بختكي جديد بر سر علوم انساني
چندی قبل مطبوعات ضمن نقل قولي از وزير علوم كه «ما تصميم گرفتيم هيأت مميزه علومانساني را به طور مستقل تشكيل دهيم»، از زبان ايشان نقل كردند كه، «دشمن از حوزه علومانساني به ما ضربه ميزند...ما بايد ديدگاه ISI را از حوزه علوم انساني بزداييم... ما آمادگي داريم دانشگاهياني را كه علاقهمندند را به جای خارج از كشور به حوزهها وارد كنيم تا كار تحقيقاتي مشترك انجام دهند...» اين سخنان در ادامه موضعگيريهاي گذشته ايشان در قبال مسائل تحقيقاتي و به ويژه تحقيقات در زمينههاي مرتبط با علوم انساني موجي از اظهارنظرها و اعلام نگرانيها نسبت به احياي مجدد رويكردهاي دو دهه پيش در عرصه دانشگاهها را دامن زد.
چندي پيش نيز روايت شده بود كه وزير جديد بهداشت، درمان و آموزش پزشكي در يكي از نخستين گامهاي دوران وزارت خود خدمت آقاي مصباح يزدي رفته و از ايشان (لابد براي نحوه اداره دانشگاهها) كسب رهنمود كرده بودند. در اين ديدار آقاي مصباح از عملكرد گذشته شورايعالي انقلاب فرهنگي شديداً انتقاد كرده و آن را زمينهساز اخلال در اسلامي شدن دانشگاهها عنوان كرده بود. وي ابراز داشته كه در اين چند سال كميسيوني براي اسلامي كردن دانشگاهها تشكيل شده اما جز چند صفحه كاغذ هيچ محصولي در بر نداشته است. آقاي مصباح همچنين يادآور شده كه «براي تغيير كتابهاي دانشگاهي پروژهاي را تعريف كردند كه در پرتو آن علما كتابها را مورد بررسي قرار دهند و اشكالات آنها را شناسايي كنند كه بيش از ده سال وقت صرف شد ولي هنوز نتيجهاش مشخص نشده است.» او ادامه ميدهد: «در جلسهاي كه به رياست وزير علوم تشكيل شده بود، بنده پيشنهاد دادم كه اساتيد، مورد بازآموزي قرار گيرند و دورههايي پيشبيني شود.»
شايد خوانندگان جوان ما چندان با سابقه موضوع آشنايي نداشته باشند. به همين دليل بد نيست نيمنگاهي به گذشته داشته باشيم.
در سال 1359 به دنبال گلايهاي كه در پيام نوروزي امام راحل (ره) نسبت به وضع دانشگاهها مطرح شده بود، حركت گستردهاي در درون جنبش دانشجويي وقت شكل گرفت كه در اينجا مجال تحليل آن نيست. ماحصل اين تحرك، انقلاب فرهنگي بود كه برخلاف نام كلي آن عمدتاً دانشگاهها را در برگرفت و پيامد آن اين بود كه دانشگاهها قريب به 5/2 تا 3 سال تعطيل شدند. شعارهايي كه در آن زمان بر ضد دانشگاهها و نظام علمي وتربيتي آنها سر داده ميشد كم و بيش شبيه همين حرفهايي است كه گهگاه آقاي مصباح يزدي و وزير محترم علوم ميزنند. در آن زمان فضا حتي در بدنه جنبش دانشجويي آنچنان بر ضد نظام دانشگاهي بود كه در برخي جلسات دوستان داغ آن دوران ميگفتند: «ما اصلاً بايد بنياد دانشگاه را عوض كنيم، بايد دانشگاه را از نو تعريف كنيم. بايد مقولاتي مثل درس، استاد، دانشجو و ... را از نو بسازيم و تعريف كنيم.»
آن زمان حقير به عنوان نماينده دانشگاه صنعتي شريف در دفتر تحكيم وحدت حضور داشتم و موضعگيريهاي فوق برايم قابل هضم نبود. به ياد دارم برخي دوستان كه اكنون خود جزو شخصيتهاي دانشگاهي هستند در آن زمان در پاسخ به اعتراض ما ميگفتند: «اصلاً دانشگاههاي موجود خاكشان پرورنده روشنفكر بيدين و غربزده است. ما بايد دانشگاهها را تعطيل كنيم و حتي پي و بنيانشان را از اساس تغيير دهيم.»
داستان مفصل است و اينجا مقام خاطرهگويي نيست. اما اين نكته را مايلم تأكيد كنم كه هر آنچه براي شما قابل تصور باشد كه در مقام تلاش براي تغيير در وضعيت دانشگاه به سمت آنچه برخي اسلامي كردن دانشگاهها ميپندارند، قابل عمل باشد به مراتب شديدتر و جديتر در دهه شصت به انجام رسيد يا لااقل سعي شد كه به انجام رسد. به بيان ديگر، شعارها و درخواستهايي كه كمكم دارد از زبان وزير علوم و برخي سردمداران جريان فكري كه آقاي مصباح، سمبل و نشانه آن است، مطرح ميشود قبلاً به شكلهاي ديگر و به مراتب جديتر و كوبندهتر مطرح شد و به جايي نرسيد. نميخواهم ادعا كنم كه فرآيند انقلاب فرهنگي هيچ دستاورد مثبتي در بر نداشت؛ اما شايد يكي از مهمترين نتايج دو سه سال تعطيلي دانشگاهها و خسارات كلاني كه بر روند آموزشي كشور وارد شد اين بود كه نيروهاي پرشور انقلابي كه تصور ميكردند با يك اراده ميتوانند علوم، فرهنگ، آموزش، افكار و اهل دانش و معرفت را به رنگ خود و در زير سلطه سياسي خود فراگيرند به مرور دريافتند كه واقعيت چيز ديگري است.
آنچه به عنوان ماجراهاي انقلاب فرهنگي در سال 59 مشهور است مجموعهاي است از رويدادهايي كه ظرف چند روز با تعطيل كردن فعاليتهاي گروههاي سياسي در دانشگاهها آغاز شد و نهايتاً به تعطيلي دانشگاهها در خرداد 59 منجر شد. سپس ستاد انقلاب فرهنگي تشكيل شد و تلاشي آغاز گشت كه دانشگاهي از نو پيريزند كه متناسب با فرهنگ انقلاب اسلامي باشد. در ابتدا تصفيهها آغاز شد، چه در بين دانشجويان و چه در بين استادان. سپس اداره دانشگاهها به جهاد دانشگاهي سپرده شد و تا مدتي شوراي رياست هر دانشگاه، كميتهاي سه نفره متشكل از يك استاد، يك دانشجو و يك كارمند بود! در زير مجموعه ستاد انقلاب فرهنگي كميتههاي متعددي تشكيل شد تا به بازنگري كليه روندهاي موجود در دانشگاهها بپردازند. اينها اقدامهاي سريع و انقلابي بود كه ميشد انجام داد. در ابتدا همه چيز زير سؤال بود، از نحوه مديريت دانشگاه گرفته تا نحوه گزينش دانشجو، آييننامههاي آموزشي، ضرورت رشتههاي تحصيلي، واحدهاي درسي و متون درسي و به هر چه رنگ گذشته داشت به ديده شك نگاه ميشد.
