تا اطلاع ثانوی این ستون تعطیل است. مردیم از شوری.
احسان بچه شاداب و شوخ و شنگی است. جایی که او باشد مجلس گرم است. سال پیش با سارا ازدواج کرد. هنوز یک سال از زندگی مشترکشان نگذشته است. حسن این جوان این است که از هر چیزی اسباب شادی برای خودش و خانمش فراهم می کند. هفته پیش برای نخستین بار آبگوشت پخته بودند.
اين جوك را شنيده ايد كه يك نفر با خودش كشتي گرفت دوم شد. حالا ظاهرا پيروزي جناح اصولگرا در مبارزه انتخاباتي با خودش خبر مهمي است كه خودشان هم نمي دانند چه طوري بابت آن جشن بگيرند.
چند شب پيش آقاي احمدي نژاد مصاحبه تلويزيوني داشت. به شدت خسته بودم و به سختي چشمهايم را باز نگه داشته بودم ببينم اين دفعه چه خبر خوشي ميدهد. جناب ايشان بحثهايي در باره بودجه كرد و گذاشت توي كار مجلس تا راي دهندگان حواسشان باشد براي آنكه گراني رخ ندهد يك مجلسي درست كنند مثل دسته گل دربست دراختيار ايشان! با اين قسمت از صحبتها كاري ندارم. خدا را شكر اين رئيس جمهور ما در همه چيز اوستاست. هر بحثي كه ميشه با ژستي كه همه با آن آشنا هستيد طوري حرف مي زند كه انگار هر چيز غير از آن گفته شود سفيهانه است. آن شب بحث رسيد به مسئله حمل و نقل شهري تا طبق معمول يك كوشه اي هم به رقيب در شهرداري تهران زده شود. با خودمان گفتيم خب اين يكي ظاهرا حوزه تخصصي ايشان است و حتما يك حرف حسابي و جديد خواهند زد.
خيلي عذر مي خواهم. بسيار بسيار معذرت مي خواهم. ولي چاره اي ندارم تقاضا كنم خوانندگان عزيزي كه 18 سال تمام ندارند از خواندن ادامه اين مطلب صرف نظر كنند. من اهل حرف زدن در مورد نكاتي كه خارج از محدوده قرار مي گيرند نيستم. اما در اين يك مورد چاره اي نيست و شايد با زبان ديگري نشود بيان كرد. بر من ببخشيد.
يادش به خير، چند سال پيش تلويزيون خودمان سريالي داشت به نام "سلطان و شبان". الحق كه با نمك بود. گمانم به دلايلي اين سريال را تكرار نخواهند كرد. چون ممكن است به برخي از رويدادهاي اين زمان شباهت زيادي پيدا كند. يك صحنه اي داشت كه هر بار يادم مي افتد خنده ام مي گيرد. وصف حال برخي رخدادهاي فعلي است.
قديم مثل حالا نبود كه مردم به مضرات افزايش عائله آگاه باشند ويا حداقل از ترس گراني و مخارج كمرشكن زندگي به يكي دو اولاد بسنده كنند. بخصوص پسر داشتن براي خانواده ها بسيار مهم بود. خانم هايي بودند كه بعد از پنج شش شكم زايمان هنوز هم دست بردار نبودند و به اميد پسردار شدن باز هم تن به حاملگي مي دادند. آن وقتها حاملگي در سنين بالا هم منعي نداشت و گاه مي ديدي كه خانمي پا به پاي دخترش سال به سال حامله مي شد تا بلكه اين يكي پسر شود.
اين ترم فيزيك پايه يك درس مي دهم. كلاسم شلوغ است. گوش تا گوش تالار بچه هاي سال اولي مي نشينند. كتاب درسي كه به اتفاق همكاران انتخاب كرده ايم ترجمه اي است از ويرايش پنجم "فيزيك هاليدي". بنده خدا ناشر بيچاره تلاش زيادي كرده تا كتاب پاستوريزه شود و مثلا عكس يا مطلب خلاف شئونات نداشته باشد.
اگر در بچگي مكبر نماز جماعت شده باشيد يادتان مي آيد كه چه كيفي دارد وقتي مي بينيد به صداي تكبير يك بچه (كه شما باشيد) آن همه آدم بزرگ و حاج آقاي معتبر همه با هم سر از سجده بر مي دارند و دوباره به سجده مي روند. اين به آدم نوعي احساس غرور مي دهد كه اگر من نباشم اين همه آدم چه جوري مي فهمند كه چه زماني بايد سرشان را از روي مهر بر دارند!
خدا رحمت كند مرحوم منوچهر خان از بستگان نسبي ما كه همان طور كه راه مي رفت ازش نمك مي ريخت. يك بار تعريف مي كرد بچه كه بود مادرش آش نذري پخته بود و او به اصرار يك قاب قدح بزرگ با پياز داغ نعناع داغ سفارشي براي آقا معلم تهيه كرده بود و در خانه آنها برده بود...