« برای اداره جامعه دچار سردرگمی شده اند | صفحه اول | خدایا! خدایی کن... »

روزگاری سخت

بعد از سه ماه زندگی زهرآلودی که در این تابستان بر ما تحمیل شد بالاخره دیشب مهدی، پسرم را گرفتند. مهدی روح مجسم من است. من در او خودم را می بینم. او که در بند است، زنجیری بر جانم فرو افتاده است گران. حسین نعیمی پور فرزند ارشد محمد را هم با او گرفتند. آن ها را شبانه و در پی ورود به یک مراسم افطار با دوستانشان با خود بردند.

بعید می دانم در تمام دم و دستگاه آقایان، با آن همه آموزش ها و تبلیغ ها، جوان هایی به پاکی، صداقت، صفا و ایمان این جوان ها بشود پیدا کرد. تازه داشت زخم سه ماه اسارت محمدرضا جلایی پور تسکین پیدا می کرد که مهدی میردامادی پسر محسن را گرفتند و سپس مهدی و حسین را. نمی دانم این نوع فشار به مخالفان نجیب و بی پناه را از کجا یاد گرفته اند. خیلی نامردند این جماعت. حوالتشان را به خدا می دهم و از ذات اقدسش می خواهم آب خوش از گلویشان فرو نبرد آن ها را که ستم بر دیگران را برخود حلال کردند.

کدام حقانیت را اثبات می کنند با چنین تطاولی. و کدام وجدان بیداری آنان را بر این کردار زشت محق می شمارد؟ کینه شان را طایفه ای کرده اند چون عصر جاهلیت. شیرزاد بودن، نعیمی پور بودن، میردامادی بودن، جلایی پور بودن و منتظری بودن برای پسران، مشدّد جرم است، اگر خود جرم نباشد. این بچه ها از آقازادگی، آزاد زادگی اش را به ارث برده اند. خدا یارشان باد در این سفر سختی که در پیش دارند. به شوق روزی که مهدی ام را دوباره در آغوش بگیرم و پدرانه او را ببویم و ببوسم، سختی ها را تحمل خواهم کرد. دعایش کنید نشکند او و حسین. و دعایمان کنید، من و محمدنعیمی پور را و مادرانشان را و خانواده ها و خاندانی را که همه دوستشان دارند.
صبح نزدیک است، اما دور می نماید با بی تابی ما.

دنبالك اين مطلب:
http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/341

نظرات بازدیدکنندگان

جناب دکترشیرزادخداونداول صبرتان دهدوزمینه ازادی همه زندانیان رافراهم نماید.دوماخداوندفرصت ظلم به ظالمین ندهد.البته تاریخ بشریت پرازاین ماجراهاست وهمچنین عبرتها.ماجراهابرای اهل اندیشه وکسانی که میفهمند ودربرابربشریت احساس مسولیت میکنندکه این نعمت کوچکی نیست وباید خداراشاکرباشیدکه فرزندی تربیت کرده ایدکه نه تنهاگمراه نیست وظالم وجائرکه توفیق روشنگری انسانهاوشجاعت دفاع ازحقوق انان راداراست.به شماومادرنگرانشان وهمه ی خانواده های این عزیزان تبریک میگویم وازخداوند متعال ازادی سریع توام باپیروزی شان را مسئلت .

کسب این افتخار را در راه آزادی میهن عزیزمان، به شما و فرزند رشیدتان تبریک عرض میکنم. به امید آنکه هر چه زودتر مهدی به دست ملت ایران به آغوش خانواده اش باز گردانده شود.
ملت ایران به داشتن فرزندانی چون مهدی ها افتخار میکند.
سربلند و پاینده باشید

به گواهی تاریخ یکی از موثرترین روش ها و شاید هم تنها روش موثر سرکوب و از بین بردن جنبش های مردمی، متلاشی کردن درونی آنها از طریق ایجاد اختلاف بین طیفهای مختلف تشکیل دهنده¬ ی جنبش بوده است.
جنبش سبز ایران هم از این قاعده مستثنی نیست. اگر نگاهی به طیف های مردمی تشکیل دهنده ی این جنبش بیاندازیم بزرگترین نقطه ضعف آن نمایان خواهد شد. بخش اعظم نیروهای این جنبش به خصوص آن قسمت که در مبارزات شرکت فعال تری دارد و به نوعی در خط مقدم مبارزه حضور دارد از نیروهایی با خواسته هایی نسبتا رادیکال تشکیل شده است. در حالی که رهبری جنبش یا به دلایل تاکتیکی و یا به دلیل طرز تفکر دارای خواسته هایی بیش از حد محتاطانه است. چنین وضعیتی این امکان را فراهم میکند که نیروهای رادیکال تر را از طریق القای این ذهنیت که خواسته های آنان جایی در جنبش نخواهد داشت از جنبش دلسرد و در نهایت دچار نوعی انفعال کرد. در چنین شرایطی خطیرترین وظیفه ی رهبری جنبش حفظ این نیروهاست. بدون آن که خود در دام تندروی و شعارهای رادیکال گرفتار شود.
در روز قدس شاهد بودیم که عده ای از شعارهای کمی تند "جمهوری ایرانی" و "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" استفاده کردند که منجر به واکنش بسیاری از شخصیت های اقتدارگرایان شد. اما آیا واکنش آقای موسوی در بیانیه¬ی سیزدهم به این شعارها، با توجه به آن چه گفته شد درست بود؟ ظاهرا بعد از سه هفته با اندکی تاخیر فاز جناب آقای لاریجانی متوجه موقعیت ناب به دست آمده شده است و دوباره با پیش کشیدن بحث این شعارها سعی دارد آقای موسوی را وادارکند که خود با دست خود ضربه¬ی دیگری را از نوع بیانیه سیزدهم به پیکر جنبش خودش وارد کند.
در همین راستا یکی دیگر از روش های جدا کردن این نیروها، زیر سوال بردن سابقه ی رهبران جنبش است. متاسفانه در این مورد هم در جنبش سبز نقطه ضعف وجود دارد. چرا که در خوش بینانه ترین حالت در سابقه سیاسی اغلب اصلاح طلبان مواردی وجود دارد که در موقعیتهایی به جای اعتراض، سکوت کرده اند. و این موضوع که این سکوت احتمالا توجیه خاص خود را داشته است آسیب پذیری را از این ناحیه کمتر نخواهد کرد. هیچ وقت قیافه¬ی آقای احمدی نژاد را از یاد نخواهم برد وقتی که در یکی از برنامه های تلویزیونی انتخاباتی در حالی که نیشش تا بنا گوشش باز بود میگفت: "کروات یکی از دیپلمات های خارجی رو تو خیابون بریده بودن بیچاره همین جور مونده بود..." یا اینکه با تمسخر میگفت :"در زمان آقای موسوی بخشنامه ای به ادارات داده شده بود که خانم ها تنها از لباس های قهوه ای و سرمه ای میتوانند استفاده کنند." ظاهرا جناح مقابل کاملا از این نقطه ضعف مطلع است. و عدم پاسخگویی صریح و مناسب اصلاح طلبان در مورد گذشته که شاید به دلیل ترس از ایجاد دردسر باشد این مشکل را به مشکلی حاد تبدیل کرده است.
متاسفانه برخی کامنت های این صفحه نیز خود اثباتی بر این مدعاست.
ببخشید طولانی شد!