بالاخره زمان بررسي فرا رسيد. كميتههاي مختلف تخصصي تشكيل شد. صاحبنظران مؤمن و متعهد در كنار نيروهاي حوزوي در جلسات متعدد كنار هم نشستند تا به سؤالهاي فوق جواب دهند. هيچ متخصص غيرقابل اعتماد، غربزده يا باصطلاح طاغوتي به جلسات راهي نداشتند. همه نظردهندگان نيروهاي متعهد و پايبند به انقلاب بودند. تركيب ستاد انقلاب فرهنگي و پيامد آن شوراي عالي انقلاب فرهنگي دستخوش تغييرات متعدد گرديد. دانشگاهها بسته بود و هيچكس نميتوانست مزاحم طرحريزي حكومت انقلابي براي دانشگاهها باشد. در فاصله سالهاي 59 تا 62 که دانشگاهها تعطيل بودند در بيرون نيز رويدادهاي سياسي مهمي رخ داد. گروههاي سياسي معارض با انقلاب به شكلهاي مختلف وارد فاز درگيري مسلحانه يا غيرمسلحانه با نظام شدند و در فضاي امنيتي ايجاد شده عملاً از صحنه سياسي حذف شدند. دانشجويان فعال وابسته به آنها نيز اغلب دستگير يا متواري شده و يا به نحوي از صحنه خارج شده بودند. در ميان اعضاي هيأتهاي علمي نيز آنها كه با فضاي فكري انقلاب فرهنگي تعارض داشتند اغلب به خارج مهاجرت كردند و يا توسط كميتههاي پاكسازي به كنار گذاشته شدند. در يك كلام همه چيز براي نيروهاي ارزشي و انقلابي مهيا بود تا دانشگاهي بسازند به تمام معنا در خدمت اهداف فرهنگي مدنظر آنها.
اضافه ميكنم فضاي خاص جنگ تحميلي صدام بر ضد ايران، حماسهها و جانفشانيهاي رزمندگان و روحيه ارزشي و ايثارگري حاكم بر جامعه هر نوع مانع اجتماعي براي طراحي دانشگاه مطلوب نيروهايي كه خواهان انقلاب فرهنگي در دانشگاهها بودند را منتفي ميساخت و برعكس، قدرت خون شهدا به آنان توان و پشتيباني لازم براي هر تحولي را ميداد. شايد بيمناسبت نباشد يادآوري كنم كه آقاي مصباح يزدي از ابتدا جزو شاخصترين نيروهاي حوزوي بود كه به خصوص براي بررسي رشتههاي علوم انساني، برنامه درسي و متون علمي آنها دعوت شده بود و در رأس كميته قدرتمندي به اين منظور قرار گرفته بود.
ماهها به سرعت سپري شدند و تعطيلي دانشگاهها وارد دومين سال خود شد. به مرور نگراني مسؤولان دولتي نيز زيادتر شد. تعطيل شدن دانشگاهها كمهزينه نبودند. از يك سو نيازهاي شغلي جامعه رو به توسعه ايران ضرورت تربيت نيروهاي متخصص را برجسته ميكرد، از سوي ديگر نظام آموزش و پرورش بيدنباله مانده بود و براي دومين سال متوالي استعدادهاي برجسته كشور راهي براي ادامه تحصيل نداشته و از طرف ديگر نيز براي مردم و خانوادهها اين سؤال به مرور رخ مينمود كه چرا و تا كي دانشگاهها تعطيل هستند. بالاخره بايد كاري ميشد كه توجيهگر آن اقدام بزرگ يعني انقلاب فرهنگي و تعطيلي دانشگاهها باشد. اما چه كاري ميشد كرد. نكته اساسي آن بود كه وقتي صاحبنظران آن روزگار در كميتههاي تخصصي و كاري گرد هم ميآمدند و منصفانه بررسي ميكردند سرانجام پس از دور زدنها و پايين و بالا كردنها راهي بهتر از آنچه از قبل در دانشگاهها جريان داشت، نمييافتند. چه چيزي را ميشد انكار كرد و يا دچار تغيير انقلابي نمود. نظام اداري دانشگاه به هر صورت تشكيل ميشد از رئيس، معاونان آموزشي، پژوهشي، دانشجويي، شوراهاي مربوطه، دانشكدهها، گروههاي آموزشي و امثال اين امور. سيستم درسي دانشگاهها شامل نظام ترمي-واحدي نيز چيزي نبود كه موضوع تغيير ناشي از انقلاب فرهنگي باشد. آئيننامههاي متعدد مربوط به اداره دانشگاهها يكبهيك مورد بازبيني قرار گرفتند، تغيير مهم و قابل اعتنايي رخ نداد جز آنكه همه ناچار شدند از آئيننامههاي يكسان شوراي انقلاب فرهنگي تبعيت كنند.
نوبت به رشتههاي تحصيلي رسيد. زماني فكر ميكردند برخي رشتهها، استعماري و زايد هستند. روي هر كدام كه دست ميگذاشتند متوليان رشته مربوطه با استدلال از ضرورت وجود آن رشته دفاع ميكردند. براي اداره كشور به تمام تخصصها نياز بود. بالاخره آمدند سروقت برنامههاي درسي رشتههاي مختلف. بعد از بررسيهاي زياد در گروههاي تخصصي معلوم ميشد كه تجربه بشري در دانشگاههاي مختلف دنيا مشابه موي سفيد شده در آسياب نيست و هر كدام براي خود دلايلي دارند. برنامهها با اندك تغييراتي به تصويب ميرسيد. مثلاً يك درس اجباري تبديل ميشد به درس اختياري، يك درس پيشنياز ديگري قرار ميگرفت و درس ديگر با واحد مستقل ارائه می شد، اما اساس برنامههاي درسي نميتوانست متفاوت با ماهيت رشته موردنظر در عرف آموزشي همه جاي دنيا باشد. تنها برخي اقدامات نوظهور براي پاسخگويي به جوانهاي پرشوري كه كم و بيش در برخي كميتهها حضور داشتند به تصويب ميرسيد تا بالاخره توجيهي وجود داشته باشد كه براي چه انقلاب فرهنگي كرديم. مثلاً تعداد واحدهاي رشتههاي فني را برخلاف هنجار جهاني به 160 و حتي 180 واحد در دوره ليسانس رساندند. اقداماتي كه بدون استثنا همه بعد از چند سال به كناري نهاده شد و به ناچار به تجربه آموزشي كساني كه در گوشه گوشه دنيا قرنها شيوههاي آموزشي را آزموده بودند تن داده شد.
و يا در اقدامي ديگر گفتند كليه كساني كه ميخواهند بعد از اين در دانشگاهها تدريس كنند بايد دوره ويژهاي را طي كنند و فارغالتحصيل هيچ جاي ديگر حق استخدام در دانشگاه را ندارد. سپس دانشگاه تربيت مدرس را به همين منظور پايهگذاري كردند. دوره ويژهاي با واحدهاي مفصل طرحريزي كردند. تا مدتي جلوي تشكيل دورههاي تحصيلات تكميلي را در ساير دانشگاهها گرفتند، اما نهايتاً همه چيز به روال اول برگشت. دانشگاه تربيت مدرس نيز پس از يك دهه مثل يك دانشگاه معمولي به كار خود ادامه داد. اين تجربهها همه مثل هر تجربه ديگري كه ميخواهد نظام آموزشي، تفكر، تدريس و فرهنگ را در يك قالب متمركز و كنترل شده به دست بگيرد محكوم به شكست و يا بهتر بگوييم تن دادن به روال معمول و متعارف بشري بود.
