارد بازي سياسي شود ديگر براحتي 18 تير جمع نخواهد شد. پس بعيد است اين كار اصولگرا ها باشد براي خاموش كردن دكتر عليمحمدي. چون ايشان نه تريبون خاصي داشت كه نظراتش براي اينان مشكل ايجاد كند نه مغز متفكري بود براي حركت هاي مخالف.
ترور ايشان توسط موساد و سيا و ... نيز قابل قبول نيست چون بنا به گفته ها ايشان اينقدر اتمي نبود كه حذفش نياز به اين همه هزينه داشته باشد. من مانده ام كه در اين بازي پيچيده چه اهدافي (نه يك هدف) وجود داره كه اين اتفاق ناگوار براي طيف دانشگاه، محقق و مردم رقم زده ميشه. واقعا در اين مورد گيج شدم

زخمم بزنید بارور خواهم شد
بالم شکنید بال و پر خواهم شد
خونم بخورید سرخ تر خواهم گشت
حلقم ببرید زنده تر خواهم شد
*********************
بر عشق دوام می دهد خون شهید
ازفتح پیام می دهد خون شهید
برخیز که با زبان گویای سکوت
پیغام قیام می دهد خون شهید
***************************
ریشه های ما به خاک، ساقه های ما به سوی آفتاب، مادوباره سبز می شویم

ruhash shad va yadash gerami bad.
sabz bashid

باید امروز قلم برداریم
وبه پیشانی شب بنویسیم
: سحر در راه است

- به خاطر رسیدگی سریع و نمایش کامنت ها از شما سپاسگذارم-

به یاد شهید بزرگوار مسعود علی محمدی :
خورشید تبعیدی به زندان افق بود
شب در هجوم بال خفاشان قرق بود
دیو سیاهی مظهر تلواسه شب
می خورد مغز اختران در کاسه شب
در باغ ها جای صنوبر دار می رست
بر کتف ظلمت ساقه های مار می رست
ماران سر از سوراخ بیرون می کشیدند
مغز سر نام آوران را می مکیدند
شاعر : زنده یاد سید حسن حسینی)

الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم . سبز باشيد

نکته جالب در کامنتهای ارسالی نظرات گروه مخالف نوشته شماست. عموم نظرات درج شده دلالت برتنگ نظری، بیسوادی و ددمنشانه بودن خوی آنان دارد. واقعا تاسف دارد که چنین جماعتی زمام امور رو عهده دار شده اند.

این چندروز وقتی یاد این شهید بزرگوار و خانواده اش می افتم دلم آتش می گیره
واقعا اوج مظلومیت این جاست!که همسرت یا پدرت را این چنین دردناک از دست بدهی و اختیار را هم از تو بگیرند
آن چه برایم جالب و غرور آمیز بود چهره و نگاه پسر شهید به آقای وزیر بود! خیلی دلم می خواست بدانم آن لحظه در فکرش چه می گذرد؟!
سخت است که ریاکاران را ببینی و دم نزنی! از صمیم قلب و خالصانه از خداوند متعال برای خانواده آن مرحوم و شما و سایر بستگان و دوستانش طلب صبر دارم!
اللهم اشغل الظالمین بالظالمین و جعلنا من بینهم سالمین
دلم از پونه ها سیر است آقا
تمام باغ دلگیر است آقا
کسی فانوس گل ها را شکسته
نمی آیی مگر؟ دیر است آقا
برای تعجیل در ظهور سبزش صلوات

این اقایانی که مرتبا به خاطر این نوشته اقای شیرزاد را مورد حمله قرار میدهند کاش خودشان هم در این مراسم حاضر می شدند و روایت خودشان را می نوشتند و این گونه از دور قضاوت نمی کردند.گرچه که فکر نمی کنم چیزی بهتر از ان چه که سیمای جمهوری اسلامی نشان داد میشد.

غریبانه ها را این روز ها به تماشا نشسته ایم....

برادر یا خواهری که دعا میکنی برای شفا و اینکه در زندان جایی برای تفکر پیدا کنیم:
واقعا دردناک است که در ام القرای اسلام تنها جایی را که برای تفکر می شناسی زندان و مبحس است. در حالی که حقایق تلخ و عریان ما را احاطه کرده است نمی دانم چگونه می توان دید و فریاد نزد.