اقای شیرزاد عزیز، این چه روحیه احساساتی و عجیبی است که از یک نیروی مبارز بروز می دهید؟ کنار دریا ایستاده اید و از شستن دست و صورت خود نیز ابا دارید؟!شما در ایران زندگی کرده اید؟ هیچ چیز زیباتر از عشق، ازادی و عدالت و با شکوهتر از جهاد نیست

شیرزاد:
متوجه انتقاد شما نشدم.

سلام اقاي شيرزاد
من هم پدر هستم و از ميزان تالم شما بخوبي اگاهم ارزوي صبر و استقامت براي شما و همسرتان دارم اما قصد من از نگارش اين مطلب صرفا جهت همدردي با شما نبود چه اين روزها هزاران خانواده اين درد مشترك را دارند . گله از دوستاني دارم كه در اين بحبوحه بدنبال انتقاد از پيشينه شما و ساير دوستان اصلاح طلبتان هستند صادقانه عرض ميكنم اين دوستان اگر در دهه شصت پدر يا برادر يا خواهرشان زندان بودند من خودم يكي از اين زندانيها بودم و به دو دليل خيلي ساده امروز مدعي شما و دوستانتان نيستم : اينكه ماها خود كم مقصر نبوديم و با تند رويهاي كودكانه وارد عرصه اي شديم كه برنده اي نداشت دوم انكه اگر من ميتوانم امروز گذشته خود را نقد كنم چرا براي ديگران اين حق را قايل نباشم ؟ من در زمان معاونت اقاي حجاريان در وزارت اطلاعات زندان بودم اما اين مانع گريستن من در زمان ترور ناجوانمردانه ايشان نبود ! چاره درد امروز ما مچ گيري و انتقاد از پدر دردمندي كه جگر گوشه اش در بند ميباشد نيست چه در اينصورت از دور باطل افشاگري و انتقام گيري خلاص نخواهيم شد . بارها با خود مي انديشم چه بزرگمردي است اين ماندلا !

شیرزاد:
ممنونم از بزرگواری و لطف شما. منصفانه به قضییه نگاه کرده اید. البته من شخصا خوشحال می شوم اگر روزی بشود به قضاوت عادلانه ای در مورد فجایع رخ داده در تاریخ کشور رسید. اما تجربه نشان می دهد این کار در فضایی که کینه کشی و تعصب بر نگاهها حکمفرما باشد امکان پذیر نیست.

khodavand be shoma sabr dahad aghaye shirzad.ishala ke zood tar azad shan.in kar ha faghat alagheye mardom be shoma ra ziad tar mikonad va tasire dige i nadarad.

...
I have taken this negotiation class this quarter, and look at what I have found in my book:

Consider the Iranian hostage negotiations between President Jimmy Carter’s administration and the revolutionary students who seized the U.S. embassy in Tehran in 1979. The U.S. State Department was well organized and staffed by sophisticated analysts. By contrast, the Iranian students were disorganized and involved in an ever-changing web of relationships with the new government, which itself was beset with internal conflict. Here again, apparent strength was weakness, and weakness actually was strength. Specifically, the Iranians could threaten the U.S., knowing that its demands would be rationally considered; by contrast, the U.S. was constantly frustrated by not knowing where to aim its efforts.

You see,
Even them are confused and for 30 years they are writing this in their text books as an example of a hard bargaining where everything fails and they can not come up with a rational decision. Nothing was rational about all of you guys back then, why do you expect it to be rational now?
Why?
.