خلاصه كنم، دانشگاهها از اواخر سال 62 بازگشايي شدند و دانشجويان بازمانده از تحصيل دوباره كلاس و استاد را ملاقات كردند بدون آنكه در مباني نظام آموزش و پژوهش در دانشگاهها انقلابي شده باشد. وزارت علوم كه زماني تقريباً مضمحل شده بود و همه وظايف آن به ستاد اجرايي شوراي عالي انقلاب فرهنگي احاله شده بود، در اين اثنا كم و بيش دوباره شكل گرفت. همه چيز به مرور به روال اول برگشت. استادان و دانشجويان خسته از آوارگي، بلاتكليفي و دربهدري دو سه ساله به كار پرداختند و از نگراني بر هم خوردن اوضاع هيچكس به دنبال آن نبود كه بپرسد آن همه خسارت و تعطيلي چه چيز را تغيير داد.
همه چيز كم و بيش همان شد كه بود البته با مارك آئيننامههاي صادره از شوراي انقلاب فرهنگي. تنها تأثير جدي رخداد ياد شده يكي در زمينه قدرت گرفتن نهادهايي مثل نهاد گزينش دانشجو بود كه پس از سالها تنش، به مرور فاقد كارآمدي مؤثر شد. تأثير ديگر، تشكيل نهادهاي نمايندگي بود كه به مرور گستردهتر شده و بدون داشتن مسؤوليت، كم و بيش دستشان براي دخالت در امور دانشگاهها بازتر شد كه تحليل عملكردهاي متفاوت آنها خود يك مثنوي قطور ميطلبد. و بالاخره تأثير آخر، افزوده شدن واحدهاي درسي اجباري نظير معارف اسلامي، تاريخ اسلام، ريشههاي انقلاب اسلامي و نظاير آنها به برنامه درسي كليه رشتههاي تحصيلي بود كه هنوز نيز ادامه دارد و به مرور بدون تاثيرگذاري ويژهاي به عنوان بخشي از برنامه اجباري براي كسب مدرك، جزو زندگي دانشجويان قرار گرفته است و آن نيز در جاي خود تحليلهاي مفصل ميطلبد.
آنچه در اين مختصر ميخواهم نتيجه بگيرم آن است كه هر آنچه تصور ميرود براي انجام انقلاب فرهنگي و يا به اصطلاحي كه بعدها وضع شد يعني «اسلامي كردن دانشگاهها» لازم بود، در بهترين شرايط اجتماعي براي انجام اين كار يعني سالهاي پرحماسه دهه 60 انجام شد و چيزي بيش از آنچه امروز ميبينيم از آن حاصل نشد. تحليل چرايي اين امر البته نيازمند بحث در خور و شايسته است. يك پاسخ به اينكه چرا آن ايدهآلها و آرزوها رنگ عمل به خود نگرفت ميتواند با نگاه تماميتگرايان فرهنگي باشد كه طبق معمول بر اين تصورند كه برنامهريزيها درست بوده اما در مسير اجرا، «ديگران» سنگاندازي كردند. برمبناي اين ديدگاه در هر زمان ديگر كه امكانات موجود و موانع مفقود باشد ميشود با يك ياعلي ديگر هجوم آورد و همان اهداف را به مرحله اجرا گذاشت.
اما پاسخ ديگر ميتواند بر اين مبنا استوار باشد كه اصولاً درك صورت مسأله درست نبوده است، چرا كه هيچ حكومتي در هيچ جاي دنيا قادر نيست بر جريان توليد فكر، انديشه و دانش بشري احاطه پيدا كند و نهاد دانشگاه را در بست در خدمت افكار، ايدهها و تصورات خويش قرار دهد. رژيمهاي زيادي تلاش كردند كه با اجراي «انقلاب فرهنگي» نهادهاي فرهنگساز نظير دانشگاه را بر سر اين دو راهي قرار دهند كه يا باشند و بر مبناي يك طرز فكر رسمي كار كنند و يا اصلاً مجوز ادامه حيات نداشته باشند. اما هيچكدام از برنامههاي اينچنيني تا به حال در هيچ جاي دنيا با موفقيت همراه نبوده است. از برنامه گسترده انقلاب فرهنگي چينيها در زمان مائو جز خاطراتي تلخ در ذهن معمرين دانشگاهي چيني باقي نمانده است كه دانشگاهها را تعطيل كردند و استادان دانشگاه را به مزارع و كارخانهها فرستادند تا كار كنند و به اصطلاح «خصلتهاي خرده بورژوازي» را از خود زايل سازند!
بسيار سادهلوحانه است كه كسي تصور كند آنها چون كافر بودند يا ايدهشان درست نبود موفق نبودند و ما چون «افكارمان درست است» حتماً ميتوانيم موفق شويم. مسأله اين نيست. اصولاً اين نگاه و طرز تفكر، عملي و اجرايي نيست كه كساني بتوانند با زور حكومتي دانشگاهها و مراكز فرهنگي را تحت سلطه اجرايي خويش درآورند ولو آنكه وزيري مدعي شود كه «من هر روز غسل شهادت ميكنم و به دفتر ميآيم تا دانشگاهها را اسلامي كنم»! نكته آن است كه آنچه آقاي وزير علوم به عنوان طرح و برنامه (فيالمثل براي نجات علوم انساني) مطرح ميكنند قريب به بيست سال پيش يك به يك شعارش داده شد و چندان به جايي نرسيد. متأسفانه در آن روزها آن طور كه گفته ميشود جناب ايشان سابقه حضور در هيچ نوع فعاليتي كه امكان درك اين تجارب را به ايشان بدهد نداشتند و امروز بعد از دو دهه چشم باز كردهاند و همان شعارهاي غير قابل اجراي آن زمان را تكرار ميكنند.
به ياد ميآورم كه زماني دانشجويان مسلمان و پراميد گروه گروه راهي حوزهها شدند تا در كنار دروس امروزي به كسب معارف ديني نيز بپردازند. به هر دليلي كه اينجا جاي بحث آن نيست اين كار در اكثر قريب به اتفاق موارد موفق نبود و پس از مدتي افراد به سر درس و تحصيل عادي خود برگشتند و جز تك چهرههايي كه ادامه تحصيل حوزوي را برگزيده و دانشگاه را رها كردند كسي به اين كار ادامه نداد. لطافت داستان اينجاست كه در بين اين قبيل افراد نيز اكثراً كساني را ميتوان ديد كه با نگاه روشنگرانه و تفكر منطق-مدار به معارف ديني نگاه ميكنند كه با طرز تفكر بسته و متحجر برخي، تعارض جدي دارد. محقق ارجمند آقاي كديور از اين جمله است.
در همين راستا به خاطر دارم كه زماني در دانشگاه علم و صنعت ايران كه امروز عرصه اجرايي كشور در اختيار بخشي از نيروهاي راستگراي آن قرار گرفته است، كساني نشستند و برنامهريزي كردند كه در داخل دانشگاه، حوزه علميه درست كنند، تا دانشجويان بتوانند همزمان با درسهاي معمولشان دروس حوزوي نيز بخوانند. ساختماني را از دانشگاه گرفتند و در حدود 400 متقاضي ثبت نام كردند، براي هماهنگي برنامههاي آموزشي اين حوزه با برنامههاي درسي دانشجويان، با مديريت دانشگاه هماهنگي كردند و ...خلاصه برنامههايشان با شور و نشاط زايدالوصف شروع شد اما ديري نپاييد كه عملاً به تعطيلي كشانده شد.
