بگذرد این روزگار
در زندان باز شد و سپیداران رشید من از بند رستند. امین و مهدی طی دو شب متوالی آزاد شدند و خانواده ی رنج کشیده ی من یک بار دیگر یکدیگر را در آغوش کشیدند. با هیچ کلامی نمی شود زیبایی لحظات دیدار را توصیف کرد. باران اشک بود که فرو نمی گذاشت و بازوانی که سخت عزیزان را به سینه می فشرد و رها نمی کرد. رویایی که هر روز دهها بار مقابل چشمانم به نمایش در می آمد، اینک واقعیت یافته بود.
پایان یافت اما سخت بود. تحمل کردیم اما پر رنج بود. بی تابی نکردیم اما شکنجه شدیم. قامت مان خم نشد اما بار سنگین بود. لابه نکردیم اما بسیار اشک ریختیم. حقمان را مطالبه کردیم اما گردن کج نکردیم. گذشت اما هر شب و روزش سالی می نمود. بعض مان را فرو خوردیم اما تلخی آن را هرگز فراموش نمی کنیم. تازیانه های قهر را پذیرا شدیم اما درد جانکاه آن را تا اعماق جان چشیدیم. و ....
این تنها حکایت ما نبود. هنوز صدها چشم به درهای زندان دوخته شده است. صدها زن و مرد مظلوم ایرانی زندگی معمول خود را رها کرده اند و روزانه از این سوی شهر به آن سو در آمد و شد هستند تا کمترین خبری از عزیز دربند خود بگیرند. کسانی از بند رها می شوند و کسان دیگری به جایشان به بند می روند و حکایت همچنان باقی است. گاه خانواده های بی پناه زندانیان باید هفته ها انتظار کشند و روزها دوندگی کنند تا فقط اجازه یابند دقایقی از پشت شیشه های ضخیم، چهره تکیده ی عزیزشان را ببینند و از خلال سیم ها صدای لرزان او را بشنوند، تا شاید به او روحیه و امید دهند تا بتواند روزگار سخت زندان را لختی بیشتر تحمل کند.
و در آن سو روزهای سخت زندان و شبهای سنگین آن، دیوارهای بلندی که بر سینه ها فشار می آورند و دلتنگی هایی که پایان نمی یابند، سلول های تنگی که از هر سو با دو سه قدم سرت به دیوار آن می خورد، و سکوت و سکوت و سکوت در تنهایی سهمگین انفرادی، و فشارهای کمرشکن بازجویی های تکراری همراه با تحقیرها و توهین ها و تحلیل های توهم آلود کسانی که می خواهند با چشمان بسته زندانیان را از پشت سر به راه راست هدایت کنند، و بلاتکلیفی و ابهام در سرنوشت که از هر شکنجه ای آزار دهنده تر است، و افکار و دل نگرانی های پایان ناپذیر زندانی درباره ی همسری که آن سوی دیوار سرگشته بال و پر می زند و کودکانی که هر شب و روز او را می جویند و پدر و مادری که معلوم نیست بار غصه ها را چگونه می خواهند به دوش کشند. چه بگویم، از کدام شکنجه بگویم که زندانی بی گناه محکوم به تحمل آن است و عاجزانه از خدا خلاصی می طلبد.
هر چند بند و زندان و سیاهچال حکایت دیرینه بشر بوده است، اما هیچ زندانی جاودانه نبوده است. دیوارها دیر یا زود ترک بر می دارند. ستون های ستم بر پایه های سست و لرزانی بنا شده اند که گریزی از فرو ریختن آن ها نیست. مردم به جان می آیند و صدای فریادشان در هم می پیچد و در و دیوار حصارهای قدرت را به لرزه در می آورد. مستی قداره کشان دیرپا نیست و صبحگاهان در رخوتی ملال انگیز اراده ای برای به کرسی نشاندن رجزهای یاوه شبانه خویش نخواهند داشت. تاریخ انسان دلی دردمند دارد از شکنجه های سهمگین و وحشی گری هایی که هیچ حیوانی نسبت به هم نوع خود نکرده است. اما هیچ شکنجه گاهی تا ابد پایدار نمانده است.