پیشنهاد میکنم جهت زودتر متون بازجویان را بعنوان اعتراف بخواند- عقلا که باور نم کنند- از احترامشان هم چیزی کم نمیشود- خدا صبرتان دهد
در زمان آزادی تلاش و مبارزه
در زمان اسارت اعتراف

زمانی ه نماینده مجلس بودیدمایه افتخاربودیدبه همراه دیگرنمایندگان اصفهان درمجلس ششم درمتن نوشته شماهم نگرانی است هم آمادگی برای دادن بالاترین هزینه ،تاشماایرانیان واقعی هستیدچه باک اززضحاک ،به نظرمن وضعیت پیش آمده نتیجه ندانم کاری ،اشتباه محاسبه وسطحی نگری اصلاح طلبان همچون 12سال گذشته است اینچنین است که چریک پیربدون آنکه فرصت فکرکردن داشته باشدگوشه زندان است
حالابازهم بایدمنتظرفرصت بودتادوباره آن راسوزاند

سلام
در یک ماه گذشته از همقطاران مهدی بودم.
منتظر بازگشت مسئول فرهنگیمان هستیم.

شیرزاد:
خوشحالم که در همین چند هفته ی محدود مهدی توانسته دوستان خوبی مثل شما پیدا کند. سرفراز باشید.

استاد عالیقدبرای فرزنددلبندتان ارزوی رهایی می کنیم البته صحیح وسالم وحالاجهنم اعترافی هم بکنه مثلاارتباط روحی با روح چارلز داروین،عیبی نداره.نوشته بودید خداکنه توزندان نشکنه. خیلی سخت نگیریدخداوکیلی صحیح وسالم رهاش کنندخیلی مهمه.پسرشما برادرماوفرزند خانواده بزرگ ملت ایران است دست های ملیونی به سوی آسمان بلندمکنیم که ندای مظلوم عرش الهی رابه لرزه درمی آورداز رحمت او ناامید نیسیتیم شماهم ناامید نباشید.وقتی مصاحبه دلخراش همسراقای امام رو راازبی بی سی درمورد دخترشون شنیدیم دل خیلی هاسوخت وهمین دعای دلسوختگان دست جانیان روسست کرد. من توتاریخ انقلاب فرانسه خونده ام که ماکسیمیلان روپسپیر تودادگاهش میگه انقلاب فرزندان خودش رو میخوره، ولی این انقلاب نه فرزندانش که شماوامثال شماهستیدوحالا پسرتون گرفتند، بلکه یک ملتی رو میخواهد ببلعد. اما زهی خیال باطل. به قول کالین پاول وزیرامورخارجه اسبق امریکا؛ ایران سرزمین انقلاب های رنگین هست. مامثل مرغ دریا توی دریای متلاطم ایران بزرگ شدیم. به نقل از شاپور بختیار: مامرغ طوفانیم نیندیشیم زطوفان
موجیم نه آن موجی که ازدریا گریزد.
موجیم، چنان موجی که ازاوج وحضیضش
خیزد گران کوهی ودررژرفاگریزد.
استاد ماناوپاینده باشید.رضااردبیلی

شب فروشان را زمازنهار باد
جان بیمقدارشان بیمار باد

سلام.خیلی از اتفاق بوجود امده متاسفم. چند سال قبل به همراه خانواده به ماسوله امده بودید .من ودوستم با شماوپدرهمسرتان صحبتهای زیادی کردیم.بعد از مدتی عکس شمارادر روزنامه ها دیدم وبرای ما جالب بود که شما خیلی محترم و وزین بودید وخودتان را نیز معرفی نکرده بودید.ضمنا پول چای ما را هم شما حساب کردید. خوشحال میشوم پس از ازادی پسرتان به همراه خانواده به گیلان تشریف بیاورید تادر خدمتتان باشم

شیرزاد:
فکر می کنم شما یکی از خوشبخت ترین انسان های روی زمین هستید که یک اصفهانی پول چای شما را داده است! دعا کنید مهدی صحیح و سالم به جمع ما برگردد فامیلی خدمت می رسیم تا شما از خجالت آن چای دربیایید! موفق باشید.

آخ.... آقای شیرزاد!
شما هم به جمع غیر خودیها پیوستید.. .
دوست داشتیم بدون اینکه اینگونه جفا ببینید به حال ماو دیگرانی که سی سال است غیر خودی به حساب می آییم آگاه می شدید...
خداوند رحمن صبرتان دهد... سخت است.. سخت...

شیرزاد:
اخوی خبر نداری که وضع ما از شما بدتر است. فعلاً به ما گیر داده اند با شما کاری ندارند.

That was a touching note that made me cry. I do not know what to say to you dear Dr. Shirzadi but I pray for you and other family member of prisoners who fight for freedom to be strong.
God bless you all and our thoughts are with you

جناب آقای شیرزاد درود بر شما، نخست اینکه امیدوارم هر چه زودتر فرزندتان آزاد شود. دوم اینکه یک پرسشی دارم که امیدوارم مردانگی کنید و به آن پاسخ دهید، برادر و خواهر من بین سالهای ۵۹ تا ۶۴ زندان بودند، یعنی‌ توسط همین حکومت اسلامی زندان شدند، چه مصیبت‌ها که ما نکشیدیم، به هیچ کجا راهمان نمیدادند، من خودم دانش آموز بودم با وجود اینکه سنم کم بود به خاطر خواهر و برادر زندانیم از مدرسه اخراج میشدم، همه جور تحقیر میشدیم، برادران اسلامی به نام نامی‌ اسلام چنان زندگی‌ را به خانواده ما تلخ کرده بودند که نمیدانستیم به کجا پناه ببریم،دندانهای برادرم را در زندان خورد کردند، راستش را بخواهی حالا که این حکومتیان را میبینم که اینگونه به جان هم افتاده اند دلم خنک میشود،زمانی‌ که میبینم شکنجه گران دیروز و اصلاح طلبان امروز با زور شکنجه وادار به مصاحبه تلویزیونی میشوند می‌‌گویم خدایا سپاس گزار تو که اینچنین اینها را به جان هم انداختی. حالا پرسش من از شما آقای شیرزاد گرامی‌ این است که بین سالهای ۵۹ تا ۶۴ شما کجا بودید؟ آیا در حکومت بودید؟ با سپاس فراوان و بدرود
شیرزاد:
در روزنامه اطلاعات قلم می زدم, درس می خواندم, با آموزش و پرورش همکاری داشتم و از این قبیل. ولی شما خیلی بی انصاف هستید