سلام، تسليت ميگم. دلم براي فرزندان مرحوم كبابه كه بايد شاهد چنين صحنه هايي باشند.
قلبا از شما به خاطر اين كه انرژيتون رو صرف آگاه سازي ما كرديد متشكرم.
روحشون شاد. غم سنگيني در قلبم حس ميكنم

من خودم روز 5 شنبه از ساعت 8 صبح با ماشين دور بر خونه اين شهيد بزگوار دور مي زدم وقتي از هر قسمتي خواستم وارد بشم ديدم كلي مامور بسيج و انتظامي و چيزي كه برام جالب بود حضور چندين ماشين پژوه با پلاك سپاه و چراغ گردون بود ترجيح دادم در مسير به جمعيت ملحق بشم كه متاسفانه اصلا با اين روش هم به مقصود خود نرسيدم. ولي روحش شاد باد
ديروز بر سر مزارش با خانواده حاضر شديم و براي اين شهيد عزيز فاتحه خواندم ولي چيز جالبي كه در آنجا نيز مشاهده مي شد حضور نيروهاي امنيتي در روز جمعه ساعت 1:30 ظهر در آنجا بود.

سلام جناب آقای شیرزاد
بنده در تشییع جنازه ی جناب آقای محمدی حضور نداشتم که دروغ یا راست بودن حرف های شمارا تایید کنم اما از این خوشحالم که جمعیتی در تشییع جنازه حضور داشتند که نگذاشتند عده ای (به قول شما با عنوان جمعیت سبز) با ترور حیثیت ایشان به یاری انجمن سلطنت طلبی(مسولین ترور فیزیکی ایشان) بشتابند.

loving Masoud and You.

بد نوشتی چرا

سلام استاد
تسلیت و بازهم تسلیت به مناسبت اقدام جنایتکاران مبنی بر حذف عناصر علمی مجاهد.
من خودم در مراسم حضور داشتم. اینقدر فضای روحانی مراسم خاکسپاری رو با شعارهاشون آلوده کردند و دور و بر مدفن رو قبضه کرده که نتونستیم چیزی ببینیم که از دور به روح آن شهید فاتحه ای خوانده و اون فضای مشمئز کننده ای که یگان ویژه و دیگران ایجاد کرده بودند را ترک کردیم.
این نیز بگذرد...............

به شما، دیگر دوستان و خانواده داغدار ایشون تسلیت میگم. ترور یک نابغه فیزیک تنها یک خیانت بزرگ به مملکت است وبس. کوردلانی که با این فجایع بدنبال موجه کردن خود هستند تنها گور خود را می کنند. راه سبز حق و حقیقت، راه از میان بردن ظلم و برقراری انسانیت ادامه خواهد داشت و دکتر علیمحمدی بعنوان یکی از بامنزلت ترین شهیدان این جنبش همیشه در قلب ما زنده است.

What a tragedy. May God give you and his family patience.

سلام دکتر شیرزاد.
به عنوان کسی که مسعود را از نزدیک میشناختم ولی در حسرت شرکت در مراسم تشیع و بزرگداشت او ماندم (امان از دوری) و بارها نام شما و امیر و کریمپور را از زبان او شنیدم (در شیراز و تهران) در طول بیست و اندی سال گذشته، از شما صمیمانه تشکر میکنم بخاطر زبان نیکتان و قلم شیوایتان. نوشته های شما را در باره مسعود تابحال چند بار خوانده ام و هر بر انگار بار اول است که آن را می خوانم و میگریم. در ضمن همانطور که شما نیز گفتید آن پیام کلیشه ای از طرف خانواده مسعود نبود.
یادش زنده و راهش مستدام باد.

سلام استاد دریغ که در دانشکده ی ما خبری از یک خط تسلیت نیست!
صمیمانه به شما تسلیت می گیم. غربت غم انگیزی بود وداع آخر... گاهی کارهای عظیمی که شده را نمی بینیم چون نه چیزی در موردش می دانیم نه تبلیغی برایش می شود چون توسط آدم هایی انجام شده که درگیر های و هوی و بزرگ نمایی و... نیستندو کار خوب را فقط برای خوبی اش انجام می دهند ولی یاد من یاد ما می ماند که چه سختی هایی برای آبادی این ویران کده کشیده ایدشما دوستانتان و آنها که نمی شناسیمشان... وبا چه بهای سنگینی

آقای دکتر شیرزاد شما دکتر اردشیر حسین پور(استاد فیزیک)را که چند وقت پیش به صورت مشکوکی در خوابگاه دانشگاه شیراز کشته شد میشناسید؟ آیا فکر نمیکنید ترور دکتر علیمحمدی نیز در همان راستا باشد؟خواهش میکنم تحقیق بفرمایید

شیرزاد:
در این مورد هیچ اطلاعاتی ندارم..

