« دروغ بزرگ تاریخ | صفحه اول | چرا تقلب نکنند؟ »

یک روز- یک تاریخ

تهران 25 خرداد- امروز به اندازه ی یک تاریخ حادثه رخ داد. افسوس که از دریچه دو چشم محدود من، تو یا هر کسی دیگر تنها صحنه های محدودی را می شود دید یا روایت کرد.
صبح در اولین ساعات، یکی از بچه ها با صدای لرزان و غمزده اطلاع داد دیشب لباس شخصی ها به کوی دانشگاه تهران حمله کرده اند و فاجعه ای به مراتب وحشتناک تر از 18 تیر 78 به وجود آورده اند.

به نظر می رسد چماق داران مجهول الهویه که به گونه ای شگفت برای سرکوبی مردم و دانشجویان امنیت دارند، انتقام ناتوانی خود در کنترل اغتشاشاتی که در تمام سطح تهران و بسیاری از شهرستان ها گسترده است را از دانشجویان گرفته اند. آن ها در مسیر خود هر چه را دیده بودند تخریب کرده بودند. کینه کور آنها را نسبت به کلیت دانشگاه و دانشجو می توان از رفتار وحشیانه ای که به هجوم مغول و تاتار می ماند مشاهده کرد. حکایت غریبی است. مدعی اند 63 درصد مردم طرفدار مشی و منش آن ها هستند. با هزار ترفند نیز تلاش می کنند هر از چند گاه نمایشی در یک دانشگاه برگزار کنند و با آوردن افراد به شیوه اتوبوسی از بیرون، در کنار معدود طرفدارانشان وانمود کنند که در دانشگاه ها حامیان قابل توجهی دارند. اما وقتی آتش خشم حقیرانه چشمانشان را پر می کند تردید نمی کنند که هر دانشجویی که در مقابل دارند دشمن بالفطره ای است که باید سرکوب شود. در نگاه سرشار از خشونت و وحشی صفت آنان دانشجو دشمن است مگر آن که قبلاً خودش را به آنان رسانده و آشنایی داده باشد!

حدود ساعت 11 صبح بود که برای رساندن امین به محلی که بتواند خود را به وسیله ی نقلیه عمومی برساند از مقابل کوی دانشگاه تهران عبور کردم. به صحنه ی جنگ می مانست. در و پنجره های شکسته، وضعیت غیرعادی و آشفته و دانشجویان سرگردان و حیرت زده تنها منظره ای بود که به جای شور و نشاط همیشگی دانشجویان کوی می شد دید. امتحانات دانشگاه تا شهریور به تعویق افتاد و دانشجویان ساکن کوی فقط آن روز را فرصت داشتند که باقیمانده ی اثاث مختصر خود را از میان خرده شیشه ها و کمدهای تخریب شده جمع آوری کنند و به شهر و دیار خود برگردند. موقع برگشت با دقت بیشتری خیابان اصلی کوی را دید زدم. از دور دست بچه ها با قدم های خسته و لرزان چمدانها و ساک هایی که تمام زندگی شان بود را به دنبال می کشیدند. مقابل در ورودی کوی بچه ها داشتند با هم روبوسی و خداحافظی می کردند. بغض تلخی گلویم را گرفت. خدا لعنت کند آن که چماق سرکوب را به دست جماعتی وحشی و از خدا بی خبر داد.

بعد از ظهر در فاصله ساعات 12 تا 15 هر از چند دقیقه ای خبرهای ضد و نقیضی می رسید که به تناوب حاکی از برقراری یا لغو راهپیمایی اعتراضی مردم تهران در ارتباط با نتیجه دور از انتظار و شگفت آور اعلام شده انتخابات بود. با هر کس که تماس می گرفتی گیج بود که چه باید کرد. وجه مشترک خبرها نهایتاً این بود که مجوز برای راهپیمایی صادر نشده است. برخی نیز می گفتند برای جلوگیری از راهپیمایی به نیروهای انتظامی دستور تیر داده شده است. از ظهر نیز تبلیغات پر حجم صدا و سیما برای مردّد کردن یا بازداشتن مردم از شرکت در راهپیمایی بی امان در جریان بود. نهایتاً هر کسی خود تصمیم گرفت که چه باید بکند. موسوی، کروبی و خاتمی گفته بودند که ما شرکت می کنیم. اغلب دوستان نیز بدون آن که امکان ارتباط با هم داشته باشند جدا جدا به همین تصمیم رسیده بودند که باید در راهپیمایی شرکت کرد ولو آن که نمی دانیم حاکمیت جه تصمیمی برای برخورد با آن دارد. یکی از همکاران می گفت: از صبح دانشجویان در مورد برقرار بودن یا نبودن راهپیمایی از یکدیگر و استادانشان پرسش می کردند و تا آخر نیز تکلیف روشن نشد. وی می گفت آخر سر به دانشجویان گفتم: من به هر حال برای راهپیمایی خواهم رفت، که با شلیک هورا و خوشحالی آن ها همراه بود.

