ساعتی در ایستگاه قطار
دست به هر چی می زنی فزرتش قمسور است. سراغ هر وسیله ای می روی چهار چرخش هواست. هر چرخی که می بینی چوبی لایش گیر کرده است. ما ملت بد شانس هر چی نصیبمان شده از نوع قلابی است. زمانی که گاری سوار می شدیم لنگ می زد. پیکان سوار هم که شدیم یک روز کلا چش بریده بود، یک روز تسمه اش، روز دیگر فرمانش می زد و زمانی هم اصلا" روشن نمی شد. سمند هم که سوار شویم همان بساط است. یک روز هیدرولیک فرمانش خراب است، روز دیگر سیستم کنترل هوشمندش قاطی می کند و زمانی انژکتورش درست کار نمی کند. گلیم بخت ما را با تار و پود قلابی بافته اند. سیاهی تا مغزش نفوذ کرده، با وایتکس هم پاک نمی شود. مثل مهر شناسنامه ها در روز انتخابات نیست که با یک پنبه و قدری آب دهان پاک شود. کنه و بنه اش را سیاهی گرفته است.
خوبی این زندگی این است که وقت نداری آه و ناله کنی. شب که کپه ات را می گذاری تا بخوابی به بخت سگی ات فکر می کنی که از هر طرف زندگی را جفت و جور می کنی از یک جای دیگر بندش از دستت می رود. بعد برای فردایت صد جور طرح و نقشه می کشی و خودت می دانی فردا شب که سرت را روی بالش می گذاری همین آش است و همین کاسه. از صدتا چاقویی که ساخته ای یکی دسته ندارد. رفقا می گویند چرا نمی نویسی. آدم باید دل و دماغی داشته باشد قد کوه دماوند. یا این که بیکار باشد و ماه به ماه رزق و روزی اش از جایی برسد. تو این وانفسای زندگی دریغ از 5 دقیقه وقت که توی آیینه نگاه کنیم تاسی سرمان تا کجا پیشروی کرده است.گهگاه قلم به دست می گیریم صفحاتی را سیاه می کنیم تا حداقل خودمان باور کنیم که زنده ایم. مثل معتاد ها ساعتی را با قلم و کاغذ حال می کنیم. وقتی سرمان را بلند می کنیم ماییم و صدها گرفتاری. تلفن هایی که باید بزنی، کارهای مربوط به بچه ها که تمامی ندارد. از مدرسه ی این گرفته تا دانشگاه اون و مشکلات عدیده ی اون یکی. و سرکار خانم که بنده خدا از هر 10 تقاضا 8 تایش را جواب منفی می گیرد. سیلاب خرج خفه مان کرده. سرمان را که از آب بیرون می کنیم موج دیگری می رسد. با صد جور بندبازی حساب دخل و خرج را تنظیم می کنی و باز هم هشتت گرو نه است.
هر وسیله ای که در خانه داری زودتر از آن چه فکرش را بکنی بوی گند اسقاطی اش رفته هوا. همه چیز کهنه است و فرسوده. قدیم لااقل این امکان را داشتیم که یک لنگه کفش را ده بار ببریم پینه دوزی تا وصله اش کند. حالا وقتی میروی بازار یا باید به راحتی دست توی جیبت کنی کفش هشتاد هزار تومانی برای بچه ات بخری تا لااقل شش ماه گل پایش بند شود، که تازه آن را هم یک مارک قلابی خارجی بهش زده اند تا به ریش من و تو ببندند . و یا به ناگزیر با هزار زبان بازی برای طفلک وانمود کنی که فلان کفش چینی چه قدر خوشگل است و به لباست می آید. و بعد از چند هفته نظاره گر صحنه ی فجیع کفش جر خورده پسرک باشی که دهان باز کرده اندازه دهان کوسه ماهی.
پیراهن می خری به چه قیمت. به تنت زار می زند. هر درزش از یک طرف دوخته شده. ده جایش از همان اول نخ کش است. دکمه هایش یکی پس از دیگری می افتند. آن هم از شانس تو صاف توی دستشویی. یا باید از خیر پیراهن بگذری یا هر شب دستت بند باشد به دکمه دوزی. صد بار هم از چپ به راست و از راست به چپ اتویش می کنی، انگار تنها چیز دوام دارش همان چین و چروک هاست.