گیرم که اینطور باشد از تشیع جنازه آقای منتظری که بهتر بود مگر نه اینکه در آن تشیع جنازه نه به آمریکا بلکه رهبر کشور نا سزا می گفتند نه اینکه سوت و کف نمی زندند دریغ از یک اله الا الله و محمدٌ رسول الله هان فکر کردیدد که خون شهید پایمال می شود فکر کردید علی محمدی بزرگ با کار های شما کوچک می شود خدارا هزاران مرتبه شکر که این برادران که شما می گویید آمدند و گر چه آبرویی از این شهید می بردید آقای منتظری که مرجع تقلید بود آن گونه شد

استاد عزیز!
شما بمیر! مطمئن باش کسی جنازتونو سرقت نمی کنه و همیشه "احمد سبز" (!) باقی خواهی ماند.
تو فقط بمیر!!
از طرف یک ملت لباس شخصی

سلام و عرض تسلیت خدمت شما و نیز همه سبزها و سبزاندیشان و ایران و ایرانی واقعی.
به حق که عنوان بسیار خوب و مناسبی را انتخاب کرده اید"تابوت مسروقه"
جناب شیرزاد بیاییم بگذاریم عده ای هم دست کم دو روز با خیال داشتن غنیمتی چون شهید دکتر علیمحمدی شاد باشد!آخر آنها که شادی ندارن بنده خداها(عجب بندگانی هستند اینان!!!)همین شهیده ندا آقا سلطان خدابیامرز را هم اگه می تونستن مال خودشون می کردن!!!
سخن کوتاه کنم:
سبز بودیم
سبز هستیم
سبز می مانیم
دعای همه ما سبزها:
یا حجت ابن الحسن
ریشه ی ظلم رو بکن
یاحق

برادر ارجمند

در این جدال میان دانستن و ندانستن ، در سوی روشنی ایستاده اید . خدا با روشنی است این را از زروان خدای زمان تا ..... می دانند.

ماهی به جادو از ته چاهی برآوردند

از آستین پاره ماری شش سر آوردند

تا شهر پشت پنجره عُق می زند شب را

از پشت پرده ماجرایی دیگر آوردند

بر چشم شفافی که از آیینه رد می شد

با این شتاب کهنه حکم کافر آوردند

این شهر بی سر می دود بن بست هایش را

بی جا برای خاطر سلطان سر آوردند

خانه به خانه شهر را انکار.....آسان نیست

اثبات شیطان زاده را انگشتر آوردند

در داستان هر صفحه باران کبوتر بود....

پرواز در پرواز را مشتی پر آوردند

کوچه به کوچه شهر روی پلک ما باز است

بن بست پاشیدند و خنجر را درآوردند

پایان این قصه کف دست خدا خندید

حلاج را فتوای خون از منبر آوردند

روزی زمین بر زانوی این شهر خواهد خفت

روزی که از راز جنونش سردرآوردند

یعنی در تمام این سالها اینها اینطور مارافریب دادند؟وای خدای من اینها خود شیطانند!خدایا بتو پناه میبریم.

برادری که به دکتر شیرزاد میگی خدا شفا بده؛

تو اصلا میفهمی اگر آدمی تمام عمرش رو کنار تو و برای این سرزمین تلاش کنه, جهاد کنه, و بعد اینچنین ناجوانمردانه کشته بشه؛ آدم چه احساسی پیدا میکنه؟
تو تابحال یکنفر از اطرافیانت شهید شدند؟
تو انوقتی که علی محمدی با همین شیرزاد و ... دوره دکتری فیزیک را با جهاد به راه می انداختند, بودی؟

مهم نیست؛ نبودی و ندیدی و نشنیدی

اما حالا انقدر انصاف داری که حتی اجازه عزاداری درست هم به این جماعت نمیدی. دیروز کسانی که بد و بیراه شنیدند همان سربازان جامعه علمی هستند که مثل شمایی به آنها فرمود منافق. منافق کسی است که دین خدا را سپر خود قرار میدهد (کلام الله که می خوانید انشاالله)؛ نه دانشمند دلشکسته ی خسته ای که نمیخواد عزاداری برادرش رو به یک نمایش سیاسی بدل کنه. دیدی که بدل هم نکردند