ساعت 4 در یکی از خیابان های منتهی به خیابان آزادی ماشین را پارک کردم. به همراه همسرم راه افتادیم به سمت میدان انقلاب. هرچه می گذشت جمعیت متراکم تر می شد. از هر خیابان فرعی جویباری از جمعیت به سمت خیابان آزادی جریان داشت و سیلی عظیم را رقم می زد. جوان ها و حتی مسن ترها نمادهای سبز را بر دست، سر و تن داشتند. از همه سنخ آدمی در خیابان راهی شده بود. بیشتر جوان بودند، اما هم سن و سال های ما نیز کم نبودند. با همسرم دوش به دوش و دست به دست راه می رفتیم و دستان دیگرمان علامت پیروزی را بر فراز سرهایمان بالا برده بود. موجی از نشاط سیاسی خیابان آزادی را در برگرفته بود. چهره های غم زده ای که از بعد از ظهر جمعه 22 خرداد بر اثر ضربات پیاپی کودتا درهم کشیده شده بود، با دیدن یکدیگر و با اشاره علامت پیروزی به هم لبخند می زدند و شاد می شدند.

راهپیمایی در اصل از میدان انقلاب به سمت میدان آزادی بود. منطقه ای در حدود 2 کیلومتر اطراف میدان انقلاب منطقه تجمع و شکل گیری جمعیت بود و افواج مردمی از آن جا به سمت آزادی به راه می افتاد. آن طور که می گفتند جریان راهپیمایان از شرق تا میدان فردوسی و با تراکم کمتر تا میدان امام حسین و از غرب تا میدان آزادی گسترده بود. راهپیمایی از 4 بعد از ظهر اعلام شده بود اما تا 7 شب نیز همچنان سمت و سوی حرکت از پیرامون خیابان آزادی به سمت آن بود. جمعیت کثیری نیز در مسیر رسیدن به خیابان آزادی در ترافیک خودرو ها منجمد شده بودند و امکان رها کردن خودرو و پیوستن به راهپیمایان را از دست داده بودند. برخلاف راهپیمایی های رسمی، پلیس هیچ گونه همکاری برای بستن معابر و هدایت خودروها از مبادی مناسب انجام نداده بود. از صدها دستگاه اتوبوس که در راهپیمایی های رسمی وظیفه آوردن و بردن راهپیمایان را انجام می دهند خبری نبود. به طور میانگین هر شرکت کننده علاوه بر برنامه معمول راهپیمایی که حداقل دو ساعت پیاده روی را شامل می شد، ناچار بود سه تا چهار کیلومتر مسیر را طی کند تا خود را به جریان اصلی برنامه برساند و برگردد.

ما در آن بخش از جمعیت قرار گرفتیم که از خیابان آزادی خود را به برنامه می رساندند. به همین جهت در ابتدا از غرب به شرق راه رفتیم تا به موج اصلی جمعیت برسیم که از شرق به غرب می آمد. حدود 5 بعدازظهر حوالی وزارت کار به آن موج رسیدیم. آن موج که آمد تمام سطح خیابان از جمعیت فرش شد. قرار بود میرحسین موسوی، خاتمی، کروبی و شخصیت های مهم اصلاح طلب حوالی مسجد صاحب الزمان در چهارراه بهبودی به راهپیمایان ملحق شوند. دقایقی زودتر سر و کله محمدرضا خاتمی پیدا شد. جمعیت برایش ابراز احساسات کردند. به کمک چند جوان خود را به بالای یکی از سکوهای واقع در ضلع جنوبی مسجد که مشرف به خیابان آزادی است کشانید. چهره ی جذاب محمدرضا با شال سبزی که به گردن انداخته بود درخشش خاصی داشت و نظرهای راهپیمایان را به سمت مسجد صاحب الزمان در ضلع شمال خیابان آزادی جلب می کرد. آن سوی دیوار می گفتند که مسجد پر است از نیروهای ویژه که نمی دانم آمده بودند آن جا چه کار کنند. آن سو تر موقعی که می آمدیم، شاهد تجمع حدوداً هزار نفر از نیروهای ویژه در پایگاه بسیج غرب تهران در حوالی ایستگاه سینالکو بودیم. بلندگویی هم بر سر در پایگاه بود که نوحه های حماسی زمان جنگ را گذاشته بود، که از قضا وقتی می گفت: "یاد امام و شهدا، دلو می بره کرب و بلا" بیشتر داغ ما را تازه می کرد از فقدان امامی که برای برخی از مدعیان تنها نامی از او باقی مانده با تک جمله هایی که چهره ای نامتجانس با محکمات گفتمان او و مشابه برخی دولتمردان را جلوه گر می سازد.

