« آخرين نشانه دمكراسي! | صفحه اول | آزمون و ادعا »

خداحافظ داداشی

داداشی اسمی است که بچه های فامیل به حاج محمد علی شیرزاد داده بودند. انسان وارسته ای که چند روز قبل در 82 سالگی دیده از جهان خاکی فرو بست. مرحوم محمد علی شیرزاد فرزند مش میرزای خدا بیامرز ازمبارزان قبل از انقلاب و انسان سرد و گرم چشیده ای بود که هیچ کس از شنیدن حرف هایش،هر چند تکراری، سیر نمی شد. عصاره ی عمری تجربه بود.

شغل اش مثل پدرم(یعنی پسرخاله اش)تراشکاری بود. ماشین آلات راهسازی را تعمیر می کرد. اما وقتی پیش اش می نشستی دریایی از مطالعات اچتماعی و تاریخی را همراه با تجارب پرارزش شخصی در می یافتی. کتابخانه ی پرارزشی از او به جا مانده است. در همین سن بالا هم ساعتها مطالعه می کرد و از دانستن سیر نمی شد. در عین حال صنعتگری مبتکر و خلاق بود.

بسیاری از نقاط ایران را می شناخت و به آنها سفر کرده بود. در هر گوشه ی ایران رفیق و خاطراتی داشت که شنیدن آنها بسیار لذت بخش بود. اهل کوه بود و گشت و گذار در طبیعت. یک طبیعت گرای واقعی بود. از بسیاری از مظاهر رفاهی زندگی امروزی که انسان را تنبل و مصرفی بار می آورند بیزار بود واز آن ها استفاده نمی کرد.

یک مومن و معتقد واقعی مذهب اما به دور از تظاهر و تکلف بود. عابدی بود که نزد دیگران جانماز آب نمی کشید. بزرگی بود که بزرگی نمی فروخت. یک وارسته ی واقعی که دنیا را طلاق داده بود و دل در گرو چیزی نداشت. هیچ سلسله ای او را به این جهان پیوند نداده بود و به راحتی پر کشید. در عین حال مردم دار بود و بی تکلف با بچه و بزرگ و دوست و آشنا ارتباط مستمر داشت. بزرگ فامیل بود اما بی ریا در می زد و سر می زد. من خود شخصاً مدیون نصایح و سفارش های ارزشمند او هستم.

برنامه خاصی در زندگی خویش داشت. سحر خیز بود و ورزش صبحگاهی اش ترک نمی شد. اغلب اولین کسی بود که شاگردان سنگکی محل را صدا می زد. جسمی قوی و سرزنده داشت، به مدد پیاده روی ، کوه و ورزش روزانه از طرفی و پرهیز از شکم بارگی از طرف دیگر. سال پیش با یکی دو خانواده ی آشنا رفته بود شمال. طرف عصر که چند نفری به دریا رفته بودند او برنگشته بود. امواج او را به نواحی عمیق برده بودند. شب به نیمه رسیده بود و دیگر همه از زنده ماندنش قطع امید کرده بودند. سرانجام ماهیگیرانی که کارشان تمام شده بود بر حسب اتفاق اورا می یابند. ساعت ها شنا کنان روی آب مانده بود. توکلی بی نظیر می خواهد و روحیه ای چون پولاد.

فرزندش بهروز در جنگ شهید شده بود. راننده هایی که از خیابان باقر خان در کناره ی بیمارستان امام خمینی به پایین خیابان دکتر قریب می پیچند، ناخود آگاه چشمشان به تابلوی کوچه ی "شهید بهروز شیرزاد" می افتد. خدا رحمتش کند، بچگی هر وقت تهران می آمدیم هم بازی بودیم. زرنگ و دوست داشتنی بود. هرگز کسی نشنید حاج محمد علی شیرزاد، پدر شهید، از این بابت طلبی داشته باشد و شکوائیه ای مطرح کند. ترجیع بند کلامش گلایه از کسانی بود که همیشه طلبکارند و کار مثبتی انجام نمی دهند.

مرگش عجیب بود و باور نکردنی. در تمام عمرش هیچ دارویی مصرف نکرده بود. جز همان ده بیست روز منتهی به فوتش هیچگاه بستری نشده بود. پزشکان درمانده بودند که چگونه بدنی که همه چیزش سالم بود از کار افتاد. بر و بچه های فامیل هم متحیر مانده اند که مگر می شود داداشی بمیرد؟!

گوشه و کنار جامعه مان آدمهای ارزشمند کم نیستند. قدرشان را تا از دست نرفته اند بدانیم. چشممان تنها به افراد مشهور نباشد. برخی هیچ شهرتی ندارند و ادعایی، اما به مراتب حرف هایشان شنیدنی تر از آن هاست که اسم در کرده اند. انسان های وارسته بزرگ تر از آنند که خود را به رخ بکشند. ما باید لیاقت به خرج دهیم و محضرشان را دریابیم.

