تا بهشت با زنجیر
گرومب گرومب گرومب
صدای چکمه هایشان می پیچد
بیدار شوید ای خفتگان
ما سربازان خدائیم
آمده ایم ببریمتان
تا بهشت، پای در زنجیر
همگی به صف به ستون یک
به فرمان من، نفس
نگاهها بالا به پیش
هان صدا از که بود؟
رهایمان کن، آدمیم
آن بهشتت ارزانی تو
اگر نگهبانانی دارد چون تو، زشت خوی
من این دنیای پست را با خدای مهربان خودم دوست تر دارم
می خواهم گناهکار و توبه کار، چون آدم
با خدایم عشق بازی کنم
تو هیچ در آینه خود را دیده ای؟
در آن بهشت اگر لطف وزیبائی است
تو را توانی هست تا کام گیری؟
ساکت، به صف شوید
ما ماموران خدائیم
آمده ایم تا از آدم عاصی فرشته ای فرمانبر بسازیم
همگی به پیش، گوش به فرمان من
نظرات بازدیدکنندگان
يكشنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۸۶
یادوخاطره ای ازمرحوم استادفخرالدین حجازی
غیراز گفته هاونوشته هایی درموردمبارزات انقلابی وزندانهای مرحوم حجازی درقبل از انقلاب اسلامی، مااورابا سخنرانی های پرشورش شناختیم.به خاطرشرایط ویژه دهه شصت وتواناییهای ایشان درسخنوری معمولا ازایشان دعوت می شد تابه شهرستانها مراجعه نمایند.خبرفوت این استادمبارز ومردمدار مراهم مانندرسانه های جمعی کشورُ دیر به یادزحمات وتلاشهای قبل وبعدانقلاب ایشان انداخت.نزدیک به دودهه نسبتا فراموش شده بود.
اولین باراورا از نزدیک درمراسم سخنرانی که دردبیرستان سمیه بجنورد داشتند دیدم .سخنانش را آرام وباحرکاتی نرم آغاز کردند.به مرورکه بیاناتش اوج می گرفت ،حرکات دستها وتغییرجهت بدن به طرفین را شدت می داد.آیین سخنوری را به علم وتجربه خوب آموخته بود.می توانست درمدت سخنرانی افکارمستمعین راتهییج کرده، مطلب اصلی خودرابیان دارد.بعداز مطالب عمومی به رسم آن روزگاران، درمورد بجنورد وبجنوردی ها نیز حرفهایی بدین مضمون زدند: "بجنورد راشهرخموده وخاموش دیدم .بیشتر ازآدمهایش درشهر خربزه وهندوانه می بینم .(درآن سالهااطراف میدان کارگر بجنورد- شهیدکلاته ای – میوه فروشیهای بودکه ضمن آرایش وچیدمان خوب درمغازه وپیاده روها، بطورشبانه روزی کارمی کرند.هرموقع شب می شد رفت ومیوه تازه خرید.) همچون ماکیانها زودبه خانه های خودمی خیزید.(راستش نه تنها آن زمان ،بلکه درحال حاضر هم شبهابازاربجنوردخیلی زودتر ازدیگرشهرها تعطیل می شود.)شوروحالی داشته باشید،درصحنه باشید.من دیگر به بجنوردنخواهم آمد. این باربه اصرارنماینده تان(دکترمصطفی تبریزی نماینده مجلس اول) آمدم .اگرخبرخوبی از شوروحال نبینم به بجنوردنخوام آمد.حاضران درسخنرانی عصر آن روز،خودخواسته فضای محوطه رابقدری باشوروحال نگه می داشتندکه سخنرانی به توانایی استادحجازی که سهل است ،هرفرد مبتدی را هم به سرشوق می آورد.
القصه ،غرض ذکریادوخاطره ای ازیک خطیب تواناومردمی است.درسفری هم که به تهران ودیداربااستاددکترمصطفی تبریزی درمجلس شورای اسلامی داشتیم ،بامرحوحجازی دیدارکوتاهی دررستوران مجلس پیش آمد.درآنجابه ایشان گفتیم :استادیک باردیگربه بجنوردتشریف بیاورید.به مزاح گفتند: همان یک بارهم بس است .درآن سفرهرچه مردم برایم گردوهدیه آورده بودنداین نماینده شمابرا خودش برداشت وبه من نداد.
یادش گرامی وجاویدباد.خدایش بیامرزد.