how much is islam responsible for these events

شیرزاد:
هیچی

از خداوند براي شما و همسرتان صبر آرزو ميكنم و بدانيد كه تنها نيستيد كه اين رنج را تحمل ميكنيد كه فرزند شما فرزند تمام ملت ايران است باور كنيد كه اين تنها كلمات نيست بلكه از عمق روح و جان ماست كه برايتان نثار ميكنيم و متاسفانه اين روزها مرا به ياد سالهاي سياه ستمشاهي مياندازد روزهايي كه عكس جنازه ها در روزنامه ها به عنوان مجهول الهويه معتاد - گمشده - و اختلال حواس منتشر ميشد و خوب بياد دارند همگان كه خفقان و شكنجه و زندان و ..... از بيكفايتي در اداره امور است كه منطق ندارند و تنها ميگويند سكوت و تسليم و پذيرش و بس
به اميد فجر و صبح صادق و آزادي فرزندان در بند

سلام دکتر
از شنیدن خبر بازداشت مهدی بسیار ناراحت شدم. یادم می یاد دفعه ی قبلی که مهدی را گرفته بودند از نا مهربانی های دادستان تهران می گفتید که چقدر برای یک ملاقات اذیتتان کردند. گفتید که پس از کلی پا در میانی و پس از روزها انفرادی اجازه ملاقات دادند. تا شما را دیدند گفتند شما را که اصلا نمی شه فقط مادرش .
اون روزها وقتی حال و روز شمارامی دیدم می گفتم خدا این روز ها را برای هیچ پدری پیش نیاره.
آره دکتر من هم فکر میکنم اولین جرم مهدی فامیلشه. خداوند به شماصبر دهد و هر چه زودتر از این شرایط سخت با سربلندی خارج شوید
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تواهل فضلی و دانش همین گناهت بس

khoda be shoma va khanevadey mohtarametan sabr va ajer bedehad. hamid, america

جناب دکتر شیرزاد با درود

از خبر دستگیری پسرتان و مطلبی که نوشته بودید بینهایت ناراحت شدم. از صمیم قلب امیدوارم که هر چه زودتر آزاد و به کانون گرم خانواده بازگردد. پدر من هم بعد از انقلاب چند سالی را در زندان (به جرم اینکه طرفدار شاه بوده) گذراند و روزگار سختی را با آوارگی و بی پولی و خلاصه هزار مشکلات دیگر سر کردیم. نمیدانم پسرتان فرزندی دارد یا نه؟ ولی اگر دارد احساسشان را به خوبی درک می کنم و و می فهمم که آنها چه می کشند و از خداوند می خواهم که غم و رنج آنان هم چون ما هر چه زودتر به پایان برسد.

این مطلبی که برایتان می نویسم ... ممکن است کمی طولانی شود ولی چون دیدم ممکن است به دادن روحیه به شما کمک کند با اجازه می نویسم تا شاید مفید حال شما شود.

درست به خاطرم نیست برای اولین بار کی با داستان ضحاک ماردوش آشنا شدم. همینقدر می دانم که در عالم کودکی و تا سالهای سال بعد هیچوقت نمی فهمیدم چرا کاوه هنگامی که ضحاک می خواست آخرین فرزندش را قربانی کند بپا خواست و ضحاک را از بین برد و نه قبل از آن؟ همیشه می پرسیدم خوب چرا هنگامی که اولین فرزندش را گرفتند و کشتند بپا نخواست؟ و یا فرزند دومش را؟ و یا سوم و چهارم و پنجم ومابقی را؟ چرا باید می ایستاد تا همه فرزندانش قربانی ضحاک شوند و هیچ نگوید تا اینکه بالاخره نوبت به آخرین فرزندش برسد و او ناگهان غیرت کند و بپا خیزد و هم خود و آخرین فرزندش را نجات دهد و هم ایران و ایرانی را؟

از هر کس هم که می پرسیدم جواب قانع کننده ای نمی گرفتم! همه از بزرگترها درخانواده و معلمین در مدرسه می گفتند که خوب کاسه صبرش به لب آمده بوده و دیگر طاقت نداشته و خلاصه از این حرفها؟ ولی خوب هیچکدام از این حرفها برای من قانع کننده نبود.

