خدایا! خدایی کن...
آنچه می خوانید نوشته زیبای کوچکترین سپیدار خانه ی ما هدی است.
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
شین اشک با شین شب یکسان است؟ مظلوم را با کدام "ز" می نویسند؟ بی گناه جدا است یا سر هم؟
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
آی آدم ها! گوش دارید؟! اگر نه گوش، چشم چی؟! و اگر نه چشم، چیزی به نام قلب را می شناسید؟! این جا کسی روزنامه نمی خواند؟ خبر جدید را نشنیده اید؟ می گویند دو فرشته را دزدیده اند! آی دزد.... آی!
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
فرشته ها پرواز می کنند. فرشته ها سهمشان آزادی است. فرشته هامان را اسیر کرده اند. فرشته ها... کجایید؟! قوی باشید.... قوی! "صبر" را یادمان بدهید...
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
این جا خوب بودن جرم است... این جا مهربانی جرم است... این جا مسلمانی جرم است... آی! خدا کجایی که ببینی با دینت چه کرده اند؟ خدایا خودت را نشان بده تا این نامردان نا مردم را ببینی که چه می کنند... که دین را مضحکه کرده اند... که تو وسیله شان شدی! خدایا... بیا تا قدرتت را ببینند... خدایا؟ کجایی؟
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
جای شکرش باقی است که برای کابوس دیدن نیازی به شب نداریم. جای شکرش باقی است که دیگر نگران بدتر از این نیستیم. ما راست گفتیم و فریاد شدیم، و این جا "راستگویی" جرم است... مجازاتش؟ فرشته هامان را دزدیدند!
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
ما نه تا نوه بودیم... خدا را شکر که مادربزرگ نیست تا جای خالی دو نوه ی ارشدش را تحمل کند. مادربزرگ؟ خوش به حالت! مادربزرگ؟ دعایشان می کنی؟ دعامان می کنی؟ از همان دعاهای حساب شده ات؟
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
صبور باشید نوه های ارشد! صبور باش داداشی...پسرخاله! داداشی، به هفته ی پیش فکر کن که در ماشین بودیم و به مقصد پادگانت می رفتیم. به آیت الکرسی ای فکر کن که هر وقت در ماشین می نشستید ساره بلند و رسا می خواند. پسرخاله، به آواز خواندن هایت فکر کن در آن جنگل نمی دانم چند سال پیش که نوه ها تویش گم شدیم. پسرخاله، آن جا هم بخوان! داداش! با لحن گیرایت قرآن بخوان... بخوانید فرشته ها! خدا را بخوانید...
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
از کسانی که انسان نیستند، تقاضای انسانیت نمی کنم... من از خدا تقاضای خدایی اش را می کنم! خدایا... کمکشان کن! "فالله خیرٌ حافظاً و هو ارحم الراحمین" ... می بینی برادر؟ می بینی این جمله ی کوتاه یک سوم خطی را حفظم؟! حالا فقط محبت کن و سرت را آن قدر پایین بیاور که مطمئن باشی دهانم به گوش هایت می رسد، تا من روی پاشنه بایستم و به رسم قدیم تنها فوت این جمله ی یک سوم خطی را به گوشهایت فرو کنم... می شود لطف کنی و به پسرخاله هم فوت کنی؟ به رسم روزهای قدیم؟
***
من خوشبختم،
تو خوشبختی،
او خوشبخت است...
***
ما خوشبختیم که راست می گوییم. ما خوشبختیم که از ظلم بیزاریم. ما خوشبختیم که به دروغ تن نمی دهیم. حتی اگر "راستگویی" جرم باشد و تقاص بیزاری از ظلم.... آی! فرشته هامان را دزدیدند...
***
فرشته ها! صبور باشید...
نظرات بازدیدکنندگان
برای شما و عروس گلتان، ساره عزیز، که چند گاهی همکلاسیم بوده، آرزوی صبر میکنم. از خداوند خواستارم که حق تمام حق طلبان را از این حکومت ظلم بگیرد
Posted by: fatemeh | October 16, 2009 10:51 AM
سلام و به امید روزهای بهتر...به مادر گفتم سر سجاده ش مهدی شما رو هم دعا کنه ...شما هم هر وقت دل تون شکست مارو دعا کنید....
Posted by: فرزانه | October 15, 2009 04:28 PM
با سلام خدمت دکتر شیرزاد. بنده یکی از دانشجویان دانشگاه صنعتی هستم.
بحث مهمی داشتم که اینجا براتون عرض می کنم.
در مورد سعید حجاریان بحث از سه حالت خارج نیست( که حالت اول را اغلب دوستان مشارکتی او رد می کنند.)
این سه حالت اینه :
1- یا او واقعا متحول شده و انقلابی روحی در وی رخ داده است( از نظردوستان پیشین سعید حجاریان این گزینه مردود است!)
2- یا او را شکنجه داده اند و او این حرفها را از سر قاعده اضطرار زده.
3- یا او را شکنجه ای فی الواقع نداده اند و او این حرفها را زده.
من بین 2 و 3 سعی می کنم فعلا قضاوت نکنم. اما اگر بعد های تاریخ ثابت شد که او بدون شکنجه این حرفها را زده(گزینه 3)باید شک کرد به حقانیت کسانی که بزرگترین تئوریسین شان اینقدر زود سست می شود وبدون شکنجه از اعتقادات خود دست بر می دارد!
بعضی گفته اند زندان از صد تا شکنجه سخت تره. باید گفت : یعنی اینقدر سخته که از عقاید اصلی اش دست بردارد ؟
نظر من گزینه اول است. وامیدوارم سعید حجاریان مصداق عاقبت به خیر شدن در عرصه سیاسی باشد. نه گزینه 2 و یا حتی 3.