وقتی که همراه جمعیت میلیونی به سمت میدان آزادی برمی گشتیم اثری از آن نیروهای آماده به مقابله در پایگاه یاد شده ندیدیم. ای کاش از جایی موج جمعیت را دیده باشند تا دریابند آن چه در مقابل آن ها در خیابان آزادی به راه افتاده بود متن واقعی جمعیت مردم ایران بود نه به زعم آنها چهار تا بچه سوسول! ای کاش می دیدند که حکایت، داستان چند نفر فریب خورده اجانب و مرعوب شدگان در برابر دشمن نیست، که برای آزادی عیش و نوش اعتراض داشته باشند. آن ها از شنیدن دروغ و ادعای گزاف خسته شده اند. آن ها از دین فروشی و قدرتمداری در زیر لباس مقدس مآبی بیزار شده اند. آن ها به حمایت از سیدی سبزپوش که رنگ صداقت و نو شدن دارد به خیابان آمده اند. آن ها رهبرانی می خواهند که دین شان ملعبه دنیاطلبی و ابزار کسب قدرت نباشد. آن ها مسئولانی می خواهند که تواضع و فروتنی در برابر مردم در عمق نگاهشان و در متانت رفتارشان باشد نه در نمایش های تهوع آور تکراری تلویزیونی.

جمعیت عمدتاً آرام بودند و شعار نمی دادند. گفته می شد که میر حسین از مردم درخواست کرده که فقط آرام پیاده روی کنند. اما این قاعده در سرتاسر برنامه نبود. در بخش هایی از جمعیت، گاه امواج ده ها هزار نفری را می دیدی که یک پارچه شعار می دادند. شعارهایی که کتاب ها معنی پشت سر برخی از آن ها بود، با زبانی شیوا، ساده و گاه مطایبه آمیز:
"رأی ما رو دزدیدن، دارن باهاش پر می دن"
"احمدی به گوش باش، ما مردمیم نه اوباش"
"خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی"
"دروغگو، دروغگو، 63 درصدت کو؟"
"موسوی، موسوی، رأی ما رو پس بگیر"
"هاله ی نور رو دیده، رأی ما رو ندیده"
دردی که در پس این شعارها بود یک چیز بود و بس: بیزاری مردم از استکبار مسؤلان و رفتار تحقیر آمیز آن ها با مردم و نا رضایتی آن ها از نادیده گرفتن رأی صادقانه شان در انتخابات. بی اختیار مشتان من هم بالا می رفت و شعار می دادم. بعد از انقلاب به تدریج برنامه تظاهرات رسمی و تکراری شد و هر کار که می کردیم مشتمان بالا نمی آمد. اما در این برنامه بعد از سالها حس کردم مشتانم به راحتی بالا می آید و حنجره ام برای فریاد همان قدرت سی سال پیش را باز یافته است. هر کدام از بچه های قدیمی انقلاب را که می دیدم از او می پرسیدم دستهایت برای شعار بالا می آید؟ قدرت شعار دادن داری؟ و شوق مندانه می دیدم همه مثل من نشاط جوانی دوران انقلاب را در خویش باز یافته اند.

این همان مردمی هستند که اصحاب احمدی نژاد تصور می کردند تنها به فکر سیر شدن شکمشان هستند و شعارهای اساسی سیاسی را فدای بهبود معیشت شان می کنند. بنابر همین برداشت کودکانه بود که تصمیم گرفتند در آستانه ی انتخابات با چاپ پول، سیلابی از پرداخت های بی حساب و کتاب و ریخت و پاش های سلطان مآبانه را دامن بزنند تا رأی مردم را بخرند. اگر آن برداشت نابخردانه درست بود اکنون باید جمعیت تهران کاسه ی گدایی به دست می گرفتند و به دنبال "موکب همایونی" آقایان می دویدند تا نامه ای به دست مبارک ایشان برسانند و جیفه ای دریافت دارند تا امروز را به فردا برسانند.