راستی فکر نکنم هدف بعدی یکی از همکاران شما باشد؛ اگر من و تو با هم مهربان نشویم و کمی تقوا در سخن گفتن و ... نداشته باشیم؛ قربانی بعدی باز هم یکی از جامعه علمی, یا به قول شما منافقان خواهد بود. چه باک! میدانم که خداوند دعای مظلوم را میشنود و اون را (مثل من و شما) به مصلحت معطل نمیگذارد

سلام آقاي شيرزاد
نمي دونم برنامه ديشب شبكه 3 رو ديديد يا نه. به نظر من آقاي زاكاني با توجه به وقت كم برنامه منظم تر حرف زد؛ هرچند كلي گويي كرد. اما آقاي اطاعت خيلي سر مثال وقت گذاشت و پراكنده حرف زد؛ در حالي كه مي تونست بهتر جواب بده. كاش صدا و سيما حد اقل در اين مورد انصاف به خرج مي داد و اصلاح طلب هاي قوي تري را مي آورد (با حفظ احترام آقاي اطاعت). برنامه آقايان كواكبيان و شريعتمداري رو نديدم؛ ولي بهم گفتند آقاي كواكبيان هم بعضي چيزاي مهم رو كه مي شد جواب داد، بي جواب گذاشت.
حرف من اينه: صدا و سيما بعيده براي اين برنامه دنبال شما يا آقاي محمد رضا خاتمي يا مزروعي يا پورنجاتي يا خانم كولايي و امثال شماها بره، به نفعش نيست؛ ولي به هرحال ما مي تونيم از اين فرصت بهتر استفاده كنيم. ميشه گفت اونا الان هركس رو بيارند، چند حرف مشترك دارند كه ميشه به خوبي به آنها جواب داد (كه متاسفانه ندادند). پيشنهادم اينه كه يه جلسه بذاريد (با يه عنواني كه به اين آقايون برنخوره) و بهترين پاسخ ها رو به اين حرفاي مشترك اونا بگيد يا انتخاب كنيد. چه مي دونم محض رضاي خدا يه كاري كنيد كه از اين فرصت بيشتر سود ببريم.
متشكر و اميدوارم

شیرزاد:

به طور اتفاقی آن برنامه را دیدم. به نظرم آقای اطاعت خیلی خوب صحبت کرد و نکات کلیدی را مطرح کرد. در مناظره ها ما نباید اجازه دهیم آنها محاکمه مان کنند . این ماییم که باید از آنها باز خواست کنیم.

سلام استاد عزیز
با خط به خط این مرثیه ی شیوا، اشک ریختم.
نفرت از به یغما بردن وجودی که دزدان آن، ذره ای از عزمتش آگاه نیستند را بخوبی درک میکنم. این احساس در 17 آذرماه در دانشکده ی فنی دانشگاه تهران و زمانی که همین جماعت پرچم فتح بر فراز صحن مقدس دانشکده ی سبز من افراشتند نیز در من وجود داشت.
تنها چیزی که آراممان میکند یاد خداست که همانا:
الا بذکرالله تطمئن القلوب

استاد
نظرتون راجع به بیانیه خانواده آقای علیمحمدی چیه؟
به نظر من کمی عجیب به نظر میومد

شیرزاد:
این بیانیه بدون اطلاع خانواده مسعود بوده.

مرسی بابت متن زیبا و متاسفانه واقعی.
دوست عزیزی هم که دعای زندان کردندبرای شما، من واقعا برای ایشان متاسفم چرا نمی تونند حرفی که قبول ندارند رو بشنوند ؟ این اتفاق دیروز برای ما افتاد و همه تابوت استادمان رو سرقت شده دیدیم و حرف نزدیم. دوستانمان بازداشت شدند و به اساتیدمان اهانت شد. می گی بری زندان و فکر کنی ؟! مگه همین بیرون نمیشه فکر کرد ؟
همین امصال جنابعالی اگر قدرتی دستتون بیفته می شین دیکتاتور ! به همین سادگی

کاشکی داوری داوری داوری در کار بود
کاشکی قضاوتی قضاوتی قضاوتی در کار بود

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز

این آسمان غم زده غرق ستاره هاست

Az Australia

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم . امیدوارم خدا داد دل مردم مظلوم ایرانیان و بخصوص خانواده محترم این عزیز را از ...ظالمان بگیرد. خدایا همتی بدرقه راهمان کن... نا امید نشویم.......