اما شما مختارید هر یک از گزینه های 2 و3 را انتخاب کنید.
تنها در صورتی که بتوانید گزینه2 را ثابت کنید این تفکر را از رسوایی می توان نجات داد و برای همین تمام سعی این است که بقبولانند گزینه 2 صحیح است. البته عجله لازم نیست. گذر زمان حقیقت را ثابت می کند.
جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا.
حق آمد و باطل از میان رفت.همانا باطل از بین رفتنی است.
قرآن کریم.
شیرزاد:
من به دیدن سعید رفتم. همان سعید همیشگی است. امادر مورد شکنجه خوب است بدانید که سعید10 سال است که دارد شکنجه می شود. کاری که او کرد به هیچ وجه دور از انتظار نیست. البته من معتقدم با آن شیوه اعترافات به شدت دستگیر کنندگانش را سر کار گذاشته بود.
Posted by: دانشجوی صنعتی | October 12, 2009 11:40 AM
ای میلی که بدستم رسیده برایتان کپی می کنم:
محشره، حتماً همرو تا آخر بخوونید:
اینها بخش هایی از صحبت های آیت الله خامنه ای در تاریخهای ۱۳۸۱/۰۱/۱۶، ۱۳۸۳/۰۱/۲۶، ۱۳۸۳/۰۲/۲۷ است:
- قبل از اينها هم در طول تاريخ در دنيا و حتّي در زمان خود ما کساني بودند که خيال ميکردند با زور و سرنيزه ميشود بر ملتهاي خودشان يا ملتهاي ديگر سوار شد و حکمراني کرد. دنيا هيتلرها را ديده است، رهبرانِ اوايل کارِ شوروي را ديده است؛ دنيا بعضي از قدرتهاي ديگر را هم اين زمان و قبل از اين زمان ديده است؛ اينها شکست خوردند.
- دولت جعلي صهيونيست [...] مرد و زني را که دم تيغشان بيايد، ميکشند و هيچ ملاحظه نميکنند. شنيدهام جوانان و مردان را - از سنين سيزده سال تا پنجاه سال - دستگير ميکنند و [...] به مناطقي بردهاند که معلوم نيست کجاست! خبرهايي که از داخل بازداشتگاهها بعضاً به بيرون درز کرده و در مطبوعات دنيا منعکس شده است، خبر ميدهد که اينها را شکنجه و آزار ميکنند [...] حتّي بيمارستانها و داروخانهها را مورد تهاجم قرار ميدهند. [...] خلاصه وضع عجيبي بهوجود آورده و صداي دنيا را در آوردهاند!
- ماجراى زندان «ابو غريب» [...] داغ ننگى بر پيشانى امريكاييها شد؛ و اين داغ به اين آسانيها پاك نخواهد شد. آن وقت رؤساى امريكايى[...] مىگويند ما خبر نداشتيم؛ عذرخواهىشان اين است! مىگويند ما اطلاع نداشتيم؛ [...] مگر فرق مىكند كه چه كسى مردم را شكنجه كند؛ صدام يا شما؟! شكنجه، شكنجه است. [...] معلوم مىشود كه از مدتها قبل اين كار اتفاق افتاده و حالا آشكار شده است؛ بنابراين بايد خبر به اينها رسيده باشد و اگر نرسيده، اين موضوع، خودش جرم ديگرى است. وانگهى، مگر صدام خودش به سلولها مىآمد و شكنجه مىكرد؟ صدام هم مأمورينش مىكردند، شما هم مأمورينتان دارند مىكنند.
- من وجدان جهاني را به داوري و قضاوت دعوت ميکنم. همه حرفهايي که به عنوان تحليل سياسي، راهحل، توصيه ميزنند، در مقابل اين واقعيت، افسانه و موهوم است. واقعيت اين است که ملتي در خانه خود تحقير ميشود، دستگير ميشود، کشته ميشود، جوانش از او گرفته ميشود، امنيتِ جان و مال و مسکنش بهوسيله غاصبان همان سرزمين تهديد ميشود. حال وجدان جهاني قضاوت کند؛ اين جا حق با کيست و وظيفه انسانها چيست؟ ما به هيچ چيز ديگري احتياج نداريم؛ همين واقعيت را مقابل خودشان بگذارند ببينند چه اتّفاقي در حال وقوع است؟
- در اوّلِ کار [....] نگذاشتند دنيا بفهمد که اينها چه فجايعي انجام ميدهند؛ اما امروز دنيا ميبيند. البته تلويزيونها و دوربينها قادر نيستند حقيقت را نشان دهند. فقط بخشي از حقيقت؛ يک تصوير و شبحي از حقيقت را نشان ميدهند؛ حقيقت خيلي بيشتر از اينها و خيلي تلختر از اينهاست. واقعيت را از روي همين فيلمهاي تلويزيوني که در دنيا پخش ميشود - آنجاهايي که پخش ميشود - قضاوت کنند.
- کي حاضر است جوانش برود در يک واقعه خونين و يک ساعت ديگر به قتل برسد! اين است که يک مادر، جوان خودش را در آغوش ميگيرد، ميبوسد اما گريه نميکند. ميگويد من اين را ميفرستم. ببينيد شما بر سر اين مادر چه آوردهايد؟! شما ببينيد بر سر اين ملت چه آوردهايد که حاضر است به اين نحو جوانش را به ميدان بفرستد و ميگويد اگر صد جوان هم داشته باشم ميفرستم که اين گونه کشته شوند. [...] شما همه راهها را جلوِ اينها بستهايد.