قصه ماشین سواری تو این کشور هم تمامش درد است و ماتم. از اون اول داستان که برای تحویل گرفتن چه قدر باید علاف شوی و چشم بر ناز کارخانه خودرو ساز بپوشی تا به صد زاجرات بشوی ماشین دار؛ تا مشکلات سرویس و گارانتی که آخر کار باید از رفع برخی عیوب مادر زاد بگذری؛ و بالاخره بعد از یکی دو سال که دور تا دور ماشینت را یا خط کشیده اند یا وقتی در پارک بوده زده اند و رفته اند و یا خودت از سر اعصاب خردی به تیر کنار کوچه مالیدی. شده مثل چهره جذامی ها. رغبت نداری سوارش شوی. بعد هم هر روز از یک جایی صدای تاق تاق می آید. یک دفعه هم پت پت پت وسط چهار راه خاموش می شود. باید به تنهایی هلش بدهی تا کنار خیابان تا یکی به دادت برسه، یا . . . ولش کن بابا این ها را خودتان خوب می دانید.
همین الان که در ایستگاه قطار دارم این چیزها را می نویسم، بیش از نیم ساعت است که تصویر تلویزیونی که در سالن گذاشته اند خراب شده، پرپر می کند. بنی بشری پیدا نمی شود تا لااقل این زبان بسته را خاموش کند. معلوم نیست برای چی و برای کی روشن است. قبلا" دوتا از این تلویزیون ها بود به فاصله ی شش هفت متر از هم. هر کدام هم روی یک کانال روشن بود. صدای آن ها هم به طرز وحشتناکی در هم می پیچید. به دلیل نا معلومی یکی از آن ها را کنده اند و برده اند. لابد این یکی هم که تصویرش دارد بال بال می زند به زودی از آن بالا برداشته می شود. صدای مبهمی در فضا پیچیده و گوش خراش است. توی این سالن یوغور و بد هیبت اگر دو تا زنبور با هم پرواز کنند صدای همهمه ای آزار دهنده شان گوش را کر می کند. من نمی دانم کجای این سازه بد شکل با اصول معماری سازگار است. نه نورش درست و حسابی است، نه سرما و گرمایش، نه چشم اندازش و نه وضعیت صوتی اش.
برای ساعت سه بلیط داشتم. ساعت پنج است و هنوز از حرکت خبری نیست. تو این اوضاع و احوال جوی البته حدس می زدم که حرکت به موقع نباشد. از خانه تلاش کردم با تلفنی که داده اند زمان حرکت را جویا شوم. شماره سه رقمی مربوطه را گرفتم؛ گفت:" مشترک گرامی شماره شما به دلیل عدم پرداخت صورت حساب مسدود است!" از صدتا فحش بدتر! بعد 118 را گرفتم یک شماره معمولی داد. وسط روز هرچه زنگ زدم کسی گوشی را برنداشت. به ناچار گفتم می روم ایستگاه. آژانسی محل گفت ماشین ندارم. اون یکی هم هرچه زنگ می زدم گوشی را برنمی داشت. آژانسی ها اول مقصد را می پرسند، سریع با مغز کامپیوتری شان چرتکه می اندازند که با این اوضاع بنزین صرف می کند یا نه و بعد می گویند ماشین نداریم. بالاخره با صد انا انزلنا گفتیم با ماشین بابا می رویم ایستگاه، بعد خودش یواش یواش برمی گردد. پیرمرد برایش رانندگی بسیار سخت است. به ایستگاه که رسیدیم فهمیدیم ساعت ها باید منتظر بمانیم تا قطار حرکت کند. حالا توی مسیر چه قدر بماند خدا داند. سرانجام حرکت با سه ساعت و نیم تاخیر انجام شد و حاصلش شد این قرقر نامه.