پیش از آن که قلعه های نفوذ ناپذیر سنگی با قهر انسان ها تسخیر شوند و آتش خشم برافروخته ناشی از ستم انسان ها، خودکامگان را فرا گیرد، این امواج تزلزل و در هم ریختگی است که از درون، خیمه گاه اصحاب جور و استبداد را به تلاطم وا می دارد؛ وجدان هایی است که گهگاه بیدار می شوند و از خود می پرسند که ما به کجا می رویم و چه به دست می آوریم از فرو کوفتن آدمیان به تازیانه های ستم؛ و عقل هایی است که به حساب منافع و مصالح خویش می پردازند و ترجیح می دهند که جایی برای خود در آینده ای که بنا به سنت تاریخ قدرت دست به دست می شود نگه دارند؛ و اراده های لرزانی است که با شکست های پیاپی تضعیف می شوند و با توجیهات بی ربط و نیرنگ بازی های بوق های فریب دیگر تجهیز نمی شوند؛ و اتحاد شکسته شده ای است که دیگر با قداست سازی ها و شعار سرایی های معمول و تکراری ترمیم نمی یابند.
آری این است حکایت بندهایی که سرنوشتی جز گسستن ندارند و حصارهایی که جز فرو ریختن عاقبتی بر آن ها متصور نیست.
مهدی و امین آمدند سربلند و سرفراز و حسین نیز و دوستان و یارانشان با سینه های ستبر و گردن های افراشته، هر چند زخم خورده و آسیب دیده. نصیب ما عزت و افتخار شد و قدردانی های بی شائبه ای که بیش از لیاقت ماست و نصیب بندآفرینان خجلت و سرافنکندگی. صورت حساب بلندی در دست ماست از خسارت های عمیق مادی و معنوی که بر هر یک از زندانیان و خانواده های مظلوم شان وارد آمده است، و ما از حق خویش نمی گذریم.
ادعا نامه های مسخره ای که از آن سو اقامه شد به سرعت رنگ باخت و آن چنان سست بود که برای پرهیز از رسوایی بیشتر بخش اعظم آنها به کناری نهاده شد. و اکنون نیز از شدت بی پایه گی و بی مایه گی در پشت درهای دادگاه های غیر علنی مطرح می شوند تا ته مانده آبروی ظاهری اتهام زنندگان نزد اندک حامیان آن ها بر باد نرود. اما از این سو هر قطره ی اشکی که ریخته شده و هر آهی که از سینه ای بر آسمان رفته و هر دلی که ناامیدانه شکسته شده و هر کاستی کوچک و بزرگی که در زندگی آرام خانواده ها ایجاد شده حسابی دارد و کتابی که فردا در پیشگاه دادار عادل و امروز در پیشگاه مردمی به پا خواسته و فهیم باید پس داده شود. و چه تهی است دستانشان در جواب.
نه، داستان تمام نشد. اینک این شمایید که باید پاسخ دهید. چه نصیب تان شد از این بیدادگری و از این همه هتاکی و اتهام افکنی؟ چه یافتید بعد از روزها، هفته ها و ماه ها به بند کشیدن انسان های شریف و صدیق؟ هر چه خواستید کردید؛ اکنون در برابر اذهان پرسش گر جامعه چه چیز را می توانید اثبات کنید؟ اکنون بعد از آن شعبده های کودکانه و نمایش های رسوای تلویزیونی که هیچ عقل سلیمی را قانع نکرد آن گاه که گاه سخن گویی شیران دلیر در بند کشیده و دفاع استوار آن هاست در دادگاه ها بسته می شود تا صدای مظلومیت آنان را کسی نشنود. چه کسی است که نفهمد حقیقت چیست؟
نیازی نیست. بگذار چنین باشد. صدای حقیقت در این روزگار از پشت صدها دیوار نفوذ ناپذیر به گوش می رسد و به اندک زمانی عالم را فرا می گیرد. پیام روشن آنچه می گذرد به خوبی شنیده می شود . اتهام افکنان در طرح خویش شکست خورده اند و مایوس و سرخورده در کار خویش فرو مانده اند. دیر یا زود باقی مانده قهرمانان در بند جنبش سبز مردم ایران از بند رها خواهند شد و روسیاهی به روسیاهان خواهد ماند. و آنگاه است که آنان باید بابت تک تک اقلام صورت حساب کرده های خویش پاسخ دهند. دیر نیست آن روز.
نظرات بازدیدکنندگان
ببخشید که این کامنت رو اینجا دادم. آخه جای دیگه ای نبود! در ضمن کامنتم طولانی شد ولی تورو خدا بخونیدش!