تسلیت میگم
ما هم با شما گریه کردیم
اما نه مثل شما

drood be shoma che oon zaman ke be onvane namayande dar majles 6 haghayegh ro migoftin va che in zaman ke parde az dorooghe in doshmanane mardome iran barmidarin. shahadat doktor alimohammadi be hame tasliat. Ey kash khanevadey in shahide sabz be oon ettelayie ke az television be name oonha khoonde shod eteraz konan.

شیرزاد:
اون اطلاعیه ظاهرا از طرف خانواده نبوده است .و کسانی خودشان آن را منتشر کرده اند.

omidvaram hamechi hal she
omidvaram daste khodavand in masaelo hal kone...
chi begam dige?

ضایعه ی دردناکی بود. نمی دانم تا چه زمانی باید اینچنین سرمایه های ایران را از دست بدهیم.

روحش شاد
از شما به خاطر گزارش روشنگرانه حوادث تشکر میکنم.

تسلیت میگم. خدا صبر و توان ادامه راه ایشان را بدهد.

چه دستان خبیث و پستی که مغز متفکری را چه ناآگاهانه متلاشی کرد........
باشد که فردای قیامت در محضر خداوند عالم و قادر کیفر شوند....
فردایی که شاید زودتر از هر فردای دیگری برسد
و آنجاست که راه فراری نیست بر نامردان

ببخشیدآقای شیرزادآن موقع که شماویارنتان درمجلس ودولت بودید مگرچکاربرای گروه فیزیک دانشگاه تهران ومسعودکردیدازآن همه پورسانتهای نفتی آیاچیزیش خرج تحقیق علم شد آیامی دانیدچقدروضع مالی گروه خراب بودکه حال یاران شمامثلا دارنددل می سوزانند

ostade gerami, az in ke baraye ghayebine marasem inghad ziba tosif kardin ke che tor marasem bargozar shode , nahayate tashakor ro daram

ostade gerami
ruhe an ostade bozorg va azade shad va baraye shoma va khanevadeye an aziz sabr va bordbari arezu mikonam.
ostad ruzi ke mah az poshte in abre siahe palid birun biyayad chehreye siahe in jenayatkaran ke be esme eslam jenayat mikonand ashkar khahad shod.
ruhe an azade shad va khakash baghaye omre azizanash

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه
هم سوخته شمع و گل هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان خون است به دل هامان
فریاد و فغان دارد دردی کش میخانه
افتاده سری سویی گلگون شده گیسویی
دیگر نبود دستی تا موی کند شانه
تا سر به بدن باشد این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها ره بسته به بیگانه
آتش شده در خرمن وای من و وای من
از خانه نشان دارد خاکستر کاشانه
ای وای که یارانم گل های بهارانم
رفتند از این خانه رفتند غریبانه

روحش شاد یادش گرامی

salam ostad
vaghean motaasefam ke doste khobeton ra az dast dadim. man shenakhti nesbat be ishon nadashtam vali beonvane yek hamvatane door az vatan tashakor mikonam, kheili khob marasem ra ba maghalatoon tashrih kardid.afsoos va bas afsoos ke tavane nabekhradie sardamdarane nezam ra che kasani bayad bedahand.
roohash shad va rahash por rahro bad