سالها گذشت و بزرگتر شدم و در همان سالهای زندانی شدن پدر و آوارگی زد و یکی از اقوام ما (که البته خاله ما نبود ولی از سر مهر خاله صدایش می کردیم) فوت کرد. این خاله برادری داشت در یکی از شهرستانها که من تا آن زمان بیشتر راجع به او شنیده بودم و هرگز او را ندیده بودم و یا به خاطر نمی آوردم. در مجلس ختم خاله دخترکی جوان و شانزده هفده ساله را دیدم که اینطرف و آنطرف می دوید و چای و خرما و حلوا می آورد و می برد و خلاصه تند و تند کار می کرد. همینطور که کنار مادرم نشسته بودم از مادرم پرسیدم که این دخترک کیست؟ که مادرم با تعجب گفت دختر فلانی است مگه نمی شناسی؟ من هم که تا به آنزمان نه برادر خاله را دیده بودم و نه فرزندانش را و یا اینکه دیده بودم و به خاطر نمی آوردم گفتم نه از کجا بشناسم؟

این گذشت و درست یک هفته ای بعد دیدم مادرم سراسیمه آمد خانه و با حالتی وحشت زده گفت فلانی را گرفته اند! همان دخترک را می گفت! وقتی پرسیدم چرا؟ مگر این دختربچه چه کار کرده بوده که گرفتندش؟ گفت نمی دانم ولی مثل اینکه چپی بوده! از آنجا که ما در خانواده بیشتر شاهی بودیم تا چپی و همه نوع و رقم داشتیم جز این یکی را خیلی تعجب کردم و رفتم تو فکرو از فکر دخترک بیرون نمی امدم. یک هفته ای گذشت و یک روز دیدم مادرم با چشمهای گریان آمد و خبر اعدام دخترک را به من داد! با اینکه من او را یکی دو ساعتی بیشتر ندیده بودم و حتی یک سلام و علیک هم نکرده بودیم خبر اعدامش آنچنان شوکی به من وارد کرد که هنوز که هنوز است از خاطرم نمی رود.

مات و مبهوت به مادرم نگاه می کردم و چهره دخترک در شب ختم و اینطرف و آنطرف دویدنش جلو چشمم بود! چه مدت گذشت نمی دانم ولی وقتی مادرم آرام شد. از او پرسیدم حالا پدرش چکار خواهد کرد؟ مادرم همانطور که گریه می کرد گفت چه کاری از دستش بر میاد دو تا بچه دیگه داره باید به فکر آنها باشه! بعد سرش را به آسمان برد و گفت الهی...
آنشب من تا دم دم های صبح نخوابیدم و به سقف اطاق خیره بودم و وقایع این دو هفته و ختم خاله و دیدن آن دخترک و خبر دستگیری و بعد اعدامش مثل پرده سینما از جلو چشمم می گذشت که ناگهان حرف مادرم که "چکار کنه دو تا بچه دیگه داره باید مواظب اونها باشه" مرا به یاد داستان کاوه انداخت و معمای چندین و چند ساله داستان کاوه آهنگر را برایم حل کرد. فهمیدم که کاوه آهنگر هم لابد بعد از کشته شدن هر یکی از فرزندانش به فکر مابقی فرزندانش بوده و دم نمی زده تا آنها را حفظ کنه تا اینکه بالاخره نوبت به آخرین فرزندش می رسد!

آنجا بود که به عظمت فردوسی پی بردم و فهمیدم که پیامی در این داستان هست که فردوسی می خواهد به ما بگوید و آن اینکه وقتی با ضحاک طرف هستید تنها راه نجات فرزندانتان ایستادن درکنار فرزندان و در برابر ضحاک و قیام بر علیه اوست. والا تا او هست اگر به تعداد کاوه هم فرزند داشته باشید دیر یا زود ضحاک و ضحاکیان به سراغ فرزندانتان خواهند آمد و آنها را یکی بعد از دیگری قربانی بقای خود خواهند کرد! هر یک را به بهانه ای!

امیدوارم برای نجات مهدی و مهدی های بیشماردیگر شما و همه پدران و مادران ایرانی تمام قد دربرابر ضحاک و در کنارفرزندانتان بایستند و اجازه ندهند فرندانتان قربانی بقای ضحاک شوند که این تنها راه راهائی و نجات فرزندان ایران است.

می بخشید اگر طولانی شد.

از صمیم قلب امیدوارم مهدی شما و همه فرزندان پاک این آب و خاک هر چه زودتر از چنگ ضحاکیان آزاد و به کانون گرم خانواده هاشان باز گردند.

به امید آنروز

ارادتمند

شایان

سلام
نمي دانم چه بايد گفت !
روزها و ماههاي گذشته را كه مرور كردم ، دريافتم يكي از جرمهاي "مهدي ما" چه بود ؛
"تاثير پدرش،درايجاد اشتياق در مردم ايران زمين به منظور افزايش مشاركت در انتخابات "
... خاطرت هست دكتر نازنين من !
چهارمحال و بختياري ؛
فارسان،شهركرد، لردگان و ...
با آن همه شور و اشتياقي كه در ميان مردم به عشق سلسله برنامه هاي شما به پا شد.
افتخار اين شاگرد حقير تو آنست كه "الفباي آزادگي" را از تو و از همه ي آن "در بند شدگان" آموخته است و به روش و سيره ي نخستين پيشواي شيعيان ،من بنده ي شما هستم...
علي (ع) را مي گويم ؛ هم او كه در پاسخ به دعوتي براي چشيدن "عسل" ، فرمود:
" گويند كه شيرين است ! اما هيهات كه علي از اين عسل بچشد و انساني كامش تلخ باشد!"
دوستت دارم

شیرزاد:
من هم هر بار به یاد آن روزهای سراپا شور و عشق و غوطه ور شدن در دریای محبت مردم در شهر های مختلف به ویژه در استان سربلند چهارمحال و بختیاری می افتم، تحمل سختی ها برایم سهل تر می شود.مطمئن باشید که رشته های محبت از دو سو قلب های ما را به هم بسته است.