اخیرا بیانیه پانزدهم آقای موسوی منتشر شده است. این بیانیه ظاهرا برای جذب بسیجیان داده شده ولی به نظرم بیشتر منجر به دفع هواداران فعلی خواهد شد. دو نکته بسیار منفی در این بیانیه وجود دارد که به آن اشاره میکنم.
در جایی از این بیانیه گفته شده:
"بدانیم که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. ترساندن آخرین تیر ترکش است. مخالفانتان اشتباه کردند و در مقابل مسالمت و مقاومت شما آن را به کار بردند تا اگرکارگر نشود چاره دیگری نداشته باشند. چاره راستین آنها هم خود شمایید، روزی که از مخالفان خود بپرسید آیا پرچمهای رنگارنگ شما نیز به معنای اصرار بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی است، و اگر آری گفتند آنها را بپذیرید. آن روز وقتی است که همه با هم سبز میشویم."
اولا به نظر من بهتر است به جای عبارت اجرای بدون تنازل قانون اساسی از عبارت اجرای اصول مغفول قانون اساسی استفاده شود. تا بعد ها مورد سوء استفاده قرار نگیرد. گذشته از این مطلب اشکال اصلی این قسمت در جای دیگری است. از آن این گونه استنباط میشود که اجرای بدون تنازل قانون اساسی هدف نهایی و غایی جنبش است. هدفی که در زمان فروپاشی دستگاه سرکوب و روزهایی که پیروزی بسیارنزدیک است مردم به آن می اندیشند. هدفی که در زمان ریزش و به مردم پیوستن نیروهای سرکوبگر مبنای پذیرش آنان می شود. تصور ما این بود که اجرای اصول مغفول قانون اساسی یک هدف اولیه و راهی برای کاهش سرکوب است نه هدف نهایی. ظاهرا آقای موسوی چنین تصوری ندارند.
و اما در بخش دیگری آمده است:
"به دو کشور همسایه ما که اینک در اشغال خارجی قرار دارد نگاه کنید. در هر دو آنها نخست مردم ترسانده شدند و ترسیدند. ظاهرا قدرتها با شعار آزادیبخشی به این دو کشور قدم گذاشتند، در عینحال که وقتی ابوغریبها را به راه میانداختند طمع خویش را در چهرههای وحشتزده مردم پنهان نکردند. آنها با صراحتی که بیشتر از آن ممکن نبود به مردم این دو کشور میگفتند شما همانهایی هستید که از صدام و طالبان وحشت داشتید، پس اینک حق آن است که از سلاحهای رعب انگیزتر ما بیشتر بترسید."
انصافا بعد از مشخص شدن موضع آقای موسوی درباره ی مسئله ی هسته ای و ماجرای سیزدهم آبان 58 تنها جای دیدگاه ایشان درباره جنگ عراق خالی مانده بود که آن هم درست شد! من نمیدانم با این طرز تفکر اصولا ایشان چه تفاوتی با اصولگرایان و حاکمان فعلی دارند؟
من خودم تا به حال در تمام انتخابات ها به اصلاحاتی ها رای داده ام. در این انتخابات هم با اینکه به کروبی رای دادم بعد از انتخابات به شدت طرفدار موسوی شدم ولی چند وقتی است که دچار نوعی تردید شده ام.
Posted by: بهی | November 26, 2009 05:59 PM
سلام استاد
خیلی خوشحالم و بهتون تبریک میگم.
بر ظلم وجور نخواهد ماند.هرگز هرگز...
Posted by: حمیده | November 22, 2009 02:38 PM
درود و سلام بر شما و همه رادمردان تاریخ ایران زمین
زمستان رفت و روسیاهیش برای زغال ماند
ان الله مع صابری
ایران آزاد و سر بلندبه امید
Posted by: رضا | November 22, 2009 12:30 PM
سلام آقای دکتر. تبریک عرض میکنم.
Posted by: farzad | November 22, 2009 09:53 AM
و چكسلواكي اين چنين آزاد شد
http://www.youtube.com/watch?v=DsKd_Y0cnF0
Posted by: عليرضا | November 18, 2009 07:28 PM
جناب دکتر سلام .خوشحالم که شادی به خانه تان بازگشت. کاش همه زندانیان هرچه زودتر به آغوش خانواده شان بازگردند
شيرزاد:
البته شاد شديم اما نمي توانيم از غم همسايه غافل شويم.