نگویید حالش گرفته شده و دست به قلم برده. گفتم که، شبانه روز پر است از این چیزها، کی فرصت داره بنویسه. باز هم نگویید ایران همه اش سیاه نیست. قبول. نقاط مثبت هم زیاد پیدا می شود در این مملکت، اما خدا وکیلی آشفتگی ها روز به روز دارد زیادتر می شود. داشت کشور تازه یک سر و سامانی می گرفت که اوضاع احمدی نژادی شد. انگار که یک دفعه ترمز دستی این اتول را کشیده باشند. ماشینی که به زحمت داشت از سربالایی می رفت بالا، حالا عقب عقب دارد می رود پایین و هر روز هم شتاب بیشتری می گیرد. رایحه ی خوش خدمت خفه مان کرده . یک روز گاز قطع می شود، یک روز مردم توی سرما در راه می مانند، یک روز این جنس کمیاب می شود و یک روز آن جنس. گرانی هم امان مردم را بریده. دست به هرچیز می زنی دادت از بی عرضگی بعضی مدیران به هوا می رود. و از همه جانکاه تر آن است که شب که خسته چند دقیقه اخبار تلویزیون را می بینی باید لبخند ژوکوند آقای پرزیدنت را تماشا کنی که همه چیز را به مسخره می گیرد. و در کنار همه مشکلات باید دلت را خوش کنی که خب هر مشکلی داریم باشد، در عوض در نطنز دو هزار سانتریفوژ دارد جیر جیر جیر می چرخد تا به زودی تکنولوژی آمریکا را بگذاریم تو این جیب مان و روسیه را توی آن جیب مان.
عزت زیاد. بالاخره می گذرانیم یک جوری این روزگار را.
نظرات بازدیدکنندگان
سلام / خسته نباشید
چند وقت بود که هر موقع به این سایت سر میزدم میدییم به روز نشده
حالا میبینم که.......حق دارید
ولی این مطلب خیلی به دلم نشست
آقای دکتر اگه شد ما رو توی جریان دادگاهتون هم بذارین
ممنون
Posted by: سروش | January 21, 2008 12:41 AM
همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد خود حجاب خوديم واز ماست كه برماست و درد دل را پس از اماله بايد در موال برد مگر ناصردينقجر باشي،شاعرومداح كه بجايت حكيم اماله شود وتو حالت به شود كه تاكنون چنين گذشته و دانشجو كور شده تا سياستمدار اصلاح طلب ...عجب معامله اي!
Posted by: hammeh | January 20, 2008 09:52 PM
آقاي شيرزاد ناله مکن ، ناله دشمنت را جري تر مي کند... بد نيست کمي از شريعتي برايت بنويسم که چه شاني براي قلمش قائل بود:
قلم توتم من است، قلم توتم ماست. به قلم سوگند ، به خون سياهی كه از حلقومش می چكد سوگند ، به رشحه خونی كه از زبانش می تراود سوگند، به ضجه های دردی كه از سينه اش بر می آيد سوگند كه قلم مقدسم را نمی فروشم.به دست زورش تسليم نمی كنم ، به كيسه زرش نمی بخشم ،به سر انگشت تزويرش نمی سپارم ، دستم را قلم می كنم وقلمم را از دست نمی گذارم. چشمهايم را كور می كنم ، گوشهايم را كر می كنم ، لبم را می دوزم ، انگشتانم را بند بند می برم ،حتی سينه ام را می شكافم و قلبم را ميكشم ،... اما قلمم را به بيگانه نمی دهم.
شيرزاد:
من كه شريعتي نيستم اخوي. ناله نكردم، فقط كمي غر زدم. كاري كه همه مردم به آن مشغولند.