از سوي ديگر، تصور ميشد با حضور گسترده بخشي از روحانيون و طلاب در برنامه دروس معارف، دانشگاهها متحول خواهند شد و نفوذ معنوي و روش طلبگي آنان بر روال جاري دانشگاه تأثير جدي خواهد گذاشت. به طور گذرا نيز ميتوان اشاره كرد كه بعد از بيست و چند سال از اجراي برنامه دروس معارف، كارنامه چندان درخشاني را نمي توان براي مجريان آن رقم زد و در بسياري از موارد روحانيون وارد شده به كلاس هاي درس دانشگاه فاقد مهارتها و توانمنديهاي لازم براي جذب استدلالي دانشجويان بودند. به طوري كه در بهترين شرايط اگر براي دانشجويان شبهات اعتقادي جديدي ايجاد نشده باشد، حداكثر نمرهاي گرفتهاند و رفتهاند. انصاف اقتضا دارد مدعيان جديد اسلامي كردن دانشگاهها نظير جناب وزير علوم، قبل از هر چيز تلاش كنند با بررسي منصفانه و كارشناسانه ببينند كه نتيجه اجراي همين بخش از برنامههاي اشاعه معارف اسلامي در دانشگاهها بعد از بيست و اندي سال چه بوده است.
و در پايان سخن نيز بايد ذكر مصيبتي كرد از آنچه در طي تمام اين دوران بر سر علوم انساني رفته است. گويا ديواري كوتاهتر از علوم انساني نيست كه هر رسالتمداري از راه ميرسد اول برنامههايي براي ايجاد تحول در آنها دارد. لطيفه تاريخ فرهنگي ما اين است كه بعد از آن كه دانشگاهها دو سه سال تعطيل بود تا همه چيزشان اسلامي شود و بالاخره رضايت دادند كه فيزيك و شيمي و مهندسي و پزشكي اسلامي و غيراسلامي ندارد و براي رفع نياز مملكت بايد به كارشان ادامه دهند، گفتند كه «اما علوم انساني مقوله ديگري است كه حتماً بايد به دست حوزهها بازنويسي شود». همان طور كه در ابتداي مقال نيز ذكر كردم كميته برنامهريزي علوم انساني زير نظر جناب مصباح با قدرت و اختيارات كامل به عرصه آمد تا شالوده تفكري ديگر را در تمام رشتههاي علوم انساني از نو بر مبنايي ارزشي و اسلامي پيريزي كند. اما ديري نگذشت كه اعضاي شوراي انقلاب فرهنگي ناگزير با اين واقعيت روبهرو شدند كه حوزههاي علميه كه عمدتاً خاستگاه رشد تخصصها و معارفي در عرصه فقه، حديث و ساير علوم مرتبط با كار خويش بودهاند همانطور كه قادر به تدوين و بازآفريني علوم تجربي و محاسباتي روز نيستند، قادر به شالودهافكني علومي نظير روانشناسي، جامعهشناسي، اقتصاد، مديريت، ... و حتي فلسفه يا حقوق نوين نيز نيستند. البته بسيار كوته نظري است اگر تصور كنيم طلاب محترم ديني قادر به تحصيل و تحقيق در علوم جديد نيستند و يا امكان تأسيس پژوهشكدههايي در علوم انساني جديد در جنب حوزه علميه وجود ندارد. اما اين كار نوين كجا و اين تصور كه مي توان علوم انساني موجود در دانشگاهها را تعطيل كرد و كار «تدوين معارف جديد در علوم انساني» را به حوزه علميه سپرد، كجا؟ هرچند اين تصور اخير هرگز رنگ واقعيت به خود نگرفت و نميتوانست بگيرد، اما آنچه رخ داد آن بود كه براي سالها علوم انساني در دانشگاههاي مربوطه با ديده سوءظن و ترديد از جانب حكومت نگريسته شد و حتي در مواردي برقراري رشتههاي مربوطه و دادن امكانات به آنها با دشواري و تأخير همراه بود.
اكنون دوباره اين نگراني تقويت شده است كه نكند بار ديگر چوبي برفراز پيكر نحيف علوم انساني كشور بلند شده است و درباره همان زمزمههاي ديرينه كه بخواهند باصطلاح «ساماندهي» آنها را به آقاي مصباح و دوستانشان بسپارند از سر گرفته شده است. طرح پيشنهادهايي از قبيل گذراندن فرصتهاي مطالعاتي استادان علوم انساني در حوزههاي علميه في نفسه حكايت از چنين چيزي ندارد و حداكثر ميتواند اين شائبه را در ذهن بپروراند كه هدف، ايجاد امكانات براي دوستاني است كه به دليل ضعف زبان خارجي (حتي عربي) قادر نيستند از فرصت مطالعاتي در خارج از ايران بهره ببرند. (البته طرح فرصت مطالعاتي در داخل كشور براي عموم رشتهها از قبل مطرح بوده و چيز تازهاي نيست). اما تجربههاي قبلي نشان ميدهد كه ديدگاه مذكور خطرناك است و دير يا زود وجه سالبه خود را در جلوگيري از روشهاي موسوم دانشگاهها نشان خواهد داد. اميدواريم كه چنين نشود.
در هر حال در يك جمله بايد به آقاي وزير گوشزد كرد كه اگر بر اين تصورند كه دوستان آقاي مصباح قادرند حرف تازهاي در علوم انساني مطرح كنند، آنها از ربع قرن پيش اين امكان را داشتند، اما در عمل اتفاق مهمي را نتوانستند رقم زنند. البته روحانيان خوش فكر و با سواد ديگري نيز هستند كه افكار و منش آنها شايد مورد پسند آقاي وزير نباشد. تكليف روشن نيست كه قرار است اين بار چه بلايي بر سر علوم انساني بيايد.
نظرات بازدیدکنندگان
کار خوبی می باشد اگر در کتاب های قدیمی سیری داشته باشید
Posted by: سیب | February 9, 2007 03:06 PM
ازاينكه درحال بازيد ازسايت شما هستم خوشحالم اميد كه فيلتر نشود.انشاالله تعالي
Posted by: محسن | February 14, 2006 02:52 AM
آقاي دكتر سلام!
بسيار مايلم در خصوص دروس معارف اسلامي در دانشگاهها مطلبي بنويسيد و اين فاجعه فرهنگي را تحليل كنيد كه در حال حاضر اساتيد متخصص و فرهيخته اي كه در رشته هاي مختلف علوم قرآني و تفسير و حديث يا فلسفه و فقه و عرفان از دانشگاههاي معتبر با درجات ممتاز فارغ التحصيل شده اند بايد به نهاد نمايندگي ولي فقيه و معاونت اساتيد در قم مراجعه كنند و مجوز تدريس دريافت نمايند! حتي كار بجايي رسيده است كه اين نهاد معظم فرهنگي مستقلا هيات علمي جذب مي كند و دانشگاهها اعم از آزاد و دولتي موظفند چنين افرادي را - كه البته برخي از آنها فاضلند- جذب كنند. ظاهرا آقايان از اينكه وحدت حوزه و دانشگاه در زمينه هاي اقتصادي منافعي برايشان نداشته ناراحت بوده و چنين تمهيداتي انديشيده اند. اگر صلاح مي داني مطلبي در اين خصوص بنويسيد. متشكرم. ضمنا از آنجا كه SMSها كنترل مي شود ترسيدم اسم و آدرس واقعي را بنويسم!