Posted by: elias pahlevan | May 31, 2007 09:24 AM
داروغه را ميشناسم
رفوزه از مدرسه كاردينالها
مصباح را زجاجه خواند
....دري را چون كوكبي به جا آورد..پذيرفته شد....رفته شد از كادينالي ..كه گزمه بود..گزمه اي قديس مآب ..رويتان گلاب..هزار نكته باريكترزمو.. در پيچش مو
Posted by: پطرس | May 17, 2007 06:52 PM
خداي را در پستوي خانه نهان بايد كرد!
Posted by: علي رضا | May 13, 2007 02:19 PM
بوي بهشت آمد
باور كنيد اين زن
بهشتي است
دور از سرزميني كه
"گزمه ها قديسانند"
و داروغه كاردينال
Posted by: مانيكا | May 10, 2007 03:23 PM
سلام استاد
بسیار زیبا بود
همیشه مطالب را می خوانم و اگر وقت برای نظر نوشتن نیست پوزش می طلبم
این مطلب بسیار زیبا بود.
متشکر
Posted by: لیلا | May 10, 2007 09:27 AM
مي خواهم با خدایم عشق بازی کنم
Posted by: لافكاديو | May 9, 2007 05:47 PM
با سلام خدمت آقای دکتر ...
من دقیقا نمی دانم که چه می خواهم بگویم ... ولی فقط این را بگویم ... هر چند در این ماچرا ، بی قانونی و پایمال کردن حقوق مردم و بی دینی رواج دارد و من موافق این کار نیستم ، ولی باور کنید که دیگر نمی توان در خیابان های تهران ، سر را بالا گرفت ... البته پایین هم که میگیری پاهای لخت می بینی ... و در واقع بالا رو نگاه کردن بهتره و معصیت کمتری داره ... ولی این را بگویم : کار از این حرفها گذشته ... سیر لا مذهبی در اینگونه مردمان مانند یک سیلاب میمونه که اگر جلوشو بگیری ، پشت سد جمع میشه و یا از بالای سد سرریز میشه یا سد رو خراب می کنه یا از زیر نشت می کنه ... بالاخره راه خودشو باز می کنه ... به اینجا رسیده تاریخ اسلام ... اگر خود جبرئیل صلوات الله علیه هم زنجیر ما را بگیرد و به سمت بهشت بکشد ، باور کنید که باز هم ما نخواهیم رفت ... فویل لنا ...
با تشکر از شما ...
شيرزاد:
يا چشمهاي من اشكال دارد يا محله شما وضع خاصي دارد. شور هست اما نه به اين شوري. اخوي جان اگر سرت را زير بيندازي بعيد مي دانم كفش خانمها مشكلي ايجاد كنند.
Posted by: حسام | May 9, 2007 01:35 AM
سلام دکتر.
در واقع شعر گفتن به محل فعالیت چاکراها بستگی دارد. چاکراهای فعال نزدیک قلب و بالا و پایین آن میتواند سبب ایجاد توازن نظمی در گفتار گردد که خود سبب بیان شعر میشود. در صورت فعالیت بیشتر میتوان چاکراها را به سمت بالا و سرانجام به چاکرای خورشید و در پایان به چاکرای عرفان سوق داد. در صورت عملکرد برعکس و هدایت چاکراها به سمت پایین میتوان احساسات جنس و خشونت و خشم را تقویت کرد. الان شما بایستی خیلی مواظب باشید که در مسیر درست حرکتشان بدهید.
شيرزاد:
من كه چيزي نفهميدم.يا حواس من پرت است يا شما.
Posted by: عالم معنا | May 8, 2007 11:31 PM
بهتر است خوانندگان محترم كتاب بهشت خاكستري آقاي دكتر مهاجراني را بخوانند
Posted by: محمدرضا | May 7, 2007 09:00 PM
درود بر شما
Posted by: بهروز | May 7, 2007 11:36 AM
زیبا مینویسید آقای دکتر .
مخصوصا" اون مطلب واهشت در بازبارن عالی بود و بجا !
شیرزاد:
بی معرفتها همه جا از من مطلب نقل می کنند بدون آنکه به سپیداران اشاره ای کنند.
Posted by: آرمین سنایی | May 7, 2007 12:31 AM
No Comments
منابع دولتی در هرات تایید می کنند که یک کارگر مهاجر افغان که 'بعد از ضرب و شتم توسط پلیس ایران' از این کشور اخراج شده بود، در بیمارستان درگذشت.