مغز دکتر مسعود علیمحمدی را متلاشی کردند چرا که از اندیشه اش هراسیدند.
دلم این روزها دردناک است. هرگز اینگونه طعم تلخ ظلم را حس نکرده بودم. بارها شده بود که برای ندا، سهراب، اشکان، امیر جوادی فر و خیلی های دیگر اشک ریختم و بر مظلومیتشان گریستم. اینبار اما تمام وجودم به یکباره سوخت و آتش گرفت. دکتر مسعود علیمحمدی....
یادم می آید که چقدر برای فهمیدن قسمت هایی از مکانیک کوانتوم یکی تو سر خودم می زدم یکی تو سر کتاب و جزوه ... و دست آخر هیچ. یادم می آید وقتی از خیلی استادها سوال می پرسیدم یه جوابایی بهم می دادند ولی می دانستم آنها خود مفهوم اصلی را نیافته اند .... دکتر علیمحمدی اما .... دیگر گونه بود. سخت ترین مفاهیم را سر کلاس هایش به شیوایی توضیح می داد. لذت یادگیری در کلاس او دگرگونه بود. از تمام دانشگاه های سراسر کشور بچه ها می امدند دانشکده فیزیک دانشگاه تهران تا سر کلاس های دکتر علیمحمدی بنشینند.
چقدر باید دوباره زمان سپری شود تا دانشجویان فیزیک استادی مثل او داشته باشند. هر وقت او را می دیدم دسته ای کتاب و جزوه آنهم به شیوه خاصی زیر بازو داشت و با شتاب می رفت گویا وقت باارزشی داشت که نمی بایست بیهوده بگذرد.
چه مظلومانه او را کشتند. کاش حداقل با تفنگ قلبش را نشانه گرفته بودند ولی آنگونه مغز متلاشی شده اش را جلوی چشم همسر و فرزندانش نمی انداختند.
پاسخ تمام خدمات صادقانه ای که این انسان آگاه به کشورش کرد این بود؟
آن کسی که این بمب را منفجر کرد چقدر می بایست از این آدم نجیب کینه در دل داشته باشد که اینگونه دلخراش او را کشت؟
قلب و اندیشه ام هنوز می سوزند .... به بچه هایی فکر می کنم که مثل هر سه شنبه ساعت 8 صبح منتظر شروع کلاس هستند و هر چه انتظار می کشند دکتر مسعود علیمحمدی نمی آید .... به بچه هایی فکر می کنم که شوق شروع کلاسشان در ماتم از دست دادن او ویران شده است ... چه سنگین دل بودند آنها که اینگونه او را کشتند.
یک لحظه بود .... لحظه از دست دادن او .... و او دیگر هرگز باز نخواهد گشت. ایران انسان بسیار باارزشی را از دست داد. هر چه جامعه فیزیک ایران گلوی خود را پاره کند که این از دست دادن، فاجعه بود... فاجعه ای مثل زلزله هاییتی ... ولی آنها چه می دانند که چه می گوییم.
جاهلانی که چنین فجایعی را مرتکب می شوند چنان در شوربختی جهالت خود گرفتارند که هرگز نخواهند دانست بدترین راه برای رهایی از اندیشه های یک استاد ترور اوست. دکتر علیمحمدی شاگردان بیشماری دارد در سراسر دنیا. دکتر علیمحمدی یکی بود ولی امروز جوانه سبز اندیشه های او در دل تمامی شاگردانش پا گرفته است. آنها با ترور دکتر علیمحمدی هزاران هزار دکتر علیمحمدی متولد نمودند .... راه او استوار در دل تک تک شاگردان و دوستدارانش خواهد ماند.
استاد ارجمندم روحت شاد باد و بدان امروز محکم تر از دیروز در را ه حق گام برمیدارم چرا که قلبم جریحه دار ظلمی است که به مظلومیت تو روا داشته اند.

آقای شیرزاد. شما گفته اید که بعد از انفجار به خانه ی مرحوم رفته اید و با خانواده اش حرف زده اید. عکس هایی که خبرگزاری ها از محل حادثه گرفته اند، تردید جدی در این که خانه ای که مرحوم در برابرش ترور شده مسکونی بوده ایجاد می کنند. شما تایید می کنید که خانه ای که شما دیدید مسکونی بود و خانه ی خود ایشان بود؟ چرا پشت پنجره های آن ساختمان، دیوار کشی شده بوده؟ احتمال دارد که بمب به قصد دیگری کار گذاشته شده باشد و مرحوم به طور اشتباهی به جای کس دیگری ترور شده باشد؟ به نظر شما چیز عجیبی در این اتفاق نیست؟

شیرزاد:
خیر . منزل خود مسعود بود و ترور در آن محل هیچ هدف دیگری نمی توانست داشته باشد.

با درود
وقتی کامران دانشجو به منزل استاد عزیزمان رفته بود و صدا و سیمای حکومت هم برای او سنگ تمام گذاشت بود در صحنه ای که دانشجو داشت از پسر شهید سبزمان دلجویی میکرد تنها نگاه و حالت صورت فرزند شهید گویای همه چیز بود .
راستی در کنار پیکر شهید عزیزمان حضور «آقای دوربین» هم در نوع خود جالب توجه بود . آقای دروبین میتوانست باشد اما خیلی از دوستان شهیدمان نمی توانستند نزدیک بشوند.
شیرزاد:
آن شب وقتی داشتیم می آمدیم بیرون چند تا دوربین چی در حیاط منزل مسعود دیدم. پرسیدم از کی می خواهید فیلم بگیرید؟ گفتند آقای وزیر می خواهند تشریف بیاورند منزل شهید. گفتم نمیشه ایشان کار خیر را در غیاب دوربین تلویزیون انجام دهند. یکی از فیلم بردارها گفت: آقا ما ماموریم

من از آن زمان که در باشگاه دانشپژوهان به ما درس میداد شناختمش. آدمی بود بسیار نازنین. هنوز صدایش در گوشم است. خدا بیامرزدش و به خانواده اش بردباری دهد.