Posted by: حسن مرندي | January 18, 2008 10:35 AM
ba salam, aghaye Shirzade gerami, neshanehaye khoobi dadi az nabesamanihayeman, dard ra sharh dadi be zabane dardmandan, kami ham az khode bimari begoo, az ellat haye an, va az darmane an. MAgar na inke hatta ahgaye Khatami ham eteraf kard ke sakhtare eghtesadiman bimar ast? hal begoo ke in bimari chist. vazifeye man o shoma antor ke Marx migoft taghire jahan nist. vazifeye ma taghire bavar haye ghalat ast. badan khode mardom jahaneshan ra taghir khahand dad. shad o salamat o movafagh bashid.
eradatmand, roshangar
Posted by: hamid roshangar | January 17, 2008 01:59 PM
نه آقا اينطوريا هم نيست ! از وقتی مملکت و رئيس جمهورش رفت تو هاله ای از نور گل و بلبله که از در و ديوار ميدان پاستور تهران می ریزه بيرون. به شرطی که فقط تو خيابون (دکتر!) احمدی نژاد زندگی کنی و با قيمت های آنجا حال کنی (ظاهرا آن 1 خيابان کويته ايرانه ) يا اينکه هميشه 1 لبخند ژکوند (دکتر!) الهام گونه به چهره داشته باشی و به ريش و پشم هرچی مردم و بدبختی شونه بخندی!
يادتونه وزير آموزش و پرورش سابق همين (دکتر!) احمدی نژاد به معلمان (مثل من گور به گور شده ) وعده داده بود بايد کمربندمان را يک سوراخ تنگ تر ببنديم. ما هم که کمر بندمان تو سوراخ آخر بود تصميم گرفتيم شلوارهای کش دار(راحتی) بپوشيم که با شرايط مملکت به خوبی منطبق باشيم.( پيژامه پوشيدن منه معلم توی کلاس از تيپ مدير ارشد اجرايي کشور که زاقارت (شايدهم ذاقارت يا ...) تر نيست )
ضمنا 1 نکته به نويسنده محترم : شما می بینی شماره سه رقمی مربوطه میگويد:" مشترک گرامی شماره شما به دلیل عدم پرداخت صورت حساب مسدود است!" خوب چرا از شماره موبايل وزير مربوطه استفاده نکرديد.تا آنجا که يادمه وزاری کاردانمان در روز اول وزارت شماره موبايل شخصی خود را به ملت دادن برای يه همچين وقتی ديگه!
نکته ديگر اينکه همون بهتر که ماشين ها دم در کارخونه خرابه . اين يعنی صرفه جويي در منابع مملکت که هرچی دم دست کارخونه است بچپانند تو ماشين مردم و بدن بيرون . خوب اگه اين کار نشه يعنی اون صرفه جويي انجام نشه ماشين شما تو چند تا از اين چاله چوله ها که بيافته (يادمه زمانی که احمدی نژاد به شهرداری تهران رسيد به معاونان خود دستورداد کليه چاله چوله های تهران بايد 45 روز اصلاح بشه . اون موقع من فکر کردم ايشان يا قد تهران را نمی دانند يا نمی دانند 45 روز چقدره يا تهران را مثل پاريس بی عيب و نقص فرض کردند يا منظورشان از درست کردن اينه که اينقدر چاله کنده شه که کل خيابون هم سطح شه يا يک شعار تبليغاتی بعد از پيروزی در شهرداری افاضه فرمودند يا به ريش ملت تبسم حواله کردند و يا همه با هم ) بله عرض می کردم ماشين شما تو چند تا از اين چاله چوله ها که بيافته چيزيش باقی نمی مونه پس بهتر که منابع مالی مملکت از همون کارخونه صرفه جويي بشه.
نکته آخر اينکه ما بناست تو مملکت کلکسيون عجايب باز کنيم : با کلی جمعيت زير خط فقر کمک مالی به اينور دنيا و انور دنيا بکنيم. خداد هزار تومان بابت خريد سيم کارت و هزينه های من درآوری بعديش تو هر قبض بديم که بدونيم تماس با کدوم مشترک امکان پذير هست يا نيست (که غالبا هم نيست ) . خداد ميليون پول ماشين بديم و پدرمون رو تو بنزين کردن تو باکش در بياريم که صبح 6 تا 7 و نيم تو ترافيک همت و ... بمونيم. خودمونو بکشيم تا تو کنکور قبول شيم و مدرک تحصيلی بگيريم تا يا بشه اول بيکاريمون يا اول 2 سال بريم سربازی دنبال علافی بعد بشه اول بيکاری پس از علافیمون. تازه بالا برو پايين بيا و ناز دختر خانم رو بکش تا راضی شه باهات زندگی کنه که بعد بمونی کجا بری زندگی کنی چند وقت بچرخی و ضايع بشی (چون کار هم که داشته باشی هنر کنی باهاش شکمتو سير کنی اجاره خونه پيشکش) دوباره بالا برو پايين بيا و ناز دختر خانم رو بکش تا راضی شه ازت جدا شه. بارون می آيد سيل می شه نياد قحطی می شه (تازه چپ و راست هم سد افتتاح می کنن ). برف بياد تهران فلج می شه چه برسه به بنده خدا شهرستان های بی امکانات و ...