با سلام و درود بی پایان

تقدیم به شما به مناسبت روز جهانی صلح و سالروز تولد فریدون مشیری:

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم ، آی
آی با شما هستم این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ...
سر کوهی...
دل صحرائی ...
که در آنجا نفسی تازه کنم
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ی درد مرا باید این داد کند
از شما خفته ی چند
چه کسی می آید با من فریاد کند

جناب آقای شیرزاد،امیدوارم تاثر من را به خاطر دستگیری فرزندتان بپذیرید. من هیچگاه چهره درهم ریخته پدر و مادر پیرم را در سال ۱۳۶۱ فراموش نمیکنم، آن بعد از ظهری که ...به انان گفتند فرزندتان فردا اعدام خواهد شد، بیایید و او را برای آخرین بارببینید........این بذریست که شما کاشتید و حالا باید آنرا درو کنید. امیدوارم هرچه زودتر فرزند عزیز شما از زندان نجات پیدا کند و روزی برسد که شما و امثال شما از ملت ایران بخاطر گذشته تان عذرخواهی بکنید.

شیرزاد:
من نیز مثل شما از ریختن هر خونی به ناحق و اسارت هر انسانی رنج می برم. اما از خدا می خواهم کینه ها عطوفت و انصاف را از من نگیرد.

Dear Dr Shirzad, please accept my greatest sympathy for your son and the other tolerant people who have been prisoned by our imbecile government. God bless them all.

این روزها بیش از هر روز دیگری دل شکسته ایم اما صبور و استوار، شیعه ی علی بودن سخت است... برای آزادی ازادگان این مرز و بوم از صمیم قلب دعا می کنیم.

شیرزاد:
دعایتان مقبول.

سلام استاد از شنیدن این خبر بسیار متاثر شدم
دلم براتون تنگ شده بود که صداتونو از bbc شنیدم مث همیشه آروم و مطمئن که نشانه ی مسلم ایمان مردان سرفراز ایرانی است. شنیدن صداتون ما رو هم آروم کرد.
اندکی صبر سحر نزدیک است.

شیرزاد:
خدا کند آرام باشیم چون اقیانوس نه چون برکه.

سلام آقای دکتر

امروز، روز جهانی صلح بود. طبق تعریفی که در لغت نامه هست صلح یعنی آشتی، شرایطی آرام، بی‌دغدغه و خالی از تشویش، کشمکش و ستیز.
روز جهانی صلح، روزی که هیچ کس در آن آرام و قرار نداره، همه پر از تشویش و اضطرابند و همه جا پر از کشمکش و ستیز است را به همه مسئولان و دولتمردان تبریک می گم.

اما نمی دونم به شما و خانواده اتون، به خودم و دیگران امروز باید چی بگم؟ فکر می کنید چند نفر یادشون باشه که امروز چه روزی است و قرار بوده چه روزی باشه؟

ارادتمند شما

شیرزاد:
متشکر از یادآوری شما. کاش صلح نصیب همه ی آدمیان باشد.

سلام
خبر دستگيري پسر شما رو توي روزنامه اعتماد خوندم. همين طور خوندم كه ظاهرا قبلا هم دستگير شده بودن . راست يا دورغش رو البته نمي دونم .اما اگر حقيقت داره بايد براي شما عادي شده باشه .!!! اميدوارم شما اميدتون به خدا رو از دست ندين هر چند كه من ديگه از رحمت خدا هم نا اميد شدم روزهاي بدي رو دارم مي گذرونم اميدي به آينده ندارم سرخوردگي ناشي از انتخابات رهام نمي كنه .
آقاي دكتر 30 سال پيش به اميد از بين رفتن فضاي خفقان گرفته ي اون زمان ( البته از نگاه عده اي ) انقلاب كرديم اما امروز داريم اون فضا رو به مراتب بدتر تجربه مي كنيم . با تمام وجودم از اين انقلاب بدم مياد تحملش رو ندارم . احساس مي كنم جز با 1 انقلاب ديگه اوضاع بهتر نميشه . به انقلابي احتياج داريم كه خط قرمزها رو بشكنه .
اميدوارم زمان تاويل عدل به زودي فرا برسه

شیرزاد:
البته شاید صبوری مان بعد از چند سال فشار بیشتر شده باشد اما مطمئن باشید پذیرش اسارت یک بی گناه هیچ گاه به امری روزمره و عادی بدل نمی شود.در مورد انقلاب هم تصور ما این است که همین راه سبز امید و مسالمت به اندازه ی ده ها انقلاب تأثیرگذار است. البته تدریجی.

درود آقای شیرزاد، این فونتی‌ که باهاش مینویسید خیلی‌ ریز است، اگه برایتان امکان دارد با خط درشت تر بنویسید، فکر چشم مرا هم بکنید. بدرود

شیرزاد:
در این گیر و واگیر شما هم می گی ...

salam
faghat mikhastam begam ke maa be yade shoma va 2a goo hastim,enshala be zoodi khabare azadiye pesaretono beshnavim.

شیرزاد:
ممنون.

در مصاحبه با بی بی سی گفتید بعد از 24 ساعت مطابق قانون می بایست تفهیم اتهام صورت بگیرد. می خواستم ببینم چنین اتفاقی افتاد یا خیر؟ آقایون در تمام منابر حرف از قانون می زندد ایا نیم نگاهی هم به قانون اساسی داشته اند.

شیرزاد:
در این لحظه هفتاد و دو ساعت گذشته ولی هنوز خبری نیست.

خدا به شما و همسرتان صبر بدهد! ان شاء الله زودتر آزاد شود.

شیرزاد:
و به همسرش و ...

از خبر دستگیری آقا مهدی بسیار متاثر شدم و بیشتر از اون از این که پدر ایشون میگه "خیلی نامردند این جماعت. حوالتشان را به خدا می دهم ...".
یاد کتاب تنگسیر (صادق چوبک ) افتادم که وقتی دار و ندار طرف رو بردند همه می گفتند : واگذارش کن به تیغ برنده حضرت ابوالفضل ...