- كشورى با آن فرهنگ عريق و عميق و داراى سابقه، و يك ملت تاريخى و غيور و داراى هويت را مقهور كردند و در پنجهى خود گرفتند و انواع اهانتها را به او مىكنند؛ توقع دارند اين ملت عليه آنها برنگردد و وضعى كه امروز مشاهده مىكنيد، پيش نيايد.
- اگر شما مىبينيد امروز جوان عراقى [...] اگر دستش برسد، بىترديد ضربه وارد مىكند، اين كارى است كه خود امريكايىها كردهاند؛ تقصير كسى نيست. مثل ديوانهيى كه هى به اين و آن مىپرد، بىجهت اين و آن را متهم مىكنند؛ «از فلانجا تحريك شدند، از فلانجا دخالت كردند»؛ نه، تحريك كسى نيست؛ اين هويت ملت عراق است كه دارد بروز مىكند. وطن يك ملت را بگيريد، سربازتان را در كوچه و خيابانِ او راه بيندازيد، به زن او بىحرمتى كنيد، جوان او را جلوى چشم همه روى زمين دمرو بخوابانيد و كف پوتينتان را روى سر او بگذاريد؛ من كه اينجا نشستهام، طاقت نمىآورم اين وضعيت را ببينم؛ چطور يك انسان با ايمان و با غيرت عراقى اين وضعيت را تحمل مىكند؟ لازم نيست كسى تحريك كند؛ خود شما بزرگترين و پليدترين تحريككنندهى ملت عراق هستيد. چرا وارد خانهى او شديد؟ چرا دروغ گفتيد؟
- كارشان به جايى رسيده است كه تحمل وجود يك پيرمرد روحانىِ فلج را هم كه بايد روى چرخ راهش ببرند، ندارند. كسى مثل شيخ احمد ياسين را نمىتوانند تحمل كنند. [...] خيال مىكنند اين سياست به جايى خواهد رسيد. روزنامه مىبندند، مطبوعات را توقيف مىكنند؛ از اينجا بگيريد تا كشتار مردم.
- آنها اشتباه مىكنند؛ خيال مىكنند مردم دنيا نمىفهمند؛ خيال مىكنند مىشود اينطورى ادامه داد. اسم دمكراسى مىآورند: به عراق آمدهايم براى مردمسالارى! مردمسالارىِ بىمردم! مردمسالارى نيست، مردم كشتارى است. [...] اينها اشتباه مىكنند، موفق هم نخواهند شد
Posted by: آینده | October 10, 2009 12:07 AM
...ن"ناشی از کینه و دشمنی شما با احمدی نژاد میباشد...بهزاد جون و مصطفی جون و سعید جون وهمگی اعتراف کرده انــد که فریب خورده انــد..."
صد البته جای تعجب و ناراحتی وجود نداره وقتی این حرفها رو از زبان هواداران احمدی نژاد می شنویم چه بسا که با شنیدن این حرفها بیشتر به عمق کوته فکری احمدی نژادیها پی می بریم .
آقای محترم لحظه ای پیش خود فکر نکردید که چرا بعد از این همه انتخاباتی که در کشور برگزار شد انتخابات دهم تا این حد مسئله ساز شد و تا این حد اعتراض به همراه داشت ؟ نکند این اعتراضات نشان از شادی مردم برای ریاست جمهوری احمدی نژاد بود ؟!!! به عکس تمام تبلیغاتی که علیه اصلاح طلبان مبنی بر کودتای مخملی به راه افتاده اعتقاد دارم این نقشه ی حساب شده ی عده ای دیگر قبل از انتخابات برای رئیس جمهور کردن احمدی نژاد بود . این نقشه نیز منشائی نداشت به غیر از کینه و عداوت امثال شما نسبت به مقبولیت عامه ی خاتمی گرامی .
آقای محترم دامنه محدود اطلاعات شما از شرایط اجتماع و بسنده کردن به اعترافات زندانیان نشان از عدم قدرت کافی برای تجزیه و تحلیل شرایط است .
25 میلیون رای احمدی نژاد نیز به مثابه رویای کودکانه ای است که هیچگاه تحقق پیدا نمی کند .
Posted by: اصفهان | October 8, 2009 11:18 PM
Dear Dr. Shirzad,
I really do not know what to say!! No parents should go through what you and your family are going through. Children of Iran deserve much better and so does the parents.
This is the story of thousands of parents for tens of years. Some times I wonder if GOD will ever forgive us for what we are doing to each other!! Then I look around and I feel that GOD left us a long time ago. But again we hope that GOD will hear us, The GOD of Iran Zamin” “
I pray to GOD that your son comes home as soon as possible.
Lets pray for all sons and daughters of Iran to come home!!
May GOD be with you and GOD bless Iran.
Posted by: Fariborz | October 7, 2009 07:27 PM
به اميد پيروزي مهدي شيرزاد و همه زندانيان سياسي
nedayehsabz.blogfa.com
Posted by: س.ك راد | October 6, 2009 05:11 PM
چند جوک سی ساله
اصل پنجاه و ششم قانون اساسی: حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است و هیچکس نمیتواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد.
اصل نهم قانون اساسی: در جمهوری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت ارضی کشور از یکدیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشهای وارد کند و هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادیهای مشروع را هر چند یا وضع قوانین و مقررات سلب کند.
اصل بیست سوم قانون اساسی: تفتیش عقاید ممنوع است و هیچکس را نمیتوان به صرف داشتن عقیدهای مورد تعرض و مواخذه قرار داد.