همه ی اينا رو گفتم برسم به اولين جمله ام (نه آقا اينطوريا هم نيست !) چون اگه مخابرات ايرانی رو بشه تحمل کرد اگه ماشين ايرانی رو بشه باهاش کنار اومد اگه از هر 10 هواپيما فقط 1 يا 2 تا شون سقوط می کنن ( چون بقيه بلند نمی شن ) و ... خوشحال باشيم که هنوز حق مسلم ما (انرژی هسته ای) افتتاح نشده چون اگه اون هم بخواد ايرانی بازی درآره و يه اشکال کوچيک فنی داشته باشه و ذرتش در بره ديگه بايد گفت خود کرده را تدبير نيست. (بيچاره کشورهای عربی حاشيه نيروگاه . آش نخورده و دهان سوخته )
ببخشيد اگه طولانی شد.
Posted by: محمد | January 17, 2008 01:13 PM
سلام دکتر... غرغر کردن ( درد و دل کردن)تان هم طنازانه بود و به دل نشست خفن!
علی ایحال این خبر رو بخونید تا یکمی هم خدا را شکر کنید که توی ایستگاه بودید و نه توی خود قطار!
http://mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=622779
Posted by: بهروز شجاعی | January 16, 2008 11:48 PM
سلام سپيدار
زيبا نوشته ايد.واقعا مشكلات خودم را احساس كردم.به اميد روزي كه عوامفريبي از ايران رخت بربندد.
Posted by: maryam | January 16, 2008 05:39 PM
خدار را هزاران مرتبه شكر كه در چاه افتاديد. اميد وارم روز از روز و شب از شب مسولين نگذرد و خداوند ظالمين(مسولين)را به ظالمين(مسولين ديگر) گرفتار كند.درد مردم را نمي فهميد چون قطار سوار نشده ايد،اتوبوس نديده ايد در صف نان و شير نايستاده ايد اگر مثل ما هر روز با مسولين چه احمدي نژادي چه اصلاحاتي و چه "عوان بين ذلك"!! بعنوان شهروند و مردم سر و كار مي داشتيد مي فهميديد چه مي كشيم.اگر از زبان مظلومي كه شما مسولين (و از جمله خودشما) زندگي اش را از بين برده ايد و به خاطر شما مسولين به مقدسات ما مردم و مسلمين توهين مي كند مي شنيديد. مي فهميديد كه چرا هر روز و شب دعا مي كنم كه به خودتان بيفتيد.احمدي نژاد آينه شماست فكر نكنيد مردم شما را خوشتيپ تر يا خوش فكر تر از احمدي نژاد مي دانند.و حال كه مي خواهيد از مردم راي تكدي كنيد و مردم را به صحه بياوريد! كنيز حاجي باقر هستيد و غر مي زنيد. به عنوان كسي كه بين مشهد و تهران سعي صفا و بي صفايي مي كند ميپرسم كه چرا به وضعيت نا بسامان قطارها كه در دوره شما هم بود اشاره اي نكرده ايد ؟ظاهرا باز هم دعواي هر دو گروه بر سر لحاف ملاست.
Posted by: دانشجو | January 16, 2008 04:22 PM
طنز جناب استاد، قرابتي با تقريرات صادق هدايت دارد، اين قبيل مشكلات در اين دنيا غريب نيست. هنر صبر و تحمل سازنده است جهت گذران زندگي به بهترين نحو. يادمان باشد انتقاد كنيم اما سازنده! شاكر همين قدر نعمات نباشيم بايد بشويم مثل عراقيها يا پاكستاني ها يا افغانستانيها يا حتي مثل چيني ها!