شیرزاد:
فعلاً که حرف زور است ما هم همین کار را می کنیم. اما همیشه چنین نمی ماند.

salam jenab shirzad

omidvaram roozhay behtari dar pish bashe, baray shoma v baray hame v baray iran. ... sharmeshan bad!.

سلام دکتر. امیدوارم هرچه زودتر پسر دلبند شما و یار دبستانی ما را آزاد ببینیم.آزادگی که میفرمائین در این روزها کم جرمی نیست.

شیرزاد:
ام الجرایم است

سلام برشما وهمه كسانيكه درد و رنج 30ساله اي كه ما داشتيم و اكنون برهمه شماها هم اين ظلم و ستم .... برهمه رواداشته ميشود لعنت برروح و روان ... شان . ضمنا عيد فطرعيد بازگشت به انسانيت و بين الملل آزادي و رهايي برهمه شما مبارك باد ! اميدارم كه مقاوم و پايدار باشيد و به اين ... تن ندهيد و صداي اعتراضتان را درهرجا بلندتركنيد با دردهاي شما شريك هستيم و برايتان آرزوي پايداري ميكنيم صبورو استوارباشيدتنها راه مقابله ... حمايت از قهرمانان شهرشرف اشرفيان هستند كه ميجنگند و تن به اين ظلم و ستم نميدهند .موفق باشيد ضحي 20سپتامبر

Dr. Shirzad, The arrest of Mehdi, along with all the sons and daughters of the rightful people like yoursef, breaks all of our hearts. I will be praying day and night for the safe return on Mehdi and all others. I have no doubt that freedom for Iran is at last on the horizon. Don't forget that, although worlds apart, you and your family and Mehdi in particular, is in our hearts and prayers. be omide sobhe azadi, ba Mehdi.

شیرزاد:
ما قلبی داریم به گستردگی تمام زمین و شاید آسمان. قلب همه ما یکی است

اميدوارم هر چه زودتر آزاد شوند.

شیرزاد:
با دعای خیر شما

دکتر جان محفلی در تهران بود که مهدی و حسین هم در آن بودند و هر چند ماه یک بار زیارتشان می کردیم. الان چند نفر از آن جمع در بندند. کافی بود کسی صداقت و خلوص این بچه‌ها را در آن جمع ببیند تا بفهمد حق کدام طرف است. سحر نزدیک است. خدا خودش بهتان قوت و صبر بدهد.

شیرزاد:
از حسن ظن شما نسبت به مهدی و حسین عزیز متشکرم

جناب آقای شيرزاد از دستگيری فرزندتان فوقالعاده متاسفم و ايکاش ميتوانستم درهای زندانها را بگشايم و همه جوانان دربند را آزاد کنم. ولاکن در مورد شخص شما هيچگونه هيچگونه احساس تاسفی ندارم از آنجا که شماها از اين بدرتر بر سر پدران و مادران ايرانی در طول سی سال گذشته آورده ايد. شتری که شماها در خانه صدها هزار خانواده خوابانديد امروز در خانه خود شما فرود آمده است. به ملت ايران بپيونديد شايد از سر گناهانتان بگذرند. با احترام. سروي.

شیرزاد:
برای رضایت شما الهه عدالت چه باید کرد؟

با سلام ودرود و : اللهم فک کل اسیر . مراتب همدردی مرا بپذیرید .
از قدرتمداران (هر چند نومیدانه ) می خواهم به منافع پایدار این سرزمین بیندیشند که :این به پرهیزگاری ،در قدرتمداری ، نزدیک تر است .

شیرزاد:
ایکاش آه گرم شما در دل سردشان می نشست.

این چرکی که توش غلط می‌زنند پاک نشدنی است.
کینه از چند اسم و فامیل خفه‌شان کرده. زخم به چند خاندان زده‌اند.
خاندان‌ها زخمشان خواهد زد. نسلها فراموش نخواهند کرد.
خدا همراهشونه. اینها بزرگان آینده سیاسی ایران خواهند بود.

شیرزاد:
از لطف شما متشکرم

صبر و مبارزه آرزوی من برای مهدی، همسرتان، شما، همه زندانیان سیاسی و خانواده های آنهاست. روزی می آید که در ایران هم اصلا زندانی سیاسی نداشته باشیم. با اینکه در کشور ما همیشه زندانیان سیاسی از ارج و قرب خاصی برخورداربوده اند و هنوز هم برخوردارند ولی امیدوارم که روزی بیاید که هیچ فردی از این طریق ارج و قرب و احترامش پیش مردممان بالا نرود.
روزی می آید که نامردمان در حکومت نباشند و روزی که برای حکومت "منتخب مردم" جان و روان و سلامت جوانانمان/آینده مان ارزشمند باشد.
روزی می آید که ضحاک ماردوش که جوانان را قربانی حکومت خود می کرد فقط یک برگ سیاه از تاریخ گذشته باشد

شیرزاد:
امید که چنین باشد

خدا به هممون صبر بده واسه تحمل این اوضاع
به خانواده ی زندانیا بیشتر
به امید آزادی

شیرزاد:
امیدواریم

آقای دکتر،
از دوستان مهدی‌ام و چند باری هم دیدمتان، کاش می‌توانستم بگویم چه شرنگی بر کامم است از آن لحظه‌ای که خبر کوتاه را دیدم: حاجی شیرزاد رو هم گرفتند... تا امروز؛ قرار بود یک ماهی پیش ببینمش و کامپیوترش را برایش ردیف کنم که همیشه عین بچه‌های مریض مهدی می‌آورد برای معالجه، نشد که همدیگر را به آن بهانه هم ببینیم توی این شلوغی هر روز و روزگار، حالا مهدی را گرفته‌اند و کاش بدانید چقدر دلم تنگ شده برای حاجی‌مان (مهدی شما) که توی جمع چشم غره برود به من و بگوید:«این مرادی آدم نیمیشد»؛ دکتر، هر وقت صدایتان به حاجی ما رسید از طرف من بگوییدش که مردی‌اش همیشه رو سفیدمان کرده...