Posted by: فرید صلواتی | November 17, 2009 04:07 PM
سلام استاد.
آزادی دو سپیدار رشیدتون مبارک.
به امید آزادی هممون.
Posted by: یاس | November 16, 2009 11:20 PM
سلام آقای دکتر.چشمتون روشن...امیدوارم همه ی خانواده ها چشمشون به دیدن عزیزانشون روشن بشه،مخصوصا اقای عطریان فر...
Posted by: من | November 16, 2009 03:32 PM
آزادی دو سپیدار رشیدتون مبارک.
به امید آزادی هممون.
Posted by: یاس | November 16, 2009 12:25 PM
دکتر جان سلام
خوشحالی ما از آزادی شیرمردانت قابل وصف نیست.
به یاری خدا خبر آزادی تمام اعضای جبهه مشارکت و زندانیان دیگر را بشنویم
Posted by: مقدری | November 15, 2009 10:38 PM
آقای دکتر آزادی عزیزانتان مبارک باد بسیار خوشحالم ازآزادی این دو عزیز با خواندن خبر آزادی مهدی سجده شکر به جا آوردم.خداوند حفظشان کند.حقا که فرزند خلف آبروی خانواده است.
Posted by: نیما | November 15, 2009 01:17 PM
من هم همراه با سطر سطر اين نوشته همراه شما گريستم وچه كنم؟! كه هروز كه نوشته هاي شما ، خانم محتشمي پور وسايرخانوادهاي زندانيان را مي خوانمم جز قطرات اشكي كه از چشمانم جاري ميشود وبر روي صفحه كليد ميريزد كاري نمي توانم بكنم يا غياث المستغيصين به فريادمان برس!!
خدايا توشاهدي كه ماازمرگ واسارت نمي ترسيم واين رادر سالهاي حضور در جنگ وعملياتهاي گوناگون ثابت كرده ايم يا غياث المستغيصين
Posted by: سيد صاحب | November 15, 2009 01:13 PM
تيريك مي گويم آقاي دكتر! هم به شما و هم به خانواده محترمتان، به ويژه به همسر بزرگوارتان.
شیرزاد:
از محبت صمیمانه شما و شاهین متشکرم.
Posted by: ياسمن | November 14, 2009 03:30 PM
سلام
خوشحالم از آزادی سپیداران سبزتان. کاش هیچ تنگنا و حصاری را توان آن نباشد که سپیداری را در پس دیواری و حصاری محصور کند.
اما غمی بر دل من می نشیند از چنین خوشحالی و شادمانی. به جایی می رسانندمان که به خاطر داشتن ابتدای ترین حقوق مان شادمان شویم. شکرگزار باشیم که بسیار خوب است که دیگر در بند نیستیم. بندی عظیم تر از این می توان یافت که تو برای بودنت دست به دامان همه نیروهای طبیعه و ماورا طبیعه شوی.
خوشحال و غمگینم دکتر!
خوشحال و غمگینم.
به امید فردای سبز ایران و آزادی آزادی.
Posted by: حسین | November 14, 2009 11:21 AM
سلام استاد، خیلی خیلی تبریک میگم
Posted by: علی | November 14, 2009 03:41 AM
Tabrik, arz mikonam. Enshaalaah ke baghie ham har che zudtar aazaad shavand
Posted by: Amin | November 14, 2009 12:22 AM
انشا الله دسته جمعی آزاد شویم
Posted by: عبدل | November 13, 2009 08:04 PM
salaaam Dr Shirzad,
vaghean behetun tabrik migam.man bavaram nemishe keh pesar kochikatun einghadar buzurg shudeh keh be khatere aghayedesh zendanam rafte!omidvaram keh har dushun zude zud vaghaye tuye zendan keh baese azare ruhishun mishe faramush konand.va omidvaram keh baghiye zendanihaham azad beshand.
bazam tabrik migam.
Azadeh
Posted by: Azadeh | November 13, 2009 07:10 PM
زمانی که محمدرضا جلائی پور در زندان بود یکی از هم دوره ای های ایشون در دانشگاه در نامه ای از زندانی شدن یکی از دانشجویان شریف در حوادث بعد از انتخابات صحبت کرده بود و آقای جلائی پور رو اینطور مخاطب که به واسطه داشتن پدر و همسری در بالاترین سطح اجتماعی و سیاسی فریاد اعتراض زندانی شدنش در همه جا به سرعت پخش شد و به سرعت همگان برای آزادیش دست بکار شدند و نتیجه ی این تلاش همگانی نیز شیرین و لذت بخش . اما فردی که از اون نام برده بود ظاهرا از هیچ حمایتی برخوردار نبوده و به همین دلیل سرنوشت نا معلومی دارد.