اگر از این پس از دستان احمدی نژاد طلا هم بریزد هرگز مردم ایران او را به خاطر توهین هایش به شعور آن ها و این که آنان را خس و خاشاک نامیده است نخواهند بخشید. اگر روزی احمدی نژاد بر فرض محال بتوانند تورم را در ایران به حداقل ممکن هم برساند هرگز قادر نخواهد بود خاطره ی دادن اطلاعات و آمار دروغین از صدا و سیما در برابر چشم مردم را فراموش کنند. و اگر بر فرض محال دوستان احمدی نژاد خود را قهرمان عدالت و مبارزه با ستم جا بزنند هرگز فراموش نخواهد شد که آن ها در انتخاباتی ناعادلانه که خود همه کاره ی آن بودند و خود دست خود را به عنوان برنده بالا بردند، حق مردم را نادیده گرفتند.

راهپیمایان به حوالی دانشگاه صنعتی شریف که رسیدند دیگر تراکم جمعیت به حد اعلا رسیده بود. سر جمعیت در میدان آزادی قرار داشت و انتهای آن تا میدان انقلاب و با تراکم کمتر تا میدان فردوسی ادامه داشت. من قبلاً که چند بار در سالهای اخیر در راهپیمایی های سالگرد انقلاب شرکت کرده بودم، با یک حساب سرانگشتی تعداد راهپیمایان مراسم 22 بهمن را که با جمعیتی غیر متراکم از ضلع شرقی میدان آزادی تا حوالی میدان انقلاب را در بر می گیرند حدود 300 هزار نفر تخمین می زدم. این رقم با تخمین مسافت حدود 6 کیلومتری مسیر با عرض مفید حدود 50 متر و با تراکم خوش بینانه ی یک نفر در متر مربع به دست می آید. در راهپیمایی مردمی دوشنبه 25 خرداد ماه تراکم از حدود تقاطع جیحون تا میدان آزادی به چهار نفر در متر مربع می رسید، یعنی جمعیت نمی توانست به راحتی قدم بردارد. دنباله ی جمعیت نیز به میدان فردوسی می رسید. تمام خیابان های منشعب از خیابان آزادی نیز تا عمق حدود یکصدمتری مملو از جمعیت انبوه بود. بر این میزان نیز باید افزود جمعیت کثیری که در ترافیک خیابان ها گیر کرده بودند و نمی توانستند خود را به راهپیمایی برسانند. هنگام برگشتن از بزرگراه یادگار امام صف انبوهی از این گروه در باند غربی بزرگراه تمام سطح آن را در چهار ردیف فرش کرده بودند. صف خودروها از تقاطع آزادی تا نزدیک بزرگراه حکیم، حدود 4 کیلومتر، گسترده بود. قریب به اتفاق آن ها عکس های موسوی را به شیشه چسبانده بودند و به قصد راهپیمایی آمده بودند. بر مبنای این محاسبات به راستی جمعیت یک میلیون شرکت کننده در راهپیمایی کاملاً به دور از اغراق است. در این محاسبه این نکته را نیز باید در نظر گرفت که در نهایت برای راهپیمایی مجوز صادر نشده بود و شاید بسیاری نسبت به شرکت در آن دچار تردید شده بودند.