اصل بیست و چهارم قانون اساسی: نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشند. تفصیل آن را قانون معین میکند.
اصل بیست و پنجم قانون اساسی: بازرسی و نرساندن نامهها، ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی، افشای مخابرات تلگرافی و تلکس، سانسور، عدم مخابره و نرساندن آنها،استراق سمع و هرگونه تجسس ممنوع است مگر به حکم قانون.
اصل سی و دوم قانون اساسی: هیچکس را نمیتوان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین میکند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتبا به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت 24 ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه در اسراع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات میشود.
اصل سی و هشتم قانون اساسی: هرگونه شکنجه برای گرفتن اقرار برای کسب اطلاع ممنوع است. اجبار شخص به شهادت،اقرار یا سوگند مجاز نیست و چنین شهادت و اقرار و سوگندی فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از این اصل قانون مجازات میشود.
اصل سی و ششم قانون اساسی: حکم به مجازات و اجرای آن باید تنها از طریق دادگاه صالح و به موجب قانون باشد.
اصل سی و پنجم قانون اساسی: در همه دادگاهها طرفین دعوی حق دارند برای خود وکیل انتخاب نمایند و اگر توانایی انتخاب وکیل را نداشته باشند باید برای آنها امکانات تعیین وکیل فراهم گردد.
اصل یکصد و شصتو هشتم: رسیدگی به جرائم سیاسی و مطبوعاتی علنیاست و با حضور هیات منصفه در محاکم دادگستری صورت میگیرد. نحوه انتخاب شرایط، اختیارات هیات منصفه و تعریف جرم سیاسی را قانون براساس موازین اسلامی معین میکند.
اصل بیست و هفتم قانون اساسی: تشکیل اجتماعات وراهپیماییها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است..
Posted by: فاروق | October 5, 2009 02:31 PM
هنوز هم شما را وکیل خود میدانم همانگونه که در مجلس وکیل من بودید. خداوند پشت و پناه شما و خانواده محترم باشد
یا علی
Posted by: شهاب | October 5, 2009 10:59 AM
سلام جناب دکتر شیرزاد عزیز،
فاتح هستم، الان که دارم برای شما می نویسم مثل اون موقع که برا هدی می نوشتم بغض دارم. متنی برا هدی نوشتم و فرستادم به ایمیلش..دلم می خواد که شما اگه صلاح دونستید در وبلاگتون بذارینش.می خوام مهدی که اومد بیرون ببینتش..
شیرزاد:
متشکرم فاتح جان. خاطرات خوش دورانی که کنار شما بودیم در کوی فراموش نمی شود. چشم.
Posted by: فاتح | September 30, 2009 11:29 PM
آقای شیرزاد چندین بار به شما گفته ام که در جواب خوانندگان وبلاگ خودتان ادب را رعایت کنید درست است که شما بی ادب هستید اما در حد ظاهر هم که شده باید ادب را رعایت بکنید در جواب آن بنده خدا که گفته دشمنان ایران را سرشان را به سقف میچسبانیم و شما بی ادبی کرده ایــد ناشی از کینه و دشمنی شما با احمدی نژاد میباشد من به شما حق میدهم کسی که در خصوص مسائل انرژی هسته ای بی غیرتی نشان دهد و به آن افتخـار بکنــد بیشتر از این انتظاری نیست آقای شیرزاد نمیتوانم شما را دشمن ایران بنامم بهتر است شما را نوکر دشمنان ایران بنامیم ایران و با رییس جمهور محبوب و منتخب خود که چشمان دشمنان ایران را کور کرده است هم اکنون سرهای دشمنان ایران را به سقف چسبانیده است هم اکنون آن بی غیرتانی که برای ده عدد سانتریوفژ التماس میکردند نظاره گر آن هستند که ایران هزاران هزار سانتریوفژ دارد برای همین عصبانی هستند شما دشمن ایران نیستید شما منافق هستید شما نوکر آمریکا و انگلیس هستید
آقای شیرزاد چرا در خصوص اعترافات آقای حجاریان چیزی نمینویسید فکر میکنید فرزند فریب خورده شما برای مردم چقدر مهم میباشد راستی چرا مصادیق تقلب را برای مردم بیان نمیفرمایید بهزاد جون و مصطفی جون و سعید جون وهمگی اعتراف کرده انــد که فریب خورده انــد من فکر میکنم اگر شما را دستگیر بکنند شما خیلی زود اعتراف میکنید ، نه فکر نمیکنم شما را دستگیر بکنند چون شما از ترس بیرون نرفته بودیــد
شیرزاد:
این جور کامنتها معمولا به دردهیچکس نمی خورد و من دلیلی برای نگه داشتن آنها نمی بینم. اما این یکی جالب بود تا به عنوان درس اخلاق به رویت دوستان برسد.
Posted by: حسین | September 30, 2009 04:34 PM
ما بیشماریم 25 میلیون
هواداران دکتر محمود احمدی نژاد
سر دشمنان ملت را هم به سقف می چسبانیم چنان که چسباندیم!
سپاس خدا را گفتیم بر این نعمت
شما هم کمی تامل کن تا از توهم در بیایی
از سرنوشت حجاریان عبرت بگیر
دانشجوی دانشگاه صنعتی اصفهان
شيرزاد:
اولا قدتان به سقف نمي رسد كه بتوانيد سري را به سقف بچسبانيد. بزرگانتان هم كوچكتر از اين لافها هستند. ثانيا فكر نمي كنيد اگر ما را بر دار كشيد يا به قول آن كوتاه مغز سرمان را به سقف بچسبانيد باز هم بايد در تداوم وضعيت كنوني بالا را نگاه كنيد تا ما را ببينيد.