زمانیکه جلائی پور از زندان آزاد شد و در حال حاضر نیز با شنیدن خبر آزادی فرزندان شما بسیار خوشحال شدم اما این خوشحالی دوامی نیافت به محض اینکه به یاد اون دانشجوی دربند افتادم . فرزندان شما نیز از موهبت پدری چون شما بهره مندند اما هستند دانشجویانی به مانند دانشجوی اشاره شده ، که هیچ پشتوانه ای در اختیار ندارند امیدوارم شما و تمام اصلاح طلبان اونها رو فراموش نکنید و هم چنین از یاد نبرید که این افراد در حمایت از شما الان در زندان هستند. سایه ی حمایتتون رو از اونها دریغ نکنید
شیرزاد:
بر عکس شما برخی از دوستان معتقدند داشتن چنین پدرانی اگر لا اقل موجب تشدید مشکلات بچه ها نشده باشد، کمکی هم به رهایی آنها نکرده است. باور ندارید به سایر کامنتها نگاهی بکنید.
Posted by: اصفهان | November 13, 2009 05:40 PM
جناب شیرزاد گرامی با درود
از خبر آزادی فرزندانتان امین و مهدی بینهایت خوشحال شدم و بازگشتشان را به آعوش گرم خانواده به شما و همسرگرامیتان تبریک عرض می کنم. باشد که از این روزهای سخت نه شما و نه دیگر هیچ ایرانی آزاده ای نبیند.
زمستان این ... ظلم و جور و ستم... خواهد گذشت و رو سیاهی آن بر این نظام و حامیانش خواهد ماند.
به امید آزادی همه عزیزان در بند
باز هم تبریک
شاد و پایدار باشید
Posted by: شایان | November 12, 2009 09:01 PM
سلام دکتر
روزی که مهدی در بند شد گفتم جرم اول او فامیلی اوست. وقتی که امین هم در بند شد مطمئن شدم که درست فکر کردم. به هر حال از شنیدن خبر آزادی ایشان بسیار خوشحال شدم. سلام من را به آقا مهدی برسانید.
Posted by: مهدی شاگرد قدیمی | November 12, 2009 07:55 PM
به شما و همسرتان تبریک می گویم و خوشحال که امین و مهدی آزاد شده اند. ولی احسان فلاحتیان امروز اعدام شد. پسر 28 ساله ای که اگر مثلا در آمریکا بدنیا آمده بود احتمالا الان در دانشگاه مشغول تحصیل بود، یا مشغول کار و کسبی. اگر در اروپا بدنیا آمده بود همینطور. چرا راه دور می رویم اگر در همین ایران بدنیا آمده بود ولی نه در کردستان بلکه مثلا در اصفهان یا تهران، می توانست امروز با دوستانش در دانشگاه باشد. پس کی کشتار در کشورمان تمام می شود؟؟؟؟ تا کی باید شاهد قتل جوانان کشورمان باشیم؟ دولت اسرائیل برای اسرائیلی ها ارزشی بیش از فلسطینی ها قائل است. بابت یک گروگان اسرائیلی 10 فلسطینی. حکومت وقت ایران برای ایرانیان چقدر ارزش قائل است؟ چرا انتظار داریم بقیه برای ما ارزشی قائل باشند؟ وقتی متولیان امور خود دست به قتل و غارت می زنند؟ دیروز در اخبار شنیدم که نماینده یک انجمن یهودی قبرستان های یهودیان را کنترل کرده و دیده که دولت این کشور به اندازه کافی به قبرهای گمنام و قبرهایی که خانواده ای و بازمانده ای ندارند که به آنها رسیدگی کند، نرسیده و کلی اعتراض و ... که چرا چنین است و طبق قراردادها و قانون و ... دولت این کشوری که من درش ساکن هستم موظف است به قبرستان یهودیان بیشتر رسیدگی کند. می بینید برای قبر مردگانشان اهمیت بیشتری قائل هستند تا آنچه که متولیان امور در ایران برای جوانانمان.