شیرزاد:
امیدوارم بر کام شما و ماشرنگی ننشیند. ضمنا نشنیده بودم کسی مهدی ما را حاجی صدا کرده باشد

آزادی ایران و همه فرزندان ایران را آرزو می کنم.

شیرزاد:
من هم...

پدر عزیز
ما همه فرزندان تو ایم و نسل شما همه پدران ما. و مهدی برادر ما. شرم ما از این است که آزادیم و کاری جز محکمتر کردن مشتها و بلندتر کردن فریادها نداریم.
دیگر شقاوت را به حد اعلا رساندند. ادعای عدالتشان گوش فلک را کر کرده است و بوی تعفن اعمال شنیعشان جهانیان را به حال تهوع آورده است. کور و کر فاسد و ستمکار بی غیرت و بی هویت.
به امید آزادی.

شیرزاد:
ممنونم پسرم. اما بدان که فقط خشم کنترل شده به کار می آید

از شنيدن خبر بسيار متاسف شدم. از خدا می خواهم انشاالله که هر چه زودتر به آغوش خانواده بازگردند.

شیرزاد:
ممنون، خدا نصیب هیچ کس نکند

خدا به شما صبر و اجر دهد و این دوران پربلا به سر آید

شیرزاد:
خدا به شما اجر دهد

سلام دكتر
حالمان را گرفتند
اين يكي هم به اضافه ي قبلي ها و خداي ناكرده بعدي ها
دلم به حال مملكت كه هيچ،دينم ،صدها برابر مي سوزد
راستي مملكتي كه نامشروعه،عيدش هم نامشروع است.عيد مشروعتان پيشاپيش مبارك

خدا از اين غم نجاتتان دهد
و هم مارا

همش تو فكرم كه از فردا كه ميام دانشگاه اگر شما يا بقيه آدم حسابي ها بعد از جواب سلام حالم را پرسيديد چي بگم؟اين خوبه؟:
اي بابا ،دكتر ،كمرمان از بار اين غم ها شكست اون وقت شما مي پرسيد حالتان چه طوره؟

يا اين يكي:خيلي خوبيم ،خدارو شكر امسال ساله گاوه،همش خوش بياري آورديم خصوصا كه بستنيش خوشمزه تر بود

راستي عجب بستني:از بستن خطوط اس ام اس گرفته تا روزنامه اعتماد ملي و در دهن مردم
و...ديگه چي؟ببخشيد!راستي همين دوسه تا بيش تر نبود

دارم اين كتاب امام صادق مغز متفكر جهان اسلام رو مي خونم،آي دلم سوخت!!!نوسينده ي كتاب موسسه استراسبورگه،چند صفحه يك بار نوشته:هيچ ديني حتي در اروپا به اندازه ي مكتب اين امام بحث و گفتگو در آن جايز نيست،حتي اگر مخاف دين باشد طرف ،حكم مرتد به سبب بحث به پيشانيش نمي خورد.
حالا از كشتن مردم بگير و از اون بدتر سانسور خبري مربوطه تا اسلامي كردن علوم انساني.كجاي اين مملكت اسلاميه؟از اون بدتر كجاش شيعه س؟

اي بابا ...ولش كنيد اين قدر اشك ريختم كه تو فكرم كيسه اشك بخرم...اما مي گن چينيش هست كه برا چشم درشت هاي ايراني كوچيكه
شما خوبشو سراغ نداريد؟
منظورم از درشت بصير بود،راستي به عينك كوچه چپ هم نيازه.چشم پوشي نه ها كوچه چپ بهتره..ميدونيد كه اتفاقي نيوفتاده..يك سري در گيري هاي پراكنده بين اوباش با جان فدايان اسلام و مسلمين رخ داده كه اون هم به مدد امدادهاي غيبي حل شد.خوب ،الحمدالله.

هنوز غر ميزنم، نه ؟اما اين بار نه براي ...

حالا شايد بفهمی چه بر پداران و مادرانی ميگذشت زمانی که شماها بچهای بيگناه مردم را به عنوان ضد انقلاب ميگرفتيد و ميکشتيد.

شیرزاد:
ممنون از معرفتتان

اندكي صبر سحر نزديك است...

شیرزاد:
یقینا چنین است

نگران نباشيد دكتر شيرزاد اين نيز بگذرد.
تقديم به آن چه نظام مي نامند:
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه روسپيان
باز می آمدند.
باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياه‌پوش
- داغ داران زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد ـ
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند!

شیرزاد:
شعر زیبایتان تسلی دهنده است

سلام آقای دکتر.خداوند به شما صبر بده و فرزندتون پیش شما برگردند.من از نزدیک شاهد روحیه ی خانواده ی آقای عطریان فر بودم و گریه ها و بی قراری مادرشون را شاهد بودم.فرزاندان شماها که سختی چندبرابر داره.واقعا که نامردیه!!!

شیرزاد:
زنده باشید

اطلاعات مرا حفظ كن ؟