در همان پست و مقامي كه هستيم خدمت كنيم.
ياعلي
Posted by: احدا | January 16, 2008 09:30 AM
با سلام و عرض خسته نباشید از این همه بلایا
درد شما را درک میکنیم و ما نیز مثل شما چاره ای جز قر قر کردن نداریم چراکه اوضاع بیش از اینها قمر در عقرب هست.
از پیغام گستاخانه ی قبل من عذر خواهی میکنم.
یا حق
Posted by: ندا | January 16, 2008 01:05 AM
آخه عزیز من آدم عاقل میره ماشینی که بیشتر قطعاتش ساخت داخله میخره ؟وقتی ماشین خارجی سوار میشی و خراب میشه تو این فکری که چه کار اشتباهی انجام دادی که ماشین خراب شده ولی وقتی ماشین ایرانی سوار میشی تو اینفکری که کدوم قطعه تقلبی تو ماشین بکار بردن که خراب شده . فرقش در اینه.
Posted by: احمد | January 15, 2008 09:50 PM
جناب آقاي شيرزاد حكومت ولايت مطلقه فقيه / جمهوري اسلامي همينه كه ميبينيدد. من واقعا نميفهمم گله و شكايت شما به چه دليل است. اگه غيراز اين بود تعجب بود.
Posted by: ehsan | January 15, 2008 08:38 PM
سلام
1- از شماست که بر شماست!
2- از شماست که بر ما نسل سومی ها هم هست! باز شما آشی که خودتون و رفقا پختید رو دارید میل کنید ولی ما مجبوریم آشی رو بخوریم که خودمون در پختنش هیچ نقشی نداشتیم.
3- بعضی از غرولند ها واقعا مضحک بود. بوی شکم سیری ازش به مشام می رسید. واقعا امان از دست این سیستم هوشمند سمند و هیدرولیک فرمانش! و امان از کیفیت پائین کفش های 80 هزار تومانی
Posted by: محسن | January 15, 2008 08:34 PM
سلام.. این همه گلایه و شکایت؟ را بگذاریم به پای معطل شدن در ایستگاه قطار؟ بازم شکر که معطل شدید دست به قلم شدید. شما که استاد دانشگاهی و نماینده سابق مجلس از مخارج اینقدر می نالید. وای به حال کارگرا و قشرهای ضعیفتر. ولی خداییش خیلی اوضاع بدی است. اصلا آدم بغضش میگیره. جریان لیوان آب نیمخورده رییس جمهور در مجلس را شنیده اید؟ واقعا چه جرمی کردیم که ابلهان بر سرمان مسلط شدند گمانم سنگینترین مجازاتهاست.
Posted by: مژگان | January 14, 2008 10:43 PM
قشنگ نوشته ای جناب شیرزاد.. از دل بود و بر دل نشست ...که این مصیبت هرروزه ی همه ی ماست، مصیبتی که پایانی برآن متصور نیست.. من یک بار در جمهوری اسلامی رأی دادم و آن سالی بود که شما رفتید مجلس... حلالتان باد این رأی... و خوشحالم که پس نمی گیرمش... شاد زی
Posted by: ـقی | January 14, 2008 08:47 PM
OSTADE AZIZ DROD VA AREZOYE SALAMATI ,KHOLASE KHODA GOVAT VA SABER BE IN MARDOME >>(...) BEDAHAD
Posted by: ali | January 14, 2008 07:08 PM
جانا سخن از زبان ما میگوئی!
در بلاگ نیوز لینک شد.
Posted by: عمو اروند | January 14, 2008 03:27 PM
سلام استاد
شاید باید از راه آهن تشکر کرد که با تاخیری که در برنامه حرکت ها دارند باعث میشود که پریشان حال ها فرصت پیدا کنند زمانی هم برای فکر کردن به بدبختی هایی که دارند داشته باشند. ولی خوب اگر بخت برگشته از حال و روز خودش نگوید پس چه کسی وصف حالش کند؟ به قول شیخ شیراز
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين حايل
کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها
Posted by: مازیار | January 14, 2008 02:00 PM