Posted by: وحید | September 28, 2009 10:06 PM
امروز یک صدا طنین دارد و آن صدای فریاد یک ملت است.
ملتی که در مسیر تکامل است و تک تک اعضایش در حال رشد و پویایی اند.
هدی نشانه ای از جنبش این ملت است.
Posted by: نوید | September 27, 2009 07:14 PM
سلام دکتر
امیدوارم فرزند گرامیتان هر چه زودتر از بند دژخیمان جور وفساد آزاد شود.
احمدی نژاد این یگانه سرباز آزادی بشر جواب خود را در سفر به اون ور دنیا در دیار شیطان بزرگ آمریکا که انگار بدجور احمدی را درگیر خود کرده دریافت کرد در ضمن با بالا رفتن آمپراژ لامپ ایجاد کننده هاله نور سوخت تا دیگر کسی پای سخنان ایشان مات و مهبوت نشود.
Posted by: شوان | September 27, 2009 12:20 AM
http://www.goftaniha.org/2009/09/blog-post_26.html
اين كل ماجراي اين روزهاست دكتر شيرزاد! ديدنش جالبه
Posted by: عليرضا قيوم زاده | September 26, 2009 08:44 PM
سلام
می خواستم جای اسمم بنویسم مهدی شیرزاد. امروز همه ما مهدی شیرزادیم. ولی حسرت می خوریم که چرا او آزادتر از ماست
Posted by: میثم سعادت | September 26, 2009 02:01 PM
يادش بخير استاد
امروز دوم مهر است
اما از مهر پرسش هاي مهر خاتمي گويي بيش از 4سال مي گذرد
آدم هر وقت چيزي را از دست مي دهد قدرش را ميداند
خل شدم
به نظر شما چه دليلي داره كه آدم ها چشم بر روي حقيقت ببندند و صرفا مقلد باشند اون هم در امور اعتقادي؟
و از همه بدتر يك متعصب كور دل شوند كه فكر كنند 6دنگ بهشت مالشونه؟
تعجب مي كنم كه بعد از اين همه بدبختي و دلايل آشكار باز هم از طرف داران ناحق پيدا مي شوند؟
به نظر من اگر هيچ اتفاقي هم نيوفتاده بود،ولي همين متعصب ها آمار راي ها رو مي ديدند و جداي از همه ي گند زدن توي اين عدد سازي فقط براي خودشون تفسير مي كردند كه عدد منفي 6براي تعداد راي هاي باطله ي شهرستان پل دختر يعني چه كافي بود كه به جهالت خودشون پي ببرن
يعني راي ها رو شمردند شده منفي 6!با حاله نه؟
هميشه مي گفتم چرا يك سري براي چندر غاز پول و مقام كه بعدا هم به خيلي هاشون نرسيد امام حسين رو كشتند اما حالا خجالت مي كشم كه چرا من اين فكر رو مي كردم
راستي دين توي نظر بعضي ها چه معني ميده؟
شايد همون كه حسين (ع)گفت:دين را بر زبان مي دارند چندان كه زندگي خود را بدان آباد سازند
قربان شما
غرغرو
Posted by: Anonymous | September 24, 2009 01:14 PM
با سلام
واقعا که دخترتان زیبا و اثرگذار نوشته اندو امیدوارم خداوند هم به کرامتش حاجت روایش کند،حاجت روایتان کند،حاجت روایمان کند.ت امروز عمده چیزی که آموخته ام،اول و آخرش به ناپایدار بودن هرآنچه اشتباه است، رسیده امو ظلم و ظالم به کل اشتباه است...به امید هرلحظه آزادی.پایدار باشید...
Posted by: یک نفر | September 24, 2009 12:02 AM
اميدوارم هدي هر چه زودتر به آرزوي خود برسد. نوشته هدي را لينك كردم:
http://monjoogh.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html
خدا به شما و همسر محترمتان و هدي نازنين صبر دهد و مهدي عزيز زودتر آزاد شود.
شیرزاد:
پریروز که شما را دیدم، در چشمانتان محبت و صمیمیت موج می زد و احساس همدردی شما کاملاً برایم قابل درک بود. از نوشته ی زیبایتان در وبلاگ شما نیز لذت بردم. برای شما و شاهین آرزوی روزگاری خوش و موفقیت های بیشتر دارم.
Posted by: ياسمن | September 23, 2009 09:01 AM
شیرزاد جان مرد عزیز رفیق من از آن چه نوشتی قلبم به سختی فشرده شد. در این دو ماه از چند هزار کیلومتر فاصله در جزیره ثبات اروپا روز و شبی نیست که این دل صاحب مرده فشرده نشود. ولی تویی که من می شناسم تویی که صبر و متانتت برای آدم جوشی سر به گریبانی مثل من همیشه اسباب دل گرمی ست می دانم که هنوز سر ظهر با همان حوصله غبطه برانگیزت سالاد درست می کنی و پیاز خرد می کنی. دل قوی دار مرد.
روزگار وصال اگر بگذشت/بگذرد روزگار هجران هم
شیرزاد:
اسماعیل جان، نمی دانستم خارج از کشوری. هر روز منتظر بودم در بزنی و ببینمت. بسیار دلم هوایت را کرده بود و دیدنت به من آرامش می داد. انشالله به زودی ببینمت.