شب حدود ساعت 5/9 به خانه رسیدم. در امواج جمعیت من و همسرم یکدیگر را گم کردیم. او به همراه جمعیت از مسیر میدان آزادی و خیابان محمد علی جناح با طی کردن مسافت زیادی خود را به خانه رساند. در مسیر خود رفتار تحریک آمیز افراد مستقر در پایگاه بسیج شمال خیابان آزادی را مشاهده کرده بود. شب که خبرها رسید متأسفانه خبرگزاری ها روایت کردند که حداقل یک نفر در درگیری که در آن نقطه روی داده است کشته شده است. روزهای بعد آمار کشته شدگان 25 خرداد به 8 نفر رسید. می گویند که بخشی از این تعداد مربوط به دانشجویانی است که شب قبل در یورش لباس شخصی ها به کوی دانشگاه کشته شده اند. شیرینی راهپیمایی مسالمت آمیز و تاریخی 25 خرداد با خشونت کور و بی هدف عناصری نادان به تلخی گرایید. چه چیز را با خون ریزی اثبات خواهند کرد؟ با چه منطقی می شود پذیرفت که در یک راهپیمایی میلیونی که عمدتاً با سکوت و آرامش همراه بود و تمام رمز پیروزی آن نیز در همین عظمت و مسالمت آمیز بودن آن بود، کسانی قصد حمله به یک پایگاه نظامی را داشته اند؟ آیا مطرح کنندگان این منطق خنده آور یادشان نمی آید که 32 سال پیش مسئولان امنیتی آن نظام با توجیهات مشابهی سعی داشتند رفتار خشونت آمیز خود را موجه جلوه دهند و آیا به خاطر نمی آورند که نمی توان در مورد حوادثی که هزاران چشم ناظر آن ها بوده است دروغ سر هم کرد؟

دوشنبه 25 خرداد 88 یک تاریخ تمام عیار بود. تا پاسی از شب گذشته خواب نداشتیم.در تمام کوچه های شهر بچه ها شعار می دادند و با نیروهای ویژه در جنگ و گریز بودند. عجب روزگاری است و چه زود تاریخ می شود.

دنبالك اين مطلب:
http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/324

نظرات بازدیدکنندگان

سلام،فرمودید پست بعدی را بخوان،خواندم،این هم نقد من بر روی آن و نکاتش:
اولین اشتباه:
". ای کاش از جایی موج جمعیت را دیده باشند تا دریابند آن چه در مقابل آن ها در خیابان آزادی به راه افتاده بود """""متن واقعی جمعیت مردم ایران"""""" بود نه به زعم آنها چهار تا بچه سوسول!"
شما اهل تهرانید،کل تهران هم اگر هم رای شما شوند به هیچ وجهی "متن واقعی جمعیت ایران" نمیشوید،پس ما بوقیم؟
دو:
"از فقدان امامی که برای برخی از مدعیان تنها نامی از او باقی مانده با تک جمله هایی که چهره ای نامتجانس با محکمات گفتمان او و مشابه برخی دولتمردان را جلوه گر می سازد"
واقعا خرسند شدم دیدم هنوز به امام اعتقاد دارید،ولی آنهایی که "ولایت فقیه" حاصل دسترنج ملت و همان امام را قبول دارند،این رهبر عظیم الشان را هم قبول دارند،مگر شما نده اید تکیه ء امام بر قانون را؟پس چگونه بی پرده شورای نگهبان را زیر سوال میبرید؟و به تقلب گسترده "دست در دست وزارت کشور"متهم میسازید؟مگر به شما لینکی ارایه نکرده ام که امام با ضد قانون ها چگونه برخورد کرد؟
سه:
"آن ها مسئولانی می خواهند که تواضع و فروتنی در برابر مردم در عمق نگاهشان و در متانت رفتارشان باشد نه در نمایش های تهوع آور تکراری تلویزیونی"
اتفاقا استاد این نمایش های تهوع آور همانی است که شما پشت اویید و این چند روز معلوم نیست کجا غیبش زده،من در مناظرات چیزی غیر از همین نوع کارها از ایشان ندیدم
اشتباه چهارم و تکرار اشتباه اول:
"دردی که در پس این شعارها بود یک چیز بود و بس: بیزاری """مردم""" از استکبار مسؤلان و رفتار تحقیر آمیز آن ها با """مردم""" و نا رضایتی آن ها از نادیده گرفتن رأی صادقانه شان در انتخابات"
آقا جان،شما تظاهرات بعد از آن را که ما رفتیم ندیدی؟در مرقد امام شعار ها را نشنیدی؟پس ما بوقیم؟شما چگونه بر فرض محال حتی کل تهران را "مردم" میخوانید؟برداشت من از مردم کل جمعیت ایران است،که آن هم با رای گیری مشخص میشود
پنجم:
"این همان مردمی هستند که اصحاب احمدی نژاد تصور می کردند تنها به فکر سیر شدن شکمشان هستند و شعارهای اساسی سیاسی را فدای بهبود معیشت شان می کنند"
اتفاقا همان مردم که قبلا گفتم منظورم را معتقدند که کمکی که در این دولت قبلی به آنها شده بود،در دولت های پیش از آن سابقه نداشته است،ثانیا لطفا برای این بند منبع ذکر کنید،و من روی این حرف شما بحث دارم که اینجا مجالش نیست
ششم:
"اگر از این پس از دستان احمدی نژاد طلا هم بریزد هرگز مردم ایران او را به خاطر توهین هایش به شعور آن ها و این که آنان را ""خس و خاشاک"" نامیده است نخواهند بخشید"
منظور از خس و خاشاک اوباشی است که شیشه بانک میشکنند و اتوبوس آتش میزنند و...،آیا نمیدانستید؟کسی به مردم توهین نکرده بود،چرا عامدانه و با منظور این را تاویل میکنید،در حالی که به یک بچه هم بگویید منظور را میفهمد
هفتم:
"و اگر بر فرض محال دوستان احمدی نژاد خود را قهرمان عدالت و مبارزه با ستم جا بزنند هرگز فراموش نخواهد شد که آن ها در انتخاباتی ناعادلانه که خود همه کاره ی آن بودند و خود دست خود را به عنوان برنده بالا بردند، حق مردم را نادیده گرفتند"
به چه حقی انتخابات را ناعادلانه میخوانید؟اتفاقا تقلب در چنین سطحی محال است و شما هم میدانید و حتی رهبر هم اذعان داشتند ولی شما گوشهایتان را گرفته اید،امیدوارم لااقل برای رهبر معظم انقلاب حرمت قایل باشید!
و در آخر من هم از خشونت و خونریزی بیزارم و آن را مگر در شرایطی جایز نمیدانم و قلبم متاثر میشود،ولی این که عاملان این که بوده اند و چرا چنین اتفاقی افتاده است قابل بررسی است،مضافا این که به بسیاری از خبرگزاری های خارجی اعتماد ندارم،مثلا در دانشگاه تهران میگفتند 5نفر دانشجو مرده اند و حتی اسم هم اعلام کرده اند ولی دروغ بود،پس حرف شما را هم باور نمیکنم چون منبع درستی نداشت،به شما هم توصیه میکنم هوشیار باشید و نگذارید بعضی خبرهای دروغ و شایعه بر شما تاثیر بگذارد
والسلام