سلام دکتر شیرزاد بهتون تسلیت میگم.
ماه پشت ابر نمیمونه استاد گرامی. خدا با ماست.

خدا شفات بده این چه تیتری زدی برای موضوع برات دعا میکنم بری زندان چون انچا داری وتنها میشوی و بیشتر فکر میکنی و می فهمی که باید چطور زندگی کرد این را راست میکوییم خیلی ها تچربه کردنند باور کن از سر دلسوزی است اینقدر غبار گرفته شدی که حتی از ورای ان عینکت چیزی را نمی بینی تابوت مسروقه
در ضمن قلمت هم قوی نیست

هر چه خواستم بر این رنج نامه ای که غریابنه خاکسپاری استاد را به تصویر کشیده است بگویم نتوانستم یعنی گریه امان نمی دهد که چیزی بر بلند نامه پر از درد شما بنگارم بر آن شدم که سخن کوتاه نمایم تا سایه بر این سایه غبار آلود قلم بزند :
چه غریب ماندی ای دل، نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید یاری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران زبرت چه برخورم من؟
که همچو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگانی نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
متشکرم

استاد گرامی ایکاش بعد از این مدت طولانی که ننوشته بودید مورد دیگری میبود برای نوشتن بغیر از این فاجعه. هر دو مقاله شما انچنان غمی در دلم کرد که گفتنش امکان ندارد. بهر حال با سپاس فراوان برای گفتن حقیقت در مقابل این همه دروغ.
و اما این اقایان که میخواستند اسرائیل را از صفحه تاریخ محو کنند جلوی یک بمب گزاری را نتوانستند بگیرند؟ این دستگاهای امینیتی شان که روزی صدنفر را بجرم بهم زدن امنیت عمومی باز داشت و پرس و جو میکنند، و انقدر با هوش است که دو ساعته همه چیز را کشف میکنند، چطور نتوانست از وقوع این حادثه جلوگیری کنند؟ براستی مسئول حفظ امینیت مملکت کیست و امینیت چگونه تعریف میشود؟
بامید روزهای بهتر.

salam ostad:
nemidaanam shaad basham ya motoaser ke iran nistam
ama shayad bayad motoaser bood
....
sokhani nist
zaban ghaser ast

شیرزاد عزیز. چه روز سختی بود امروز. مدعیانی را دیدم که روبروی دوربین هیاهو می کردند. دورتر تورا پیرترواستوارترازهمیشه یافتم واشک هایت رادیدم که تاروی گردنت سرازیر شده بودوپسرانت راکه مثل پروانه دورت می گردندوکریمی پورکه با وقارومتانت همیشه اش با گردن افراشته ایستاده بودو بغضش را فرو می خورد و علی شاهیها که شانه هایش به سختی می لرزید و به تلخی و به درد می گریست. امروز از تلخ ترین روزهای زندگیم بود.

دردناک دردناک به توان 100. روحش شاد و خدا صبر و اجر به همه ی داغداران واقعیش بدهد.

Salam va tasliyat be shoma ostada e arjomand.kheily ziba va delneshin neveshte boodid khod ra dar in sahnehha mididam vali in tajrobe ra ne be in bozorgi vali maz e maze kardeam midoonam hasrate in taboot dozdi ta akare omremoon dar delemoon mimoone dar sorati in dozdi ra mitoonim faramoosh konim ke betoonim harfemoon ra rahat be in zalemin bezanim va haghighat ra ashekar konim. faal e hoghogh bashar hastam kharej az iran

خیلی تسلیت میگم من که ایشون را نمیشناختم با خوندن نوشته های شما کلی اشک ریختم.
به خانواده ایشون و دوستانشون چی گذشته را نمیتوانم تصور کنم.
امیدوارم که ظلم پایدار نماند. ه

اطلاعات مرا حفظ كن ؟