Posted by: آینده | November 12, 2009 02:16 AM
پایدار باشید و مستدام....به خوشحالی تان من هم خوشحال شدم.به امدی خوشحالی همه ی خانواده هایی که در بند عزیزی دارند....و به امید ایرانی سبز و آزاد....
Posted by: فرزانه | November 11, 2009 06:14 PM
Ma ham khoshhal hastim az azadi anha/ baray khandam mataleb shoma az moshgel vojod darad, mataleb az samt rast safheh kamel peida nist/
Mehrdad
Posted by: mehrdad | November 11, 2009 06:02 PM
آقای شیرزاد، حتما باید برای امین و مهدی خوشحال بود، اما هیهات که هزاران سپیدارِ دیگر در این ۳۱ سال برنگشتند و امروز در خاوران های ایرانند.
هزاران خانواده ای که رنجها کشیدند و و هرروز و هنوز منتظر پیدا کردن کوچکترین خبری از محل دفن عزیزانشان هستند.
Posted by: مجید کاووسی | November 11, 2009 02:58 PM
سلام
اين روزها با همه ي تلخياش در عوض يه جورايي يه حس قشنگ رو تقويت كرده، اين كه هم وطنامون واقعاً برامون يكي از اعضاي خانوادمون به شمار مي يان!! با شادي هاشون خوشحال مي شيم و با غم هاشون اشك مي ريزيم.
به اميد آزادي تمام كساني كه بي گناه و به جرم شجاعت و جمهوري خواهي در بندند.
پايدار باشيد دكتر عزيز
Posted by: نيكو | November 11, 2009 12:08 PM
سلام آقای دکتر
چشم و دلتون روشن
ان شالله چراغ زندگیتون همواره روشن و دلتون همیشه شاد باشه. به امید آزادی دوستان سبز در بند
Posted by: معتمد | November 11, 2009 10:28 AM
ای شادی ِ آزادی !
روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق رادر راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم
می گفتم:روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم راچون پرچم ِ پیروزی بر خواهم داشت
وین بیرق ِ خونین را بر بام ِ بلند ِ توخواهم افراشتمی
گفتم :روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان راچون دسته گل ِ سرخی در پای تو خواهم ریخت وین حلقه ی بازو رادر گردن ِ مغرورت خواهم آویخت
ای آزادی !
بنگر ! آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است ...ای آزادی !
از ره ِ خون می آیی
اما می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی ! آیا با زنجیرمی آیی ؟ ...
و متن کامل شعر هوشنگ ابتهاج:
ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی که تو باز آیی،
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟
غمهامان سنگین است.
دلهامان خونین است.
از سرتا پا مان خون میبارد.
ما سر تا پا زخمی،
ما سر تا پا خونین،
ما سر تا پا دردیم.
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم.
وقتی که زبان از لب میترسید،
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، میآشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت،
میکندیم.
وقتی که در آن کوچهی تاریکی
شب از پی شب میرفت،
و هول، سکوتاش را
بر پنجرهی بسته فرو میریخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افکندیم.
وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یکجا با انگشتان میبرد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه میبستیم.
از می، از گل، از صبح،
از آینه، از پرواز،
از سیمرغ،از خورشید،
میگفتیم.
از روشنی، از خوبی،
از دانایی، از عشق،
از ایمان، از امید،
میگفتیم.
آن مرغ که در ابر سفر میکرد،
آن بذر که در خاک چمن میشد،
آن نور که در آینه میرقصید،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژدهی دیدار تو میآورد.
در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در میدان،
در زندان، در زنجیر،
ما نام تو را زمزمه میکردیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
آن شبها، آن شبها، آن شبها،
آن شبهای ظلمت وحشتزا،
آن شبهای کابوس،
آن شبهای بیداد،
آن شبهای ایمان،
آن شبهای فریاد،
آن شبهای طاقت و بیداری،
در کوچه تو را جستیم.
بر بام تو را خواندیم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
میگفتم:
روزی که تو باز آیی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت.
وین بیرق خونین را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.
میگفتم:
روزی که تو باز آیی،
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ریخت.
وین حلقهی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آویخت.
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
این فرش که در پای تو گستردهست،
از خون است.
این حلقهی گل خون است
گل خون است ...
ای آزادی!
از ره خون میآیی،
اما
میآیی و من در دل میلرزم:
این چیست که در دست تو پنهان است؟
این چیست که در پای تو پیچیدهست؟
ای آزادی!
آیا
با زنجیر
میآیی؟...