.
صبح در اولین ساعات، یکی از بچه ها با صدای لرزان و غمزده اطلاع داد دیشب لباس شخصی ها به کوی دانشگاه تهران حمله کرده اند و فاجعه ای به مراتب وحشتناک تر از 18 تیر 78 به وجود آورده اند.
..
و باز همین چند خط کافی بود که یاده صحبتای دیروز رهبر بیوفتم که چقد بده یه مشت مجهول الهویه به اسم رهبری بریزن تو یه جائی و ...
واقعا چناب شیرزاد تو تمام نوشته های شما حقیقت و منطق موج میزنه..!!..میدونستین اینو..!؟

آقای شیرزاد
حضور شما و دیگر بزرگان به ما جوانترها دلگرمی میدهد. کارمان شده نشستن پشت کامپیوتر و دنبال کردن اخبار با بغضی بزرگ در گلو و چشمان به اشک نشسته. قلمتان مرحمی است بر دردهایمان.

آقای شیرزاد سلام
نوشته شما عالی بود
اگر فرصت دارید این روزها رو خاطره نگاری کنید
با سپاس

واقعا آدم حیران می ماند، چرا در برگه های رای کدهای {44 ، 55 ، 66 ، 77 } را برای {احمدی نژاد، رضایی، کروبی، موسوی} انتخاب کردند؟ مگر مجموعه اعداد {1، 2، 3، 4} چه اشکالی داشت که کد به حساب بیایند؟

و اگر می خواستند کد دو رقمی داشته باشند، چرا مجموعه اعداد {14،13،12،11} را یا مجموعه اعداد {11 ،22، 33 ، 44} را در نظر نگرفتند که با شماره ردیف اسم نامزدها همخوانی داشته باشد؛ یعنی {1-احمدی نژاد، 2-رضائی، 3-کروبی، 4-موسوی}

ببینید این همه بلوا و آشوب در کشور، این خون بیگناهانی که بر زمین ریخته شد... باید مسئولین انتخابات به سبب قصور در انجام وظایف خود که منجر به جنایت شده است محاکمه و مجازات شوند.

استاد عزیز قلمتان گرامی باد. شما هم تاریخی را بزیبائی نوشتید. امیدوارم که اندوهمان بشادی پایان پذیرد. بامید پیروزی و پاینده ایران.