شيرزاد:
متشکرم از حسن نظر شما. قطعا اگر مطالب نو و تحقيق شده ای داشته باشم در اين زمينه منتشر می کنم.
Posted by: بي نام | January 26, 2006 08:41 PM
جناب شيرزاد
اين نظريات اينقدر تابلوئه كه هر كسي كپي كنه لو ميره و آبروش ميره. مطمئن باشيد در دنيا هيچ كس به غير از ما ايراني ها نميتواند مدعي چنين نظرياتي باشد تازه تجربه عملي نظريات را هم داريم
Posted by: زهرا | January 19, 2006 03:01 AM
سلام آقای دکتر
اینکه اصلاحات چی بود و چی شد را ولش کنید.
فعلا ببینید دارند چیکار می کنند.
یک غنچه دیگر از باغ آزادی شکفت :
سایت BBCفیلتر شد !!!
Posted by: Anonymous | January 18, 2006 10:28 PM
با سلام و عرض ادب
چون بر مقوله ای که فرمودید شاهدی را سراغ دارم حیفم آمد اینجا عرض نکنم. یادم هست حدود 2 سال قبل سایت بازتاب مصاحبه ای کرده بود با آقای دکتر زیبا کلام
ایشان جزو صف اول انقلابیون فرهنگی آن زمان بودند و صد البته امروز آن اعمالشان را به دیده حقارت میبینند. فقط محض آنکه عزیزان جوان بدانند چه افکاری در آنزمان در کشور جریان داشت، ایشان نقل میکنند پس از تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی ما نشستیم و منتظر که کی سرفصل دروس از حوزه علمیه قم خواهد رسید. باور دارید ایشان بعنوان یک دانشجوی رشته مهندسی در سال 1359 چنین طرز تفکری داشتند؟ من خوشبختانه بعد از این وقفه چند ساله به دانشگاه وارد شدم ولی بخوبی جو آن سالها را بیاد دارم. یادم هست دبیر بسیار صاحب فکری داشتیم که میگفت نمیتوان که ریاصیات را اسلامی کرد؛مثلثات اسلامی داشت و فیزیک را به حوزه ای ها سپرد. میخواهند انقلاب فرهنگی کنند خوب چند درس اسلامی به دانشگاهها اضافه کنند و دیگر دانشگاهها را معطل نکنند. وی این حرف را سال 1359 زده بود و بعد از تعطیلی و بازگشائی مجدد هم نهایتا حرف ایشان عملی شد با این تفاوت که انبوهی استعداد به هدر رفت.
به هرحال آقای دکتر من کاری به اینکه شما هم ان دوران در کدام جریان فکری بودید ندارم ولی تصدیق میکنم انجمن اسلامی ان زمان بازوی اقتدارگران در آندوران بود و صف اول تعطیلی دانشگاهها را هم آنها اداره مینمودند. آفرادی خشک بی منطق و تابع شرایط انقلابی.تازه از سال 1369 به بعد بود که انجمن رو به پوست اندازی گذاشت و شد منتقد حکومت.
بهر حال برای دانشگاهها که میبایست نقطه شروع تحول خواهی و رشد علمی میشد متاسفم. همان تاسفی که مدتها قبل در یکی از پست ها برایتان نوشته بودم و مرا بریده خواندید. حال متاسفم بگویم که حق داشتم ببرم.
دیگر برای گفتن اینکه پیروز باشید امیدی ندارم. در عوض میگویم پاینده بمانید.
شيرزاد:
خوشحالم که هنوز به ياد ما هستيد. سخنان متينی ارائه کرده ايد، متشکرم. فقط اين نکته را ياد آور می شوم که تحول در انجمن ها فراز و نشيب های متفاوتی دارد. اتفاقا در آن مقطعی که می گوييد تا جايی که به ياد دارم برخی انجمن ها به شدت دولتی شده بودند. اما واقعيت اين است که افکار روشن و آزادی خواهانه در انجمن ها ريشه ای قديمی دارد و از قضا به نظر من اول انقلاب کمتر تمايلات اقتدارگرايانه در آنها ديده می شد. در ضمن بسياری از دانشجويان نيز صادقانه و به دور از غرض ورزی ايده آلهايی داشتند که بعدا با روبرو شدن با واقعيت ها نظرشان اصلاح شد.
Posted by: جعفر | January 18, 2006 02:25 AM
سلام
جسارتاً یک نکته ای را مراقب نبوده اید. در پس زمینه ی حرفتان چنین چیزی است: «ما بیست سال پیش خواستیم کار ایکس را بکنیم نشد، پس الآن هم نمی شود. »
این که وارد این نمی شوید که آن خواسته شاید از بنیان درست باشد، مصداق اشتباه یافته شده و ...
نکته ی دیگر مصادره به مطلوبی از این قرار است:
« كه اگر بر اين تصورند كه دوستان آقاي مصباح قادرند حرف تازهاي در علوم انساني مطرح كنند، آنها از ربع قرن پيش اين امكان را داشتند، اما در عمل اتفاق مهمي را نتوانستند رقم زنند. البته روحانيان خوش فكر و با سواد ديگري نيز هستند كه افكار و منش آنها شايد مورد پسند آقاي وزير نباشد. »
هر چند، البته با جملهء آخر نوشته تان (نه جمله ی بالا موافقم.
شيرزاد:
من به صراحت وارد بحث اين که آيا خواسته های مطرح شده در آن زمان درست بودند يا نه، نشدم. اما عقيده ام در اين باب روشن است. به گمان من دولتها و حکومتها ممکن است روی فرهنگ مردم تاثير بگذارند (البته اگر با عقلانيت عمل کنند نه با زور و قدرت)، اما هرگز قادر نيستند در مورد آن تصميم بگيرند. خداوند به پيامبرش هم فقط اجازه تبليغ و دعوت داده است، چه رسد به ساير مومنين. چه کسی به من يا شما حق اين را می دهد که در مورد فکر مردم هم تصمیم بگيريم؟ من نامشروع بودن اين طرز تفکر را مفروض گرفته ام و تلاش کردم در نوشته خود روی وجه غير عملی بودنش بعد از 25 سال تجربه انقلاب فرهنگی دست بگذارم.
Posted by: Anonymous | January 17, 2006 07:24 AM
آقای شيرزاد
من همیشه از خواندن نوشتار شما لذت مي برم. اين مطلب اخيرتان يکی از بهترين هايتان است. اميد دارم که اين مطلب که صميمايه از دل نوشته ايد بر دل خفتگان در قدرت بنشيند و بيش از اين باعث خرابی نشوند
Posted by: محسن | January 16, 2006 06:04 AM
من فكر ميكنم كه آموزش معارف اسلامي در دانشگاه به طور جدي زير سوال است. از آنجا كه خودم مذهبي هستم خاطراتي كه به ياد ميآورم هميشه من را آزار ميدهد! از بعضي اساتيد كه به هيچ عنوان نميشد سوالي كرد. حتي دانشجويان هم كه هميشه به چشم تحقير به اين كلاسها نگاه ميكردند در خودشان هم غرض ورزي بود. همه فقط به دنبال استادي بوديم كه نمره بهتر ميداد! يادم ميآيد يكبار در كلاس تاريخ اسلام، استاد يك ماجرا را ذكر كرد كه موجب اعتراض يكي از دانشجويان سني قرار گرفت. اما متاسفانه تعدادي از دانشجويان طرف را هو كردند!