Posted by: عليرضا | November 11, 2009 09:11 AM
سلام استاد،
از شنیدن خبر آزاد شدن مهدی و امین خیلی خوشحال شدم. سلام مرا به هر دو به خصوص مهدی برسانید.
Posted by: مهرک کمالی | November 11, 2009 06:13 AM
خوب آقای دکتر بالاخره گشایشی حاصل شد. خدا رو شکر. انشالله بقیه افراد زندانی هم به زودی آزاد بشوند.
Posted by: امیر | November 11, 2009 05:13 AM
تبریک میگم. امیدوارم همیشه شاد باشید.
Posted by: دختر خاله | November 11, 2009 04:08 AM
chesheme shoma roshan ostade aziz, hamishe kanune khanevadatun garm bashe va saye shoma bar sare khanevade.
Posted by: Shadi Khoei | November 11, 2009 03:32 AM
شیرزاد که واقعا شیرزادی
مبارکت باد این آزادی و نصیب شود بر سایر اسیران آزادی و تنفس در فضای مهر و زیبایی. فرزندانتان را ببوسید و از جانب من به همه خانواده تبریک بگوئید.
شیرزاد:
درود بر داور عزیز . جای شما در ایران عزیز خالی است. البته نه برای دردسر ها بلکه برای استفاده از قلم شیرین تو و ایضاً تحلیل های قشنگ.
Posted by: سید ابراهیم نبوی | November 11, 2009 03:26 AM
تبریک میگویم آقای دکتر
Posted by: مظفری | November 10, 2009 11:13 PM
besiyar ziba bood az khoda baryatan arezoyeh movafaghyat mikonam be omid birozi sabz az london yak irani
Posted by: hoda | November 10, 2009 07:41 PM
پاینده باشید استاد
Posted by: سورنا | November 10, 2009 05:31 PM
آزادي سپيدارانت مبارك
Posted by: داود | November 10, 2009 05:14 PM
آقای شیرزاد-سلام
آزادی فرزندانتان را به شما و خانواده شما تبریک عرض می کنم و امیدوارم همگی شما همیشه سالم، شاد و سربلند باشید.
موضوع قابل توجه در ماههای اخیر در رابطه با زندانیان سیاسی، باز و بسته شدن مداوم دربهای زندان و آزادی و دستگیری مبارزان است که به نظر من یکی از اهداف آقایان با این حیله اینست که می خواهند ترکیب جمع "خانوادههای زندانیان سیاسی" را دچار تغییر و تحول مداوم و تابع آن امکان عملکرد منسجم و پیگیر را از آنان سلب کنند. به همین دلیل باید حتی در صورت آزادی بدون قید و شرط اعضای خانواده ها دیگرانی را که هنوز عزیزانشان در بند هستند را نه تنها فراموش نکرده بلکه علیرغم مشکلات روزمره زندگی در تک تک اعتراضات و تحصن ها و یا میتنگ هایشان آنها را همراهی کنیم تا این نقشه آقایان نقش بر آب شده و خانواده ها نیز احساس تنهایی نکنند. این شرایط طولانی نخواهد بود و زمان زیادی نمی توانند اینطور با ملت رفتار کنند. من خود زندانی سیاسی از سال62 به بعد می باشم و بعد از آزادی هم شغل تقریبا تمام وقت خانواده زندانی سیاسی بودن را تجربه کرده ام تا اینکه بالاخره با کشتار زندانیان در سال 67 خانواده ما هم راه خود را از اوین و گوهر دشت به خاوران کج نموده و برای همیشه خانواده زندانی سیاسی ماند. اما همه ظلم های این آقایان باعث سستی اعتقاد من (و نه متاسفانه همه افراد خانواده من) به اهداف اصلی انقلاب نشده است. اهدافی که در این ایام دوباره بصورت حنبش سبز متبلور شده است و مردم ما بخصوص نسل جوان در راه رسیدن به آن مبارزه بی امان خود را ادامه می دهند.
من فکر می کنم باید خودمان را علیرغم آزادی یا (در موارد گذشته) کشتار عزیزانمان همیشه خانواده زندانی سیاسی بدانیم و آنها را در هر جایی از این کره خاکی که هستیم تنها نگذاریم. به امید روزی که در کشورمان ابراز هرگونه عقیده ای آزاد باشد.
Posted by: علی شجاعی | November 10, 2009 04:23 PM