كي بودم، كي هستم

نمكيّات

چه نمکی

تا اطلاع ثانوی این ستون تعطیل است. مردیم از شوری.

گوشت کوب

احسان بچه شاداب و شوخ و شنگی است. جایی که او باشد مجلس گرم است. سال پیش با سارا ازدواج کرد. هنوز یک سال از زندگی مشترکشان نگذشته است. حسن این جوان این است که از هر چیزی اسباب شادی برای خودش و خانمش فراهم می کند. هفته پیش برای نخستین بار آبگوشت پخته بودند.

كشتي با خود

اين جوك را شنيده ايد كه يك نفر با خودش كشتي گرفت دوم شد. حالا ظاهرا پيروزي جناح اصولگرا در مبارزه انتخاباتي با خودش خبر مهمي است كه خودشان هم نمي دانند چه طوري بابت آن جشن بگيرند.

قطلر كجا راه مي ره؟

چند شب پيش آقاي احمدي نژاد مصاحبه تلويزيوني داشت. به شدت خسته بودم و به سختي چشمهايم را باز نگه داشته بودم ببينم اين دفعه چه خبر خوشي ميدهد. جناب ايشان بحثهايي در باره بودجه كرد و گذاشت توي كار مجلس تا راي دهندگان حواسشان باشد براي آنكه گراني رخ ندهد يك مجلسي درست كنند مثل دسته گل دربست دراختيار ايشان! با اين قسمت از صحبتها كاري ندارم. خدا را شكر اين رئيس جمهور ما در همه چيز اوستاست. هر بحثي كه ميشه با ژستي كه همه با آن آشنا هستيد طوري حرف مي زند كه انگار هر چيز غير از آن گفته شود سفيهانه است. آن شب بحث رسيد به مسئله حمل و نقل شهري تا طبق معمول يك كوشه اي هم به رقيب در شهرداري تهران زده شود. با خودمان گفتيم خب اين يكي ظاهرا حوزه تخصصي ايشان است و حتما يك حرف حسابي و جديد خواهند زد.

چشمم را مي بندم

خيلي عذر مي خواهم. بسيار بسيار معذرت مي خواهم. ولي چاره اي ندارم تقاضا كنم خوانندگان عزيزي كه 18 سال تمام ندارند از خواندن ادامه اين مطلب صرف نظر كنند. من اهل حرف زدن در مورد نكاتي كه خارج از محدوده قرار مي گيرند نيستم. اما در اين يك مورد چاره اي نيست و شايد با زبان ديگري نشود بيان كرد. بر من ببخشيد.

مال خودمان

يادش به خير، چند سال پيش تلويزيون خودمان سريالي داشت به نام "سلطان و شبان". الحق كه با نمك بود. گمانم به دلايلي اين سريال را تكرار نخواهند كرد. چون ممكن است به برخي از رويدادهاي اين زمان شباهت زيادي پيدا كند. يك صحنه اي داشت كه هر بار يادم مي افتد خنده ام مي گيرد. وصف حال برخي رخدادهاي فعلي است.

كاكل زري

قديم مثل حالا نبود كه مردم به مضرات افزايش عائله آگاه باشند ويا حداقل از ترس گراني و مخارج كمرشكن زندگي به يكي دو اولاد بسنده كنند. بخصوص پسر داشتن براي خانواده ها بسيار مهم بود. خانم هايي بودند كه بعد از پنج شش شكم زايمان هنوز هم دست بردار نبودند و به اميد پسردار شدن باز هم تن به حاملگي مي دادند. آن وقتها حاملگي در سنين بالا هم منعي نداشت و گاه مي ديدي كه خانمي پا به پاي دخترش سال به سال حامله مي شد تا بلكه اين يكي پسر شود.

حفظ شئونات

اين ترم فيزيك پايه يك درس مي دهم. كلاسم شلوغ است. گوش تا گوش تالار بچه هاي سال اولي مي نشينند. كتاب درسي كه به اتفاق همكاران انتخاب كرده ايم ترجمه اي است از ويرايش پنجم "فيزيك هاليدي". بنده خدا ناشر بيچاره تلاش زيادي كرده تا كتاب پاستوريزه شود و مثلا عكس يا مطلب خلاف شئونات نداشته باشد.

بچه مكبر تخس

اگر در بچگي مكبر نماز جماعت شده باشيد يادتان مي آيد كه چه كيفي دارد وقتي مي بينيد به صداي تكبير يك بچه (كه شما باشيد) آن همه آدم بزرگ و حاج آقاي معتبر همه با هم سر از سجده بر مي دارند و دوباره به سجده مي روند. اين به آدم نوعي احساس غرور مي دهد كه اگر من نباشم اين همه آدم چه جوري مي فهمند كه چه زماني بايد سرشان را از روي مهر بر دارند!