راستي اين سخن كه باهوش ها مومن نيستند از افاضات آقاي وزير علوم بود؟
شيرزاد:
نه امير جان، قرار نيست هر جمله قصاری را به وزير علوم نسبت دهيد. برای ديگران هم سهمی قائل شويد. ظاهرا اين جمله آخری فرمايش وزير آموزش و پرورش بوده است. البته خوشبختانه بعد از آن زياد تکرار نشده است.
Posted by: امير | January 16, 2006 05:40 AM
بعد از چندینبار اظهار نظر، انتقاد از گذشتهها، و درخواست برای نوشتن بیشتر از آنروزها، حیفم آمد از این نوشتهی صادقانهتان تشکر نکنم. اگر خیلیها مثل شما شروع به بازگویی غیرمغرضانه و بررسی نتایج دههی اول انقلاب بپردازند نتایج فراوانی برای نسل ما خواهد داشت. فقط یک نکتهی جنبی: شروع انقلاب فرهنگی با پیام انتقادی آیتالله خمینی و بعد تعطیلی دانشگاهها متعاقب آن، ناخودآگاه من را بهیاد انتقادات رهبری از روزنامهها و آنچه به صورت تعطیلی فلهای «پایگاههای دشمن»واقع شد، انداخت! تازه نتایج تاسفبار این دومی بهنظرم خیلی کمتر از اولی است، ببخشید اگر بدبینم!! پیروز باشید.
شيرزاد:
يک واقعيت را نبايد از نظر دور داشت و آن اين که وضعيت دانشگاهها در آن زمان به لحاظ آشفته بازار سياسی واقعا قابل انتقاد بود و بايد درست می شد. اين مسئله نياز به بحث مفصل دارد که بايد فرصتش پيش بيايد. اما نکته اصلی اين بود که در جريان انقلاب فرهنگی با يک کج انديشی اصل دانشگاه زير سؤال رفت و کسانی خواستند تا آن را متوقف و از نو بازسازی کنند. به گمان من مفهوم آنچه امام خمينی به عنوان ايجاد تحولی اساسی در دانشگاهها مطرح کرده بود لزوما آن نبود که عده ای تحت عنوان انقلاب فرهنگی به راه انداختند. اينها بحث مفصل دارد.
Posted by: بشیر سجاد | January 15, 2006 08:23 PM
توصیه به دوستانی که فقط بلدند شکایت کنند و بنالند و اصطلاحات ادبی و فلسفی را هم قاطی نتیجه گیریهایشان کنند و ملغمه ای بسازند و در ذهنشان کسی را محکوم تا شاید دلشان خنک شود و حتما گامی را بسوی دموکراسی ذهنیشان بردارند ! اینکار مثل اینه که سیلی بنیان کن بسویتان در حرکت باشد و شما چند کاسه کوچک برای تخلیه آب منزل تهیه کنید و دلخوش آن! به اطراف بنگرید اما عمیقتر و کمتر شکایت کنید زمان منتظر نمیماند بفکر فرداها باشیم و باشید. زندگی یعنی تجربه و درس آموختن و عدم تکرار اشتباه و دیگر هیچ !! بیایید چاره ای بجوییم تا لااقل در آینده کمتر اشتباه کنیم . واین یعنی مشارکت و تعاون و همفکری !مطمئنم نسلهای آینده به افکاروبیشتر روشهای زندگی ما خواهند خندید ! لابد میگویند عده ای بودند که مغز گنجشکی داشتند و جز نوک دماغشان هیچ نمی دیدند و ندانستند برای چه آمدند و رفتند و همش میزدند تو سر همدیگه ؟ روی گنج نشسته بودند و برای یک سکه مسی میکشتند و میسوزاندند ! بالا غیرتا غیر از اینه ؟ !! تو این کهکشان لایتناهی که کره زمین از یک نقطه کوچیکتر فکر میکنید انسان چقدره ؟ همش لاف و ادعا و منم منم و ایراد ! لطفا ارتفاع تون رو بالاتر ببرید تا ببینید بعضی گفتار و فکرها چقدر پست وناچیزند . گذشته را فراموش با هر تلخی و شیرینی که بود درس بگیرید و تجربه کنیم تا بتوانیم فردا را بسازیم بدبختی اینه که همه خودشون رو افلاطون و ارسطو میدونن !اما این نیز بگذرد . موفق و کامروا باشید
Posted by: رضا | January 15, 2006 02:55 PM
جناب دكتر شيرزاد
شما چرا اينقدر با اصلاحات مخالفيد؟
وقتي سهم ايران در توليد علم در علوم پايه در جهان حدود 0.3 در صد است و در علوم انساني صفر.
لااقل اجازه بدهيد با حركتي ضربتي سهم ما در حداقل علوم انساني به 100 درصد برسد. ميفرماييد چگونه؟ عرض ميكنم:
بعد از اصلاح و تعديلات علوم انساني و بومي كردن آنها ميتوان نظريات زير را در شاخه هاي مختلف علوم انساني ارائه داد:
1-علوم اقتصادي:
"چگونه ميتوان اقتصادي تورمي-ركودي توليد كرد؟"
"چگونه ميتوان رشدي 8 درصدي داشت؟" (در حاليكه انديشمندان اقتصاد توسعه معتقدند كه ايجاد 0.5 تا 1.5 درصد رشد در اقتصادي پيشرفته كاري بس مشكل است)
"چگونه ميتوان مرتبا طرح هاي ضربتي ارائه كرد؟" يا "اصول اوليه و پايه اي ارائه طرح هاي ضربتي"
"چگونه ميتوان فقر را در جامعه گسترش داد؟" ويا "اصول ايجاد فاصله طبقاتي"
"اصول رانت خواري" (شرط ميبندم اين يكي خيلي بكره)
"اصول ارائه چشم انداز 20 ساله" (به گونه اي كه بعد خودمان هم براي رفع خستگي كلي به آن بخنديم)(در نظر داشته باشيد كه از نظر علماي علوم اقتصادي غير بومي پيش بيني متغير هاي اقتصادي فقط در كوتاه مدت و مثلا يك سال امكان پذير است و بالاتر از آن فقط يك ادعاي بي اساس است)
"چگونه ميتوان در تمام شاخص هاي توسعه آخر بود؟"
"اصول شعار توسعه پايدار"
و ........
2- علوم سياسي:
"چگونه ميتوان نوعي از سياست خارجي را در پيش گرفت كه هيچ كشور دوستي براي ما نماند؟"
"چگونه ميتوان اول هفته ادعا كرد و 8 روز هفته تكذيب كرد"
"چگونه ميتوان دست سياستمدارن جهانخوار را رو نمود؟" (البته كاربرد اين نظريه در امور داخلي ممنوع است)
"چگونه ميتوان در يك جامعه 70 ميليوني 70000 حزب سياسي توليد كرد؟"
"سياست تفرقه بيانداز و حكومت كن" و ......