خدا رحمت کند داداشی را... .

دنبالك اين مطلب:
http://shirzad.ir/cgi-bin/mtcgi/mt-tb.cgi/257

نظرات بازدیدکنندگان

سلام آقای شیرزاد
من هم به نوبه خودم تسلیت عرض می کنم، نه فقط به شما بلکه به خودم و به همه.

بعضی افراد هستن که با رفتنشون آدم احساس تنهایی می کنه با اینکه هیچ وقت اونا رو ندیده ولی به محض دیدن یا شنیدن دربارشون آدم اونها رو به یاد میاره. مثل این که بخشی از وجود گمشده ی خود ماست. من تا حالا از نزدیک با افراد سالخورده ای مثل ایشون برخورد نکردم ولی جوان هایی رو دیدم که مانند افراد سالخورده حرف نمی زنند چون تجربه لازم رو ندارند ولی همون محتوا رو با قلب پاکی که دارن بهتون می رسونن. یک بار نزدیک بود یکیشونو از دست بدم وتازه اون موقع بود که فهمیدم وجود این افراد در جامعه چقدر ضروریه. اونا با وجود این که تعدادشون کمه انسان ها رو از تنهایی ای که احاطه شون کرده نجات میدن.
ببخشید که سخن طولانی شد ولی می خواستم بدونید که درکتون می کنم و کمی هم باهاتون درد دلکنم.
امیدوارم غم آخرتون باشد

شیرزاد:
متشکر از لطف شما. امیدوارم توفیق استفاده از محضر پیران جوان دل و جهان فکر هم برایتان فراهم شود

سلام آقای دکتر وعرض ادب و تسلیت
بسیار مشتاق دیدار هستم ...امشب فرصت کردم به وبلاگاتان سر بزنم و تا آزمون هرا بی معرفت و.. ندانید...
ارادتمند شما هستم.

شيرزاد:
متشكرم و مشتاق ديدار. انشاءالله كه در آزمون موفق باشيد.

با سلام؛
به شما و سایر سوگواران تسلیت عرض می کنم و از خداوند منان برای آن مرحوم رحمت و غفران الهی مسئلت دارم.
بقای عمر شما و سایر بازماندگان باشد.
ارادتمند

شيرزاد:
متشكرم از لطف شما

با عرض تسلیت و طلب مغفرت برای روح متوفی امیدوارم آقای شیرزاد آخرین غمتون باشه.
چون غم از دست دادن عزیزان واقعا سخت است.

شيرزاد:
ممنونم.

تسلیت عرض می کنم . روحشون قرین رحمت حضرت حق

از هزاران تن یکی تن صوفیند / مابقی در سایه ی او می زیند

شيرزاد:
متشكرم. شعر زيبايي هم فرستاديد.

سلام جناب شیرزاد.

امیدوارم که روحش شاد باشه.

جالبه برای دیدن اینجور افراد، باید چشم خودمون را بر روی آدمها و اخبار پر سر و صدا ببندیم. انگار برای اینکه بتونی حرفا اینجور افراد را بفهمی، برای لحظاتی، زمان را متوقف کنی تا ببینی اونها از تاریخ چی فهمیدند.

با عرض ارادت.
خدمت شما هم، تسلیت عرض میکنم.

شیرزاد:
ممنون، امیدوارم شما هم بتوانید در اطراف خودتان انسانهای وارسته ای را بیابید و قدر بدانید.

سلام استاد
از دست رفتن عزیز همیشه سنگینی روی قلب دارد که مرور زمان از آن کسر میکند اما هرگز فراموش نخواهد شد. فوت آن مرحوم را تسلیت عرض کرده و بقای عمر شما را خواهانم

شیرزاد:
ممنون از لطف شما

خدا رحمتش کنه، شنیده بودم که هر شب ساعت 2 از خواب پا می شد، بساط صبحانه رو آماده می کرد و شروع به ورزش می کرد تا وقتی که احساس گرسنگی بکنه، بعد صبحانه رو می خورد و تا صبح وقتش رو مجددا صرف مطالعه و ورزش می کرد. خیلی مرد بود. خیلی سختی کشیده بود. از همون 7 سالگی تا الآن. امیدوارم خدا با بهترین بندگانش محشورش کنه.

تسلیت میگویم به شما و از خدا طلب غفران میکنم برای او در این ماه عزیز.از پدربزرگها ومادر بزرگها شنیدیم که میگفتند خوش به حال کسیکه تو ماه رمضان بمیره.دیگه زنگار این دنیای آلوده به بدنش نمیشینه.خدا رحمت کند همه ی اسیران خاک را...

شیرزاد:
متشکرم. خوشحالم اگر که این نوشته تذکری شده باشد برای همه ما

دوست وبرادر كرامى جناب اقاى شيرزاد سلام

تسليت مرا بيذيريد اميدوارم روحش قرين رحمت حق تعالى باشد.
على اصالت

شیرزاد:
ممنون از لطف دیرپای شما