قبول باشه

خدا رحمت كند مرحوم منوچهر خان از بستگان نسبي ما كه همان طور كه راه مي رفت ازش نمك مي ريخت. يك بار تعريف مي كرد بچه كه بود مادرش آش نذري پخته بود و او به اصرار يك قاب قدح بزرگ با پياز داغ نعناع داغ سفارشي براي آقا معلم تهيه كرده بود و در خانه آنها برده بود...


آرشيو نمكيات
16 فروردین 89

معبد هسته ای

چندی پیش بچه های دانشکده فیزیک (دانشگاه صنعتی اصفهان) از من خواستند مصاحبه ای در مورد مسائل هسته ای کشور با یک نشریه دانشجویی داشته باشم. مصاحبه انجام شد و بچه ها انصافا کار ژورنالیستی خوبی روی آن کرده بودند. متاسفانه سر بزنگاه مسولان دانشگاه جلوی انتشار نشریه چاپ شده را گرفتند. من از آنها خواهش کردم متن تنظیم شده شان را به من بدهند تا از این طریق زحمت خوبی که کشیده انذ ضایع نشود و متن مصاحبه در اختیار علاقه مندان باشد. در زیر می توانید این مصاحبه را بخوانید. سوالها را با حروف سیاه می بینید.

ادامه مطلب معبد هسته ای

3 بهمن 88

از کیهان نترسیم

بسیاری از دوستان که اخبار را دنبال می کنند احتمالا در جریان هستند که دار و دسته کیهان در این چند روز کمی تا قسمتی به بنده بند کرده و به خیال خود در صددند به بهانه نوشته های من در مورد ترور دوست شهیدم مسعود علیمحمدی مستمسکی برای پرونده سازی در باره من پیدا کنند. برخی دوستان نیز نصیحت می کنند که مراقب باش اینها پایشان را توی کفشت نکنند. به زعم من چنین ترس و ملاحظه ای مبنا ندارد و باعث می شود به دست خودمان فضایی ایجاد کنیم که کیهانی ها فکر کنند از داخل تحریریه شان قادرند همه چیز را کنترل کنند. به عقیده من کیهان هیچ نیست جز هتاکی ها و لاف زدن های زیادی دار ودسته ای که کارشان کاراگاه بازی های بچه گانه است و احساس زور بازو و بزن بهادری، آنان را به کارهای نا معقول وا می دارد.

ادامه مطلب از کیهان نترسیم

30 دی 88

امان از نامردی

ترور وحشیانه دوست و همکارم مسعود علیمحمدی موجی خبری در سطح جامعه ایجاد کرد و حساسیت های زیادی را برانگیخت. ابعاد اجتماعی، سیاسی و خبری این رخداد چیزی نیست که با دفن مسعود تمام شود و هزاران ابهام پا برجاست و چه بسا در آینده دامن زده شود. در این میان واکنش عجولانه، ناشیانه و نسجیده رسسانه های داخلی و برخی مسئولان موضوع را پیچیده تر کرد. آقایان از درک این نکته ساده عاجزند که به دلیل فضای عدم اعتماد، آنچه می گویند با آنچه جاکعه درک می کند، انطباقی دقیق ندارد.

ادامه مطلب امان از نامردی

25 دی 88

نوشته وحید درباره مسعود

وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من فرستاده است که خواندنی است. در زیر آن را بخوانید

ادامه مطلب نوشته وحید درباره مسعود

24 دی 88

تابوت مسروقه

امروز جنازه مسعود تشییع شد، اما معرکه ای بود در جای خودش. برادران حزب الله از صبح بسیج شده بودند و یک لحظه دور جنازه را رها نکردند. بلندگو و موتور برق و مداح و باند های بسیار قوی استریو بر فراز وانت های سازمان دهی شده همه در اختیار آنان بود. خانواده و اطرافیان عملاً اختیاری نداشتند و همه ی برنامه دست برادران بود. از همان روز ترور دکتر علیمحمدی سران آمدند و رفتند و اصرار به خانواده مسعود که او را در نماز جمعه تهران تشییع کنیم. تنها جایی که تیغ خانواده اش برید همین بود که بر برگزاری مراسم تشیع در روز پنجشنبه ایستادگی کنند.

ادامه مطلب تابوت مسروقه

22 دی 88

عروج مسعود

گوشی در دست بر جایم خشکم زد. در یک لحظه خاطرات 24 سال رفاقت در جلوی چشمانم مرور شد. آن سوی خط، ایمان پسر مسعود بود، با صدایی سرشار از اضطراب و آشفتگی، بغضش ترکید: "بابامو کشتن. بمب گذاشتن جلوش، مغزشو متلاشی کردن... " باور نمی کردم. گفتم: چی شده، مادرت اونجاس؟ گوشی را داد به خانم علیمحمدی و او با حزن تمام گریه می کرد و می گفت: درسته آقای دکتر، مسعود رو کشتن، من خودم بالای سرش رسیدم....