3-حقوق
"چگونه ميتوان قانون تصويب كرد وعمل نكرد؟"
"اصول اداره يك كشور بدون توجه به قانون"
"چگونه ميتوان قانوني تصويب كرد كه خود و خانواده امان پول دار تر شويم؟"
"چگونه ميتوان يك شبه چند لايحه براي زيرساختار ها و چند طرح ارائه داد وهمگي را براي اجرا نشدن تصويب كرد؟"
4- جامعه شناسي
"اصول هدايت يك جامعه به قهقرا بدون اينكه افراد آن بفهمند"
"چگون ميتوان جامعه اي پر از اعتياد و قتل و ..... و انواع ديگر جرم ايجاد كرد؟"
"اصول ايجاد امنيت اجتماعي به گونه اي كه به بزرگترين كشور ترانزيت مواد مخدر تبديل شويم"
"چگونه ميتوان اعتياد را از طريق مقابله با قاچاقچيان گسترش داد؟" و .........
5- مديريت
"اصول ارائه آمار قلابي به منظور نشان دادن يك مديريت صحيح"
"محرمانه كردن اطلاعات مالي تا كسي نفهمد كه چه شد؟"
"چگونه ميتوان هر روز بيشتر از ديروز به بهانه هاي مختلف از دولت بودجه گرفت؟ وصرف سفرهاي خارجي مديران موفق كرد؟"
از همه مهتر "اصول مديريت ماندگار و پايدار" (به گونه اي كه در خانواده موروثي شود)
"اصول مديريت مالي سندسازي به منظور پر كردن جيب ها"
6- روانشناسي
"اصول وعده دادن هاي دروغي به نحوي كه دچار عذاب وجدان نشويم"
"اصول ايجاد اعتماد به نفس وقتي كه از نظر همه اشتباه ميگوييم و عمل ميكنيم"
و هزاران نوع از اين دست
ملاحظه ميفرماييد وقتي علوم انساني ما بومي شود آنقدر نظريه هاي جديد و بكر به وجود ميايد كه دانشمندان علوم انساني غير بومي كلي به تفكر مينشينند كه "ايا اين نظرياتي كه ما تا بحال ميگفتيم كشك بود و ايراني ها درست ميگويند؟"
پس چرا شما اينقدر با اين روند توسعه علوم انساني مخالفيد؟
شيرزاد:
من مخالف اينها که گفتيد نيستم، فقط نگرانم به دليل آن که ما موافقت نامه های کپی رايت را امضا نکرده ايم اين غربی های نامرد همه اين کشفيات را از ما بدزدند و به نام خودشان منتشر کنند!
Posted by: زهرا | January 15, 2006 03:54 AM
سلام بر دكتر عزيز
آقا با اين اوصاف و تارخچه اي كه شما فرموديد چندان هم اين بختك جديد نمي نمايد!!!!
انديشمندي مي گفت مشكل آن نيست كه راه حل را نمي دانند مشكل آنجاست كه اصلا صورت مساله را نمي فهمند!!
حال حكايت اينان است!
شيرزاد:
نه بختک "پالايش علوم انسانی" جديد نيست. اما آقای زاهدی پديده جديدی است. متاسفانه آن زمان که اين بحثها مطرح بود ايشان را هيچ کس نمی شناخت. حالا بعد سالها همان حرفها برای ايشان و دوستانشان مکشوف شده است. اگر می دانستيم ده سال ديگر چه کسی ممکن است دوباره اين مسائل را علم کند از همين الان درخواست می کرديم تشريف بياورد همراه با آقای زاهدی تجربه کند تا اقلا کشور يک بار ضرر دهد!
Posted by: روح اله صفري | January 15, 2006 12:13 AM
برف پارو می کنیم!
یادش بخیر عجب روزایی بود ، صبح امروز ، یاس ، مشارکت و.... این آخریها هم وقایع اتفاقیه و بعدشم اقبال و دیگه هیچی واقعا دیگه هیچی.
اون وقتا بچه تر بودم و هر روز صبح با شور و علاقه خاصی می رفتم دکه روزنامه فروشی آقای صالحیان !
سلام آقای حاجیان ...و و بعدش چند تا روزنامه بر می داشتم و بدو بدو می رفتم خونه تا بخونم.
صبح امروز ، فتح ، مشارکت ، یالثارات ، شلمچه ، ایران و کیهان و البته پیروزی!
مادرم بنده خدا از دست من ذله شده بود می گفت بچه چه خبره اینهمه روزنامه می خری اقلا دو تا یا سه تا بخر اینهمه روزنامه برای چی می خری؟
منم می خندیدم و می گفتم تقصیر خودتونه که از همون بچگی منو روزنامه خون بار آوردید دیگه!
مادرم دیگه هیچی نمی گفت.
تمام روزنامه ها رو گوشه اتاقم به اصطلاح آرشیو کرده بودم یادم نمی ره وقتی 5 سال پیش می خواستیم اسباب کشی کنیم و دقیقا یه وانت از روزنامه پر شد!
.......
ادامه مطلب در نقطه دید!
راستی آقای دکتر شما چی ؟
شما برف پارو نمی کنید؟
منظورم برف سنگینیه که روی پشت بام سیاست ایران نشسته!
شيرزاد:
برف جايی می نشِنه که تردد نباشه. اگر نشست پارو کردنش سخته. اين روزها هم همه کمرشان درد می کند و از اين کارها نمی توانند انجام دهند.
Posted by: بهروز شجاعی | January 14, 2006 11:54 PM
مشکل از نگاهی هست که به دانشجو میشه نگاهی که یه زمانی اونو منجی میبینه و یه زمانی اونو مفسد مگه همین دانشجوهای فاسد(به کسی بر نخوره )نبودن که انقلاب دوم رو افریدن و ما 20 ساله داریم جواب میدیم چرا اون موقع چیزی نگفتن بهشون اون موقع آقای خویی نی ها و رضایی و حتی خود امام ازشون حمایت کردن و یه چندروزی نازشون رو کشیدن و بعد همه چیز یادشون رفت الان هم همون طوری اقای دکتر از خواننده هاتون بپرسین چند نفر اسم عزت ابراهیم نژاد رو شنیدن اصلا خودتون یادتونه کی بود همینه دیگه مردم ما کسایی که براشون میجنگن رو زود تنها میزارن.
یه نکته در مورد تفکیک جنسیتی، این ترم یه واحد ما رو به دلیل حد نصاب نرسیدن حذف کردن چون 15 تا پسر بود و 18 تا دختر اقای شیرزاد دیواری که امام اجازه نداد راه بیافته الان وجود داره منتها این دیوار نامریی از هر دیوار مریی بلند تره.
شيرزاد:
پيمان عزيز، دوره دانشجويی برای کسی که علاقه مند به زندگی سياسی باشد و دوست داشته باشد در يک حرکت دراز مدت وتاثير گذار برای مردم و اهدافش شرکت داشته باشد، تنها يک آغاز است. چنين دانشجويی هيچگاه فراموش نمی شود و به طور مستمر روند رشد سياسی و تاثير گذاری در جامعه را طی می کند، البته مثل هر کار ديگر با فرازها و نشيب هايی. اما اگر کسی چهار صباحی در دوره دانشجويی بر اساس يک هيجان زودگذری به صحنه آمد، يک کارهايی کرد و يک آسيب هايی هم ديد و بعد کنار کشيد و رفت، بايد تا آخر بنشيند و زانوی غصه به بغل گيرد که چرا جامعه او را فراموش کرده است.
Posted by: peiman | January 14, 2006 09:03 PM
جواب سوالات من را ندادید.من اصلا نمیخواهم بگویم شما الان چه هستید . همین که امثال شما آن تندروی های گذشته را ندارید کافی است.(حالا شما اسمش را مقتضیات زمان و جناح مقابلتان آن را استحاله بنامد).
کسی در مورد زمان پهلوی و مبارزات آن زمان شبهه ندارد.
اساس شبهه بعد از مهر 58 در دانشگاهها هست.
اکنون هم هستند کسانی که تحجر و زهر نمودن زندگی بر شهروندان را نتیجه اخلاص خود می دانند .آیا این اخلاص گونه ای از جهل نیست؟
Posted by: گالان | January 14, 2006 07:28 PM
وقتی که آقای دکتر زاهدی برای تصدی وزارت علوم مطرح شد من به عنوان یک بچه خرخوان کلی ذوق زده شدم. گمان میکردم که با وزیر شدن ایشان می توان امیدوار بود که استانداردهای علمی ما بالاتر برود. ولی متاسفانه اظهارات اخیر ایشان نشان دهنده این است که خرخوان جماعت مثل آقای زاهدی و بنده همان بهتر که سر کلاس درسمان بنشینیم و جامعه علمی را از داشتن یک ریاضیدان محترم محروم نکنیم و سیاست و مدیریت را به اهلش واگذار کنیم. بدین وسیله به جامعه ریاضی کشور تسلیت عرض میکنم که یک ریاضیدان محقق مثل زاهدی از مجموعه شان خارج شده است و احترامی که با چندین سال تحقیق برای خودش دست و پا کرده بود را هزینه جریان های سیاسی میکند.
Posted by: Anonymous | January 14, 2006 07:21 PM
آنچه شما می فرمایید گوشه ای از واقعیت های گذشته بر سیستم آموزش عالی کشور پس از انقلاب بود ولی فراموش نباید کرد که تمامی آن بلایا توسط چه کسانی در محیط های دانشگاهی اجرا شد؟
به عنوان مثال چه کسی حکم اخراج استادان را در دانشگاه شیراز امضا کرد؟
آیا این عملکرد ایشان باعث رشد و ترقی ایشان در مناصب بعدی نبود؟
چه ارگانی در دانشگاه مجری گزینش (یکی از مراجع گزینش) برای تحصیلات تکمیلی و اعزام به خارج بود؟
چه کسانی پوشیدن شلوار جین زیر مانتو برای دختران و آستین کوتاه برای پسران را ممنوع کرده بود و برخورد انظباطی می کرد؟
چه کسانی حتی فعالیت های ورزشی دانشجویان را کنترل می کردند؟
چه کسانی دانشجویان دیگر را فقط به جرم عقایدی غیر از خودشان (گاهی فقط در حد خواندن نشریه یا کتاب ) تحویل محبس ها و جوخه دادند؟
چه کسانی در کلیه احوالات خصوصی دانشجویان تجسس می کردند؟
افرادی مانند آقای مصباح با تمام اشتباهات نظری و فکری یک ویژگی مثبت دارند و آن این است که در بیان نظراتشان شهامت و صداقت دارند.
آقای دکتر ، آیا آقای مصباح بدون کارگزان فوق الذکر توان بسط نظریه های خود را داشت؟
کشور ما از تاریخ نویسی یکطرفه رنجهای فراوان دیده است که راه را حتی برای تحقیقات علمی در جهت منافع ملی (نه برای باز کردن یک زخم) می بندد.
لطفا به اطراف خود نگاه کنید ، چند نفر از مصداق های ذکر شده را در اطراف خود می بینید؟
به سلامت امروزتان ایمان دارم و معتقدم شما آن را آسان بدست نیاورده اید(شاید نتیجه سعی و خطای گذشته باشد)
شيرزاد:
تصوير شما از گذشته و عوامل مختلف آن چندان با واقعيت فراگير در همه جا تطبيق ندارد. من برسر بحث در مورد آن که در هر کوی و برزن چه گذشت نيستم. اما اين را لااقل در مورد خودم و دوستان پيرامون خودم می دانم که با تصوير شما سازگار نيست. ظاهرا شما و راستی ها در يک نقطه اشتراک داريد و آن اين که می خواهيد اثبات کنيد که ما استحاله شده ها و پشيمان های اول انقلاب هستيم. چنين نيست برادر، باور بفرماييد که در اين کشور کثيری از آدم های پاک و صادق بودند که از ابتدا با دغدغه آزادی و حقوق انسانها پای به عرصه گذاشتند و در هر زمان به شيوه ای و با مقتضای آن زمان بر همان هدف پای فشردند. من هيچگاه افتخار مبارزه با رژيم استبدادی پهلوی را نقطه سياه زندگی ام نمی پندارم و قرار گرفتن در صف انقلابيون دهه پنجاه را مساوی و مترادف با پذيرش تمام مسئوليت تندروی های دهه شصت نمی دانم.
Posted by: گا لان | January 14, 2006 03:14 AM
دکتر جان سلام و دست مریزاد وزیر علوم همان به که دانه دانه؟ میوه از باغ خیال چینند!به دیگر دوستان هم توصیه کنید اگر در خاطرات مروری فرمایند ضرری ندارد و خدمتیست به آیندگان. با این مطلب پست قبلی و گلایه ام رو پس میگیرم سپاسگزار از روشنگری مشفقانه و دلسوزانه تان که تازیانه ایست بر خواب آلودگان تازه به صحنه رسیده. میگویند کسی که واقعا خواب است با یک جنبش و صدا بیدار میشود ولی کسی که خود را بخواب زده با صد داد و فریاد و تکان هم بیدار نمیشود. به امید فردایی روشن و وایرانی پر غرور و سربلند و آنچه که حقا استحقاقش را دارد. همواره پیروز و موفق باشید
Posted by: دوستدارتان رضا | January 14, 2006 02:53 AM
جناب شيرزاد، ظاهراً برای اين که حرف هگل درست در بيايد هر تراژدی دههی اول انقلاب بايد برای بار دوم به شکل کمدی به دست اصولگرايان تکرار شود. نه که تمام شعارهای آن دهه موفق بود! اسلامی کردن دانشگاهها، جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم، بسيج بيست ميليونی، محو اسرائيل از نقشهی جهان همه شعارهای بسيار موفق دههی اول انقلاب هستند. اکنون اين شعارها پس از نقش اول خود در تراژدی دههی شصت [...] اکنون نقش جديد کمدی را ايفا میکنند!
ظاهراً از شعارهای دههی اول انقلاب فقط «کربلا کربلا ما داريم میآييم» عملی شد آن هم به همت لشکر امريکا.
شيرزاد:
جهت اطلاعتان عرض کنم که برخی از اينها حتی در آن فضای انقلابی هم جزو شعارها نبودند. مثلا من يادم نمی آيد شعار اسلامی کردن دانشگاهها به اين اسم وقالبی که اين روزها مطرح می شود در آن زمان گفته شده باشد.
Posted by: بینام | January 14, 2006 01:05 AM