به گفته این منابع، سه مهاجر اخراجی دیگر نیز، در جریان آنچه ضرب و شتم توسط پلیس خوانده شده، زخمی شده اند و هم اکنون در بیمارستان مرکزی هرات بستری هستند.
بقيه خبر....
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2007/05/070503_s-afghan-refugee-killed.shtml
Posted by: آینده | May 6, 2007 05:58 PM
لقمه ای از بیت المال خوردن همانند خون تمام ن مردم خوردن است و هر که خورد ...!!!!!
Posted by: Anonymous | May 6, 2007 03:16 PM
مرحوم شاملو هم يه شعر خوبي تو همين مضمون داره كه ميگه :
از بهشت گندتان مارا
بي نصيبي باد!!!
Posted by: آرش | May 6, 2007 11:57 AM
mano yad yeki az sherhai zende yad shamlo endakhti bazm bego eib nadare torshe ham bokhor vali bego
Posted by: Anonymous | May 6, 2007 05:43 AM
سلام استاد...ایرانی که شعر نگه ایرانی نیست.... به قول کامران و هومن از خواننده های لوس انجلسی: شعر باید خودش بیاد. .... ولی شعرتون خیلی متاثرم کرد به کی بگیم که ما نمیخواهیم حوری بهشت بشیم؟
Posted by: مژگان | May 5, 2007 03:53 PM
سیاه نمی خواند
پرنده ایی که پرش سیاه باشد
دل سیاه است
که سیاه می شنود آوازش را.
شعری کاملا" گویا و البته
برای سیاه دلان ، سیاه .
پیروز باشید
Posted by: وب نگار | May 5, 2007 12:40 PM
شما به بهشت بروید
و ما در جهنمی که برایتان ساختیم
می مانیم با ثروتهای خدادادیش
و پول نفت را می شماریم
قبل از آنکه تقسیمش کنیم
و تنها غصه مان این خواهد بود
که بی حضور شما
که را مهرورزی کنیم؟
Posted by: سیامک | May 5, 2007 12:09 PM
با اين كه موضوع و محتواي خوبي دارد از نظر تكنيك ضعيف بنظر ميرسد. قابل درك است كه در مورد مسايلي ازاين دست زبان شعر بهترين ابزاري است كه ميتوان با آن حرف زد.
شیرزاد:
ادعای شاعری ندارم. خوبی وبلاگ این است که آدم می تواند برای بیان مطالبش قالبی را که می پسندد انتخاب کند و نیاز به گذراندن آزمونی نیست. این مطلب را فقط بیان نظرگاه من در قالبی که نمی دانم شعر است یا چیز دیگر بگیرید.
Posted by: mohammad | May 5, 2007 03:10 AM
ضرورت اختراع شعر را آنگاه که انسان قادر نبود حرف دلش را براحتی و آزادانه بیان کند و مجبور شد تا با پس و پیش کردن جای کلمات شعر را برای رساندن پیامش بسازد, بخوبی نشان داده بودید! مطلب پنهان شده در پشت این نطفه ی اولیه ی اختراع شعر شمارا گرفتیم.امیدواریم خدایان زمینی , فلسفه سجده نکردن شیطان و نحوه ی مجازات خدا نسبت به این نافرمانی را درک , کمی هم از خدای آسمانها یاد بگیرند تا شاید بتوانند خود را ابدی و جاوید سازنند. نه اینکه عرض خود را ببرند و زحمت ما را دارند!
Posted by: امید | May 4, 2007 09:06 PM
رهایمان کنید درست تر به نظر می آید.
Posted by: مهدی | May 4, 2007 05:59 PM
بادرود فراوان
اقای دکتر لب مریزاد.شعر شمازبان گویای هم میهنان بسیاریست .پی بگیرید و دمتان گرم
Posted by: Anonymous | May 4, 2007 01:31 PM
سلام دکتر
شعر قشنگی است خواهشا دیگه ترشی نخور تا بیشتر شعر بسرایی
Posted by: Anonymous | May 3, 2007 03:56 PM
سلام
آقای دکتر شیرزاد
شعر بسیار قشنگی بود
لازم شده که در سریال" مهر و ماه" در کنار شعرای گرانقدر این اشعار را قرائت کنید
تا معلوم شود که همه اساتید ماتنها در مدح شاهان شعر نگفته اند
Posted by: حمید | May 3, 2007 01:45 PM
عجب! شما شعر هم میگوييد!؟
قشنگ است و وصف حال...
شيرزاد:
فقط وقتهايي كه ترشي نخورم!
Posted by: امين | May 2, 2007 07:08 PM