ادامه مطلب عروج مسعود

19 آبان 88

بگذرد این روزگار

در زندان باز شد و سپیداران رشید من از بند رستند. امین و مهدی طی دو شب متوالی آزاد شدند و خانواده ی رنج کشیده ی من یک بار دیگر یکدیگر را در آغوش کشیدند. با هیچ کلامی نمی شود زیبایی لحظات دیدار را توصیف کرد. باران اشک بود که فرو نمی گذاشت و بازوانی که سخت عزیزان را به سینه می فشرد و رها نمی کرد. رویایی که هر روز دهها بار مقابل چشمانم به نمایش در می آمد، اینک واقعیت یافته بود.

ادامه مطلب بگذرد این روزگار

17 آبان 88

آنچه مي‌دهيم، آنچه مي‌گيريم

نگاهی به مذاکرات اخیر در وین
این نوشته را چهارشنبه 13 آبان نوشتم. تلاش کردم زبان بسیار پاستوریزه و ملایمی در آن به کار ببرم تا قابل چاپ و انتشار در روزنامه ها باشد، اما تا امروز هیچکدام از روزنامه ها حاضر به چاپ آن نشدند. این در حالی است که هفته ای نمی گذرد که من ناچار از عذرخواهی از دوستان روزنامه نگاری که اصرار دارند برایشان یادداشت بنویسم، نباشم. براین فضای لعنتی سانسور که مثل بختک بر سر فضای اطلاع رسانی ما افتاده است باید گریست. امیدوارم تصمیم گیرندگان سر به زیر برف برده ای که نگرانند مردم از تحلیل های متنوع در زمینه مسائل حساسی مثل موضوع هسته ای ایران مطلع نشوند و برای روزنامه ها دستور می فرستند که غیر از موضع رسمی دولت هیچ تحلیلی در روزنامه ها قابل تحمل نیست، لا اقل خودشان این مطلب را بخوانند. من با تمام گرفتاری ها و فشارها نگرانم که خودپسندی های کسانی که خود را نابغه دهر می دانند کار دست مملکت دهد. امیدوارم اگر در این میانه عاقلانی هستند این حرفها را به گوش آنها که مسئولیتی بر عهده دارند اما احساسی از آن مسئولیت ندارند، برسانند. متن مقاله را در زیر بخوانید:

ادامه مطلب آنچه مي‌دهيم، آنچه مي‌گيريم

9 آبان 88

به سپیداران دربند، مهدی و امین

سپیداران رشید من
اگر بین ما دیوار کشیدند باکی نیست
ریشه های ما در اعماق خاک در هم تنیده اند
و از چشمه های زلال این سرزمین جرعه می نوشند.
نسیم هر روز از شما خبر می آورد
و عطر صداقت تان را در شهر می پراکند

ادامه مطلب به سپیداران دربند، مهدی و امین

5 آبان 88

توطئه دعای کمیل

شش و نیم بعد از ظهر پنجشنبه 30 مهر 88، انبوهی پلیس امنیت با هیبتی وحشت آور ریختند در کوی فراز تا "توطئه ی بزرگ" را که از طریق خواندن دعای کمیل در آپارتمان کوچکی در طبقه هفتم این مجتمع در جریان بود خنثی کنند. این بار در بین 71 نفر دستگیر شده در این رویداد عجیب پسرم محمد امین، عروسم ساره (همسر مهدی که امروز 40 روز از دستگیری اش می گذرد) و خواهر عروسم نیز جزو دستگیرشدگان بودند. خانم ها بعد از 22 ساعت بازداشت و نگهداری در شرایطی بسیار نامطلوب، آزاد شدند ( به جز 3 نفر) و از میان آقایان دستگیر شده نیز 16 نفر به اوین منتقل شدند که محمد امین جزو آنهاست. **

ادامه مطلب توطئه دعای کمیل

AHMAD@SHIRZAD.IR
گزيده نظرات

مسعود و پروژه هسته ای

با سلام و عرض تسلیت. شهادت مسعود غم بی پایانی برای همگان و به ویژه برای یاران این یار عزیز است. اما دو نکته را با توجه به شناختی که از مسعود داشتم بیان می کنم که می توانید در جهت تنویر افکار جوانان از آن استفاده کنید.

از بار زندان یاد کن

ه-ر شیرزاد:
دردا که دوای درد پنهانی ما
افسوس که چاره پریشانی ما
بر عهده جمعی است که پنداشته اند
آبادی خویش را زویرانی ما

آرشيو گزيده نظرات