Posted by: امیر اسماعیل مصفا | September 22, 2009 08:55 PM
آقاي شيرزاد ناگهان ياد آن نوشته اتان افتادم كه حدود دو سه سال پيش نوشته بوديد كه "اي واي بر جامعه اي كه مردمانش بنشينند و اهميتي ندهند به آنچه در اطرافشان ميگذرد و ..." يادتان مي آيد؟؟؟؟ يادتان مي آيد كه چقدر كامنت مخالف گرفتيد و چقدر آقاي خاتمي را نقد كردند در پاي آن نوشته و ... چقدر همه از ايشون و شما ايراد گرفتند و ...؟؟؟ يادتان مي آيد؟؟؟ امروز اگر آن نوشته را دوباره در سايت اتان بگذاريد، هزاران بار شير ميشود و در شب نامه ها نوشته ميشود و لينك ميشود و خوانده ميشود و برايتان كف و هورا ميزنند و ... يادتان مي آيد من همن جا به همه گفتم كه خيلي بي انصاف هستيد و من خودم به خاتمي راي ندادم اما واقعا هشت سال رياست جمهوري او، بهترين دوران اين سي سال گذشته بود و ... اما... اما نه اين ايراني هاي پرتوقع خود خواه و ... بيشتر ميخواستند و خاتمي قد خواسته هايشان نبود و ... يادتان مي آيد؟؟؟ يادتان نرود كه همانها هستند كه امروز سبز شده اند و همه جا فرياد آزادي و دنباله روي خاتمي رو دارند و ... كاش مردم اين سرزمين اينقدر بي مهر و بي عاطفه و پر توقع نبوديم. نميدانم آن افراد هنوز هم اينجا را ميخوانند يا نه؟؟ اما الان هم اين شما و خانواده اتان هستند كه هزينه خواسته ها و شعارهاي آنها را ميپردازد. مسلما در چنين شرايطي افرادي مثل شما و خانواده اشان بيشتر تحت آسيب هاي اين چنيني هستند تا افراد عامي. كاش آن همه افرادي كه آن روزها به شما خرده ميگرفتند كه با اين كارهايتان جوانان را خام ميكنيد و به خيابان ها ميكشانيد و ... امروز هم وجدان نگاه كردن در چشمان شما را داشته باشند. در چشمان شمايي كه با اينكه حتي ديگر نه كسي را به خيابان فرا خوانديد و نه حرفي در اين مدت زديد، داريد تاوان خواسته ها و شعارهاي آناني را ميدهيد كه به شما خرده ميگرفتند و ... كساني كه امروز خودشان به خيابان ميروند و داد ميزنند اما امثال شما هزينه اش را ميدهيد و ... كاش اين جريانات منجر به اين بشود كه ما ايراني ها كمي مهربان تر و با انصاف تر شويم. همين ها امروز دارند همان حرفهاي شما را تكرار ميكنند و همان توجيهات را مي اورند و ... انگار تا ما سرمان به سنگ نخورد حرف حق را قبول نميكنيم. انگار خيلي خيلي بي انصاف شده ايم و هستيم.
باورم نميشود حرفهايي را كه شما سه سال قبل ميزديد و پيش بيني اي كه ميكرديد اين روزها به وقع بپيوندد. من خودم هم كه با شما هم عقيده بودم فكر نميكردم كه واقعا سرنوشت جامعه اي كه مردمش نسبت به آن بي خيال باشند چنين باشد شايد چون آن موقع جوانتر بودم. نميدانم. نميدانم.
اميدوارم پسرتان هر چه سريعتر آزاد شود و شما آسوده گرديد.
Posted by: زهرا | September 22, 2009 02:08 PM
خداوند مهدی، امین و هدی را برایتان نگهدارد دکتر
http://gogreeniran.blogspot.com/2009/09/blog-post_21.html
خیلی دوست دارم نوشته فوق به دست امین برسد، از خودش هیچ نشانی ندارم، به ناچار برای شما میگذارم!
Posted by: ناشناس | September 22, 2009 06:15 AM
آقای شیرزاد عزیز، سلام
من هم پدری هستم که دارای دو فرزند است و می توانم در این لحظات تصور کنم که چه بر شما می گذرد. با تشبیه فرزندانتان به سپیدار من را به یاد شعر ر.پدرام انداختید. با نوشتن این شعر زیبا با شما و خانواده تان و بستگان دیگر مدافعان انقلاب که این روزها در بندند، ابراز همدردی می کنم.
یک همشهری شما که به جرم دفاع از آرمان های انقلاب سالهاست به گوشه ای از دنیا پرت شده است.
ای سپیدار بلند ،
ای در افتاده به دام و به کمند،
ای زده چنگ به رخساره دیو،
پرده برداشته از روی خداوند فریب ،
ما به تو مدیونیم.
ای تو روشنگر شب های سیاه
ای چو خورشید در خشیده به راه
با نهیب دل بی ترس و هراس
خوار کردی و حقیر
آن زبون مرد سیه جان و تبه سلسله را
خشم و فریاد تو اینک بزودود
رنگ از چهره اوباش پلید
باز شد چشم هر آنکس که نبودی بیدار.
ای سرافراز بکردار و بکار !
ما ستایشگر آن قامت افراخته ایم.
آه ما بدرقه راه به جان آمدگان
دست ما هست بسوی تو دراز
دست ما را بفشار
ای سپیدار بلند
ما به تو مدیونیم.
شیرزاد:
انصافاً مجموعه ی نظراتی که دوستان در این چند روز دادند، غنای قابل توجهی به مطالب این وبلاگ ناقابل بخشید. دست شما درد نکند.
Posted by: علی شجاعی | September 21, 2009 11:37 PM
سلام
استاد عزیز دکتر شیرزاد، برادر عزیز مهدی و خواهر عزیز هدی برایتان از خداوند متعال صبوری مسالت می کنم.
به این اتفاقات اخیر که فکر می کنم تکرار تاریخ مرا به تعجب وامی دارد.
صبور باشید عزیزان که گویا برای بر پایی و استواری حقیقت، باید عزیزانی از زندگی خود مایه بگذارند. برای ما آیینه تمام نمای آزادگی،شجاعت، وفاداری و صبوری را به روز کربلا صیقل داده اند." کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" و چه بسا که این روزها روز عاشورای بسیاری از عزیزانمان است. پدر بزگوار صبوری حسین را برایت از خدا می خواهم که بر داغ فرزند برومند خود علی اکبر و فرزند خردسال خود علی اصغر صبور ماند. برادر علمدارش را آماج تیغ نامردان دید و مردانه ایستاد. هدی عزیز صبر زینب برایت از حضرت حق می طلبم که بر داغ همه عزیزان صبوری کرد و رسالت حسینش را نیکو به انجام رساند. اگر چه یزیدیان تیغ و تیرها بر حسین کشیدند و غل و زنجیرها بر گردن بانوی صبر نهادند اما حقیقت با نام آنها اعتبار و شکوه یافت و نام یزیدیان را به ننگ بدل کرد.
شیرزاد:
صبوری تک تک ما در مقایسه با صبوری آن بزرگواران قطره ای است در مقابل دریا. اما وقتی به صبوری کل ملت مان نگاه می کنیم، واقعاً قابل تقدیر است. تشکر از لطف شما.
خدای حسین! به خون حسین قسمت می دهیم به همه ما صبر و بردباری عطا کن. سپیداران مملکت ما را همچنان استوار و سبز بر پا دار و ظهور مهدی موعودت را تعجیل بفرما.
Posted by: حسین | September 21, 2009 10:52 PM
جناب دکتر شیرزاد
سلام
همدرد شمایم
این روزگار را پایداری نشاید
بی تردید آنچه می ماند قدرت لایزال خاوندی است
آنکه باد می کارد ، طوفان درو می کند
شیرزاد:
این بادکاران با نسیمی هراسناک می شوند چه رسد به طوفان!
Posted by: Ibrahim Salmani | September 21, 2009 04:31 PM
هم چون سپیداران صبور باشید و پایدار مثل همیشه.
هر چند کاری از ما ساخته نیست اما بدانید که قلب های ما با شماست.
به امید روزی که همه ی خانواده ی شما دوباره در کنار هم جمع شوند.
شیرزاد:
همین همراهی قلب ها بزرگترین سرمایه و قدرت است.
Posted by: امین | September 21, 2009 04:27 PM
هدی جان،
تو که همه فنهای هری پاتر را بلد بودی، کافی است چشمهایت را ببندی و یکی از آن آرزوهایت را توی قلب مرور کنی، مطمئن باش مهدی زود زود بر میگردد.
ب.ت. دکتر، توی جمع بچههای دانشکده و انجمن مهدی بزرگ بود و حاجی همه...
شیرزاد:
البته فعلاً کلاس هدی خانوم از هری پاتر خیلی بالاتر رفته ولی خداوکیلی چی می شد اگر کارها برای آدم های خوب به همان راحتی بود؟!
Posted by: داوود | September 21, 2009 03:41 PM
سلام امین و پدر گرامیش.
و خواهر کوچکش. دعا میکنم صمیمانه برای آزادیش
شیرزاد:
دعایتان مقبول.
Posted by: پدرام | September 21, 2009 02:52 PM
باز هم مثل هميشه نمي دانم چه بايد بگويم. حتي در تخيلاتم هم نمي توانم باتو حرف بزنم. چشمانم را به ياد بياور. همه چيز را از آن ها بخوان!
Posted by: دختر خاله | September 21, 2009 02:07 PM
آقاي شيرزاد، راست گفتيد، اشك امانم نميدهد.من همسر يكي از دوستان همفكرتان هستم كه به تازگي از بند آزاد شده اما جملات زيباي سپيدار كوچك و سرسبزتان اشك را دوباره ميهمان چشمانم كرد،و دوباره به يادم آورد كه در اين وانفساي فرشتهربايي و فرشتهكشي هيچ مجال شادي نيست. به اميد روزي كه فرزند عزيزتان و همه عزيزان دربندمان،سربلندتر از هميشه به آغوش گرم خانواده بازگردند
شیرزاد:
اما یادمان باشد که تمام تلاش ما برای آن است که شادمانه بخندیم.
Posted by: محمدپور | September 21, 2009 11:46 AM
گفتم شعر رو كامل بفرستم.
احمد شاملو:
عاشقان
سر شکسته گذشتند،
شرمسار ترانه هاي بی هنگام خويش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند، خسته
بر اسبان تشريح،
و لته های بیرنگ غروری
نگون سار
بر نيزه هايشان.
***
تو را چه سود
فخر به فلک بر، فروختن
هنگامی که
هر غباره راه لعنت شده نفرينات ميکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها، به داس سخن گفتهای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گياه، از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را، هرگز
باور نداشتی.
***
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياهپوش
ـداغ داران زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!
شیرزاد:
ممنون از این شعر زیبا.
Posted by: عليرضا قيوم زاده | September 21, 2009 11:15 AM
سلام سپیدار کوچک
سلام هدی کوچک مهربان
درد و بلایت بخورد توی سر این انسان نماهای مسلمان نما
انها که از علی فقط یک چیز را دیده اند، نه ببخشید، هیچ چیز ندیده اند
درد و بلایت بخورد توی سر آنها که بجز ریاست و قدرت افساز گسیخته به هیچ چیز فکر نمی کنند حتی به آبرویشان
آنها که برای کوچکترین امتیازات غصبی و ناحق بزرگترین ظلم ها را مرتکب می شوند. ظلم تکذیب کردن حق، ظلم نادیده گرفتن قدرت مطلقه خداوند
همان خداوندی که با همه بزرگی در قلب کوچک تو جا گرفته است و در دستان خشن و بزرگ آنها نه
لازم نیست که روی پنجه پاهایت بلند شوی
قد کوچک تو بلند ترین سپیدار تاریخ انسان بودن این دیار است و به بلندای تاریخ ایران و مظلومیت اسلام خواهد ماند
تاریخ تو را و مهربانی تو را و حقانیت تو را در سینه سوخته اش حفظ خواهد کرد
به همان خدایی که صدایش کرده ای راست می گویم
مطمئن باش
قد سپیداریت بلند و بلند تر باد
شیرزاد:
حقش بود هدی خودش به این محبت شما جواب می داد. اما این جا سختش بود. شاید توی وبلاگ خودش راحت تر باشد.
بد نیست حکایت بلند شدن روی پنجه ی پا را بدانید. وقتی هدی کوچک بود، می دید که موقع خداحافظی مادر ها در گوش مسافر چیزی می خوانند و فوت می کنند که همان آیه ی شریفه ی "فالله خیراً حافظاً و هو ارحم الراحمین" باشد. بعد او هم به تقلید آنان روی پنجه ی پا بلند می شد تا سرش به نزدیکی قد رشید برادرانش برسد. بعد چون آیه را نمی دانست فقط فوت می کرد و ما می خندیدیم.
Posted by: بندۀ همان خدایی که می خوانی | September 21, 2009 09:06 AM
همیشه همان ...
اندوه
همان:
تیری به جگر در نشسته تا سوفار.
تسلای خاطر
همان:
مرثیهئی ساز کردن._
غم همان و غم واژه همان
نام صاحب مرثیه
دیگر.
سبز باشیدو زنده دل.
عید فطر گرامی باد30/6/88
شیرزاد:
کی می رسد به پایان حکایت مرثیه های تکراری؟
Posted by: ابوالفضل خ.د.ا.م | September 21, 2009 06:49 AM
چون دراین روزگاری که ما آدما
زندگی میکنیم صداقت کمیاب شده وعتیقه !دزدان عتیقه ها، اونارو از ما میدزدند وتوی دنیای ما هم
که همش صداقته ،دروغ عتیقه
حساب میشه ماهم دنبال عتیقه هاش هستیم .
شیرزاد:
گوهر ناب صداقت هرگز با بدل دروغ برابر نیست.
Posted by: ادم | September 21, 2009 04:06 AM
دکتر عزیز، هدی نازنین ! امروز عید فطر را بقدر همهٔ شبهای قدر در گوشهای از دیار غربت و دور از شما در تنهایی گریستم ! میگویم تنهایی تا مبادا گرگها بپندارند که گریه مان از ضعف است، نه، گریه برای غربت و مظلومیت فرزندان همانهاییست که روزی جان و مال و آبروی خود را برای کشوری گرو گذاردند که اینک به دست راهزنان جان و آبروی مردمان افتاده. دو برادرم مهدی و حسین که یک تار مویشان به دسته دسته این نامردمان مردم نما شرف دارد اینک در بند بندگان زر و زور و تزویر گرفتار شده اند، و چه زیبا گفتید دکتر، که آنها فرزندان آزادگی اند. حسین و مهدی را سالهاست میشناسم، آری هدی جان ! راست گفتی که در این زمان صداقت و راستی جرم شده است، ولی بگذار به تو بگویم که خدا چقدر حسین و مهدی را دوست دارد که آنها را حجتی قرار داد برای حقارت و بطلان این فرومایگان. راستش را بگویم، این نابخردان در دایره اعمال سیاه خود یک حلقه کم داشتند و آن هم در زنجیر کشیدن این دو فرشته بود که آنها را نیز به باقی فرشتههای در بند ملحق کنند تا مبادا دیو سیاهی بغض خود را از فرشتگان آشکار نسازد !
شیرزاد:
گریه صادقانه ی دوست، از هر سرمایه ای فزون تر است. زنده باشید.
Posted by: میثم | September 21, 2009 01:30 AM
دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده
Posted by: farzad | September 20, 2009 11:47 PM
Dear Hoda, Your prayers resonate in ours. Your big brother is in our heart and I have no doubt we will overcome this oppression and emerge into the vast land of freedom. piroozi nazdik ast, be hamrahe Mehdi.
Posted by: Ahmad | September 20, 2009 10:56 PM
سلام آقای شیرزاد
واقعا فوق العاده بود. من دختر شما هدی عزیز را یک دفعه بیشتر ندیدم -روز زنجیره سبز- یادآوری نشاط و هیجان اون روز و غم و اشکی که الان با خوندن این عبارات زیبا در چشمم حلقه زده، حال عجیبی است.
امیدوارم که خدا همه فرزندان آزاداندیش و غیور ایران را زیر سایه رحمت خودش حفظ کند.
ما خوشبختیم، ما آزادیم.
فرشته ها صبور باشید ...
شیرزاد:
خدای کند سرزمینمان جولانگاه فرشتگان باشد نه دیوان
Posted by: دختر دیگر شما | September 20, 2